{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۶۳

جیمین: ممنون
بعد از تشکر کردن از دائه چنگال از رو میز برداشت درست بود که ات آن شب سر میز نبود و این برای خود جیمین سوال بود که چرا نیومده نکنه رابطه امروز صبح براش درده سر شده بود بخاطر حماقتی که کرده امروز صبح کرده بود حتی چشم تو چشم شدن با این دختر براش سخت بود ... ولی اون در چه حالی بود ...
همچنان زانو بغل گرفته و سرش را گذاشته رو زانو هایش درد شکمش خوب که نه بلکه بد تر هم شده بود
دال: ات کجاست ؟
میجی : ای آره از وقتی که اومدم فقد یک دفعه دیدمش
جیمین تشکری باید میکرد از دال چون حرفی که حیمین نمیتونست بگه رو گفت ...
دائه : صبح که خودتان دیدین فقد فرص خورد و از صبح تا الان درو قلف کرده هر کاری کردم بازش نکرد
میجی: جیمین چی شده
جیمین با خونسردی گوشت خانم به اسم استیک را در دهانش گذاشت و گفت
جیمین: به تو چه باید هر کاری که با زنم کردم رو بهت بگم
میجی : جیمین ! میفهمی چی‌داری میگی اون فقد ۱۷ سالشه تو بهش میگی زنم !
جیمین: اوف میجی تو نمیخواهی بری
میجی: نه نمیریم
جیمین: چرا نکنه میخواهی لنگر بندازی ؟
میجی : آره درست متوجه شدی من برم یه سری بخش بزنم
میجی با اخم از رو صندلی بلند شد و سمته پله ها قدم برداشت راه رو اتاق ات را در پیش‌گرفت و سمته اتاقش چرخید با پشت انگشت اش تقی به در زد ... و منتظر ماند
میجی: ات ... حالت خوبه ؟ اگه حالت خوبه فقد دو بار دست بزن
باز هم منتظر ماند و بلخره صدا دست زدن را شنید میجی باز هم نگران سمته اشپر‌خونه رفت و رو صندلی خودش نشست
میجی: جیمین !
جیمین : اوهم
میجی: ات حالش خوب نیست خودشو تو اتاق حبس کرده
جیمین: خوب میشه نگران نباش
بعد از حرفش کارد و چنگال رو میز گذاشت و راهی اتاقش شد با حرفه دال ایستادن
دال.: جیمین همه دوست های تو آمریکا همراه با می‌چا ‌ و ایل یانگ قرار شد فردا شب برای شام بیان اینجا.....
جیمین سری تکون داد و سمته پله قدم برداشت ...
وارد اتاق خودش شد و سمته تخت رفت مشغول گشتن در مخاطب گوشی خود شد بعد از شماره یکی از دوست هایش را گرفت ...
جیمین: الو ... دکتر مین ؟
یونگی: سلام جی کی خوبی
جیمین: خوبم یونگی حالت چطوره ببخشید این وقت مزاحم شدم یه کار کوچولو داشتم
یونگی: نه مراحمی چه کاری ؟ در خدمتم
جیمین: اگه میشه یه سر میتونی بیایی کره بخاطر من
یونگی: چرا نیام تازه اخره هفته مرخصی گرفتم میام
جیمین با هیجان در صداش معلوم میشد گفت
جیمین: منتظرم
وقتی بوف صدا گوشی را شنید گوشی را سمته تخت پرت کرد
دیدگاه ها (۰)

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۶۴ جیمین به آرامی رو تخت خودش را ر...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۶۵کل آن شب را با درد گذراند صبح ت...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۶۲با قدم های آهسته و پر از درد میا...

{فروخته شده}

#تک‌_پارتی | یونگی . ات 🖤ساعت از دو نصفه‌شب گذشته بود. یونگی...

پارت ۱۳ شروعته با عروسک گل اومد خونه ات : برگشتی (سرد) (سرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط