عشق

❤ ❤ ❤ ❤
عشـــــــق...
پارت 74



نیلوفر:
برگشتم وجا خوردم از دیدن مهرداد یه کیک رو دستاش بودلبخندی زدوگفت ‌: تولدت مبارک زندگیم
- مهرداد...
لبمو گاز گرفتم
لبخندی زدوگفت : یه آرزو کن ولی ترجیحامنو آرزو کن
خندیدم وگفتم : دیشبم تو رو آرزو کردم .
- دورت بگردم
آرزو کردم وشمع رو کیک رو فوت کردم ولبخند زدم
کیک رو گذاشت رو میز اومد طرفم رفتم عقب متعجب نگاهم کرد وگفت : می خوام کادوت رو بدم چرا می ترسی
- ببخشید یهو ترسیدم
اخم کردوگفت : از من می ترسی
- مهرداد
چیزی نگفت کادوی تو دستش رو گذاشت رو میز ودلخور برگشت رفت وای نه من ناراحتش کردم پشت سرش راه افتادم
- مهرداد ببخشید ...مهرداد
برگشت طرفم رفتم توبغلش تو بغلش گم می شدم
- می دونی چقدر دوست دارم
دستاشو دو طرف صورتم قرار روموهام رو بوسید وگفت : می دونم ولی تو رو خدادیگه اینجوری رفتار نکن من خودم می دونم چی درسته چی غلط
- کادوچی برام خریدی
خندید وگفت : اهل کوچه علی چپی
- بله
خندید ورفت از روی میز کادوش رو برداشت واومد طرفم گرفت
خواستم بگیرم دستشو برد عقب وگفت : من باز می کنم
جعبه رو باز کرد یه انگشتر تک نگین ویه گردنبند خیلی خیلی ظریف
گردنبند رو درآورد وگفت : اجازه میدی من برات ببندم
- آره
روسریم رو انداخت رو شونه ام وزنجیر رو گردنم انداخت سرم رو سینش بود بوی عطرش گیجم می کرد یه بوی خیلی خوبی می داد بعدم دست چپ رو گرفت وگفت : نیلوفر خوب گوش کن چی میگم
منتظر نگاهش کردم گفت : ببین من می خوام خیلی زود ازدواج کنیم چون اصلا حس خوبی ندارم اونم بخاطر قدرتی که خدا بهم داده حس هام خیلی بالاست دو سال پیش این خونه رو خریدم ولی تازگی ها مبله کردم اگه دوست داشته باشی اینجا زندگی می کنیم اگرم نه اهواز خونه می خرم
- مهرداد تو که هنوز به کسی چیزی نگفتی
مهرداد : همه می دونن .تو چی نیلوفر انگار می ترسی
- من فقط آمادگی اش رو ندارم مهرداد
مهرداد: می دونم چون تو خیلی کوچلویی ولی من خودم بزرگت می کنم
نگاهش کردم خندید
دیدگاه ها (۱)

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــق...پارت 75نیلوفر: - خیلی بی مزه ای مهرداد من...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــقپارت 76نیلوفر:با لبخند محیا رو نگاه می کر...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــــــق...پارت 73نیلوفر:روسری که مهرداد برام...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق...پارت 72مهرداد : چقدر خوب بود دیدن شادی ع...

یه مشت کاغذ تا شده گرفت‌ جلوی صورتم و گفت انتخاب کن. یه لبخن...

دوستان عزیز من نمی دونم که خبر دارین یا نه ولی یه اتفاق بد ا...

دستش رو قلبم بود.هر وقت می فهمید حالم‌ خوش نیست، همین کار رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط