(دنیا سلطنت )
(دنیا سلطنت )
پارت ۵۲
جونکوک: خب پس ترسو هم هستید
آلیس با اخم گفت
آلیس: از این طرف باید اینحا لباس هایت را عوض کنی
سمته اتاق لباس رقت و لباس راهت را گذاشت رو مبل شاهزاده هم وارد اتاق لباس شد بعد از اینکه آلیس لباس ها را گذاشت از اتاق لباس خارح شد سمته بالکن اش رفت
وقت خیلی گذشت که در بالکن ایستاده بود هوا تاریک شد با خودش گفت
//یعنی شاهزاده از اتاق رفته بیرون//
کنجکاو سمته اتاق رفت با دیدن شاهزاده که رو تخت خواب بود سمته تخت قدم برداشت
کنار اش نشست موهای بلند اش را از رو صورت اش کنار زد
آلیس: کاش هیچ وقت آن اتفاق ها نمیافتاد
《》《》《》《》《》《》《》《》
سره میز همه نشسته بودن شاهزاده که تازه از خواب بیدار شده بود
خیلی پکر و بی حوصله بود ساکت نشسته بود آلیس هم کنار اش نشسته بود
بی سروصدا شام را خورده آن و سمته کاناپه ها رفتن و نشستند
پادشاه: خیلی خب شد که عالیجناب تهیونگ و همسرش آنا به اینجا آماده آن و کشور ما را هم ببینند
تهیونگ : خیلی از شما متشکرم سرورم ما هم خوشحال هستیم که آمده ایم
آنا: کنجکاو بودیم که دوشیزه آلیس کجا بزرگ شده که همچین اخلاقی داره
آلیس زود گفت
آلیس: یعنی میگید اخلاقم افتضاح هست
آنا با خجالت گفت
آنا: اختیار دارید منظورم.....
آلیس: نه منظور شما را خوب فهمیدم
ملکه: آلیس دخترم آرام باش
آلیس با تته پته گفت
آلیس: آرومم مادر
ملکه: شاهزاده حالتان خوبه
جونکوک : آره خوبم ولی کمی سردرد دارم
پادشاه: آلیس بگو برایش دارو بیارن
آلیس: چرا من بگم خودش بگه
پادشاه: دخترم ....
آلیس: پدرمممم بگو کنیز ها بیارن
جونکوک: نه لزومی نداره
ملکه : نه مگر میشه شما از راه دوری برگشتید و شاید هوا مریض تان کرده آلیس برای شما دارو میاره و بخورید خوب میشید پاشو دخترم دارو ها را بیار
آلیس با عصبانیت بلند شد و از سالون خارج شد
پادشاه: خیلی لجباز هست
جونکوک: درست هست لجباز هست ولی در این دنیا سخت باید همان جوری رفتار کنه
ملکه : به دل نگیرید اون خیلی موضوع را کش میده
جونکوک: نه من همین جوری دوستش دارم
آلیس با لیوان ای که در دست اش بود جلو شاهزاده رو میز گذاشت
جونکوک: من از اینجور دارو ها را نمیتونم بخورم
ملکه : پسرم بخور مگرنه مریض میشی ... ببخشید هواسم نبود
شاهزاده جونکوک مکس کرده بود هیچ کس تا به حال بهش نگفته بود " پسرم " این برایش خوب بود یا بد که یکی بهش این را بگه
آلیس کمی نگران شد شاهزاده سکوت کرده بود و در فکر فروع رفت بود
آلیس: شاهزاده .... شاهزاده...
جونکوک از افکار اش بیرون رفت و زود گفت
جونکوک: بله
آلیس: جواب مادرم را نمیدید این بی ادبی محسوب میشود
جونکوک: خیلی ببخشید ملکه هواس ام نبود
ملکه : مرا اف کنید که بهتون گفتم پسرم
شاهزاده جونکوک تک خنده ای کرد
جونکوک: اشکالی نذاره بانوی من راستش هیچ کس تا به حال بهم نگفته بود برایم یخورده عجیب بود
تهیونگ : درسته نمیخواهم رو زخم هایت نمک بریزم ولی مادرت خیلی زود ترو ترک کرد اون هم در زندگی جهنم آن قصر
جونکوک: نه ناراحت نیستم که مادرم رفت خوشحال هستم که از آن جهنم رفته و در بهشت نشسته من را تماشا میکنه
پادشاه: هیچ کس را ندیده بودم که اینجوری بگه آفرین شاهزاده پادشاه خیلی خوبی میشوی برایه کشورت
جونکوک: درسته پادشاه اما اگر شیاطین ها قصر اجازه بدن که قدرت را در دست هایم بگیرم
ملکه: زود باشید بخورید دمنوش را
شاهزاده لیوان را برداشت و کمی از دارو ها را خورد و زود لیوان را گذاشت رو میز ....
پارت ۵۲
جونکوک: خب پس ترسو هم هستید
آلیس با اخم گفت
آلیس: از این طرف باید اینحا لباس هایت را عوض کنی
سمته اتاق لباس رقت و لباس راهت را گذاشت رو مبل شاهزاده هم وارد اتاق لباس شد بعد از اینکه آلیس لباس ها را گذاشت از اتاق لباس خارح شد سمته بالکن اش رفت
وقت خیلی گذشت که در بالکن ایستاده بود هوا تاریک شد با خودش گفت
//یعنی شاهزاده از اتاق رفته بیرون//
کنجکاو سمته اتاق رفت با دیدن شاهزاده که رو تخت خواب بود سمته تخت قدم برداشت
کنار اش نشست موهای بلند اش را از رو صورت اش کنار زد
آلیس: کاش هیچ وقت آن اتفاق ها نمیافتاد
《》《》《》《》《》《》《》《》
سره میز همه نشسته بودن شاهزاده که تازه از خواب بیدار شده بود
خیلی پکر و بی حوصله بود ساکت نشسته بود آلیس هم کنار اش نشسته بود
بی سروصدا شام را خورده آن و سمته کاناپه ها رفتن و نشستند
پادشاه: خیلی خب شد که عالیجناب تهیونگ و همسرش آنا به اینجا آماده آن و کشور ما را هم ببینند
تهیونگ : خیلی از شما متشکرم سرورم ما هم خوشحال هستیم که آمده ایم
آنا: کنجکاو بودیم که دوشیزه آلیس کجا بزرگ شده که همچین اخلاقی داره
آلیس زود گفت
آلیس: یعنی میگید اخلاقم افتضاح هست
آنا با خجالت گفت
آنا: اختیار دارید منظورم.....
آلیس: نه منظور شما را خوب فهمیدم
ملکه: آلیس دخترم آرام باش
آلیس با تته پته گفت
آلیس: آرومم مادر
ملکه: شاهزاده حالتان خوبه
جونکوک : آره خوبم ولی کمی سردرد دارم
پادشاه: آلیس بگو برایش دارو بیارن
آلیس: چرا من بگم خودش بگه
پادشاه: دخترم ....
آلیس: پدرمممم بگو کنیز ها بیارن
جونکوک: نه لزومی نداره
ملکه : نه مگر میشه شما از راه دوری برگشتید و شاید هوا مریض تان کرده آلیس برای شما دارو میاره و بخورید خوب میشید پاشو دخترم دارو ها را بیار
آلیس با عصبانیت بلند شد و از سالون خارج شد
پادشاه: خیلی لجباز هست
جونکوک: درست هست لجباز هست ولی در این دنیا سخت باید همان جوری رفتار کنه
ملکه : به دل نگیرید اون خیلی موضوع را کش میده
جونکوک: نه من همین جوری دوستش دارم
آلیس با لیوان ای که در دست اش بود جلو شاهزاده رو میز گذاشت
جونکوک: من از اینجور دارو ها را نمیتونم بخورم
ملکه : پسرم بخور مگرنه مریض میشی ... ببخشید هواسم نبود
شاهزاده جونکوک مکس کرده بود هیچ کس تا به حال بهش نگفته بود " پسرم " این برایش خوب بود یا بد که یکی بهش این را بگه
آلیس کمی نگران شد شاهزاده سکوت کرده بود و در فکر فروع رفت بود
آلیس: شاهزاده .... شاهزاده...
جونکوک از افکار اش بیرون رفت و زود گفت
جونکوک: بله
آلیس: جواب مادرم را نمیدید این بی ادبی محسوب میشود
جونکوک: خیلی ببخشید ملکه هواس ام نبود
ملکه : مرا اف کنید که بهتون گفتم پسرم
شاهزاده جونکوک تک خنده ای کرد
جونکوک: اشکالی نذاره بانوی من راستش هیچ کس تا به حال بهم نگفته بود برایم یخورده عجیب بود
تهیونگ : درسته نمیخواهم رو زخم هایت نمک بریزم ولی مادرت خیلی زود ترو ترک کرد اون هم در زندگی جهنم آن قصر
جونکوک: نه ناراحت نیستم که مادرم رفت خوشحال هستم که از آن جهنم رفته و در بهشت نشسته من را تماشا میکنه
پادشاه: هیچ کس را ندیده بودم که اینجوری بگه آفرین شاهزاده پادشاه خیلی خوبی میشوی برایه کشورت
جونکوک: درسته پادشاه اما اگر شیاطین ها قصر اجازه بدن که قدرت را در دست هایم بگیرم
ملکه: زود باشید بخورید دمنوش را
شاهزاده لیوان را برداشت و کمی از دارو ها را خورد و زود لیوان را گذاشت رو میز ....
- ۱۸.۳k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط