امتحان زندگی
《 امتحان زندگی 》
فصل 2) p⁹⁸
ا،ت نفس عمیقی کشید و بغضش رو به سختی قورت داد برای اولین بار بیشتر از اینکه ناراحت باشه عصبانیت بود از خودش از زندگی که بهش محکوم بود با نگاهی که عصبانیت توش موج میزد توی چشماش تهیونگ خیره شد
ا،ت : من ازت نخواستم منو وارد زندگیت کنی بارها اینو بهت گفتم ولی حالا بعد از این همه مدتی که کنار هم بودیم میگی بهم اعتماد نداری و حتا نمیپرسی که چی شده و توی ذهنت سناریو ساختی واقعا در مورد من اینجور فکر میکنی یعنی منو اینجوری شناختی
تهیونگ که حالا متوجه شرایط شده بود و با حرفای همسرش عصبانیت اش کمی آروم شده بود بدون هیچ حرفی با چشمای که هیچ حسی رو منتقل نمیکرد همچنان توی چشماش همسرش خیره بود
ا،ت وقتی سکوت تهیونگ رو دید بیشتر از قبل ناامید شد و به سمته در خروجی برگشت
ا،ت : من جواب سوالمو گرفت
بعد بدون هیچ حرفی از کافه خارج شد اون پسره با صورتی غرق در خونش زود از کافه خارج شد
تهیونگ سردرگم از حرفای که زده بود روی مبل کنارش نشست و سرش رو میان دستاش گرفت ولی چیزی براقی که کفه کافه اوفتاده بود
نظرش رو جلب کرد دقیقا همونجایی که همسرش ایستاد بود گردنبند با طرح ماه و ستاره اوفتاد بود خم شد و گردنبند رو برداشت
میدونست این گردنبند خیلی براش آشناست دوباره نگاهی بهش انداخت
بازم درده بدی توی سرش پیچید
دوباره خاطراتی که از ذهنش میگذشت ولی اینبار کاملا همه خاطرات واضح بودن هر لحظه درد سرش بیشتر میشد و خاطراتش واضح تر میشدن توی بیشتر از خاطرات اون دختر بود که حالا چهرش کاملا واضح شده بود با یادآوری چهره اون دختر آه عمیقی از ته حنجره اش کشید و زیر لب زمزمه اسم همسرش زو زمزمه کرد و با دستای که به شدت میلزید گوشیش رو از توی جيبش بیرون آورد تا با دوستش تماس بگیری
انگشت توی لمس صفحه گوشی کشید ولی قبل از اینکه با دوستش تمام بگیره پيامی که از طرف دوکتر هان بود نظرش رو جلب کرد
با دستاش لرزون پیام رو باز کرد
[ قربان آزمایش DNA انجام شد با متوجه به نتایج آزمایش ها به احتمال 99درصد کیم ته یانگ پسر شماست ]
با خوندن هر کلمه از اون پیام خاطرات کاملا واضح شد بود با سرگیجه بدی دیدش کمی تار شد
ا،ت : پای این رابطه هستی
تهیونگ : تا وقتی که زندم
با یادآوری آخرین شبی که باهم بودن دیگه دیدش کاملا تار شد و هیچ درکی از اطرافش نداشت
با ضربه های مداوم که به صورتش میخورد چشماش رو باز کرد
هنوز دیدش کمی تار بود پیرزنی که مسئول کافه بود بالای سرش ایستاد بود و صداش میزد
..هی پسر جون حالت خوبه فکر کنم باید به آمبولانس زنگ بزنم
تهیونگ که سرگیجه اش بهتره شده بود با چشمای نیمه باز روی مبل نشست
تهیونگ : نه نمیخواد من خوبم.....
فصل 2) p⁹⁸
ا،ت نفس عمیقی کشید و بغضش رو به سختی قورت داد برای اولین بار بیشتر از اینکه ناراحت باشه عصبانیت بود از خودش از زندگی که بهش محکوم بود با نگاهی که عصبانیت توش موج میزد توی چشماش تهیونگ خیره شد
ا،ت : من ازت نخواستم منو وارد زندگیت کنی بارها اینو بهت گفتم ولی حالا بعد از این همه مدتی که کنار هم بودیم میگی بهم اعتماد نداری و حتا نمیپرسی که چی شده و توی ذهنت سناریو ساختی واقعا در مورد من اینجور فکر میکنی یعنی منو اینجوری شناختی
تهیونگ که حالا متوجه شرایط شده بود و با حرفای همسرش عصبانیت اش کمی آروم شده بود بدون هیچ حرفی با چشمای که هیچ حسی رو منتقل نمیکرد همچنان توی چشماش همسرش خیره بود
ا،ت وقتی سکوت تهیونگ رو دید بیشتر از قبل ناامید شد و به سمته در خروجی برگشت
ا،ت : من جواب سوالمو گرفت
بعد بدون هیچ حرفی از کافه خارج شد اون پسره با صورتی غرق در خونش زود از کافه خارج شد
تهیونگ سردرگم از حرفای که زده بود روی مبل کنارش نشست و سرش رو میان دستاش گرفت ولی چیزی براقی که کفه کافه اوفتاده بود
نظرش رو جلب کرد دقیقا همونجایی که همسرش ایستاد بود گردنبند با طرح ماه و ستاره اوفتاد بود خم شد و گردنبند رو برداشت
میدونست این گردنبند خیلی براش آشناست دوباره نگاهی بهش انداخت
بازم درده بدی توی سرش پیچید
دوباره خاطراتی که از ذهنش میگذشت ولی اینبار کاملا همه خاطرات واضح بودن هر لحظه درد سرش بیشتر میشد و خاطراتش واضح تر میشدن توی بیشتر از خاطرات اون دختر بود که حالا چهرش کاملا واضح شده بود با یادآوری چهره اون دختر آه عمیقی از ته حنجره اش کشید و زیر لب زمزمه اسم همسرش زو زمزمه کرد و با دستای که به شدت میلزید گوشیش رو از توی جيبش بیرون آورد تا با دوستش تماس بگیری
انگشت توی لمس صفحه گوشی کشید ولی قبل از اینکه با دوستش تمام بگیره پيامی که از طرف دوکتر هان بود نظرش رو جلب کرد
با دستاش لرزون پیام رو باز کرد
[ قربان آزمایش DNA انجام شد با متوجه به نتایج آزمایش ها به احتمال 99درصد کیم ته یانگ پسر شماست ]
با خوندن هر کلمه از اون پیام خاطرات کاملا واضح شد بود با سرگیجه بدی دیدش کمی تار شد
ا،ت : پای این رابطه هستی
تهیونگ : تا وقتی که زندم
با یادآوری آخرین شبی که باهم بودن دیگه دیدش کاملا تار شد و هیچ درکی از اطرافش نداشت
با ضربه های مداوم که به صورتش میخورد چشماش رو باز کرد
هنوز دیدش کمی تار بود پیرزنی که مسئول کافه بود بالای سرش ایستاد بود و صداش میزد
..هی پسر جون حالت خوبه فکر کنم باید به آمبولانس زنگ بزنم
تهیونگ که سرگیجه اش بهتره شده بود با چشمای نیمه باز روی مبل نشست
تهیونگ : نه نمیخواد من خوبم.....
- ۱۲.۷k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط