سرتو روی پای هان گذاشته بودی و داشتی کتابتو میخوندی و از
«هی بزار کارمو بکنم»
از نگاه های هان معلوم بود قصد اینو داره که اذیتت کنه...
«قراره کار رو...بکنی؟ »
چشمات گشاد شد:«هی هی چی میگی؟»
«خودت شنیدی»
پوزخندی میزنه.
هوف عمیقی میکشی
انگار تو حرص دادنت موفق شده بود.
«الان چی میخوای»
جیسونگ موهاتو بهم میریزه و کتابو از دستت بیرون میکشیه و گوشه ای قرار میده.
«میخوام با موش کوچولوم بازی کنم»
نمیدونستی منظورش از بازی چی بود و کمی گوزپیچ شده بودی.
منظورشو نمیتونستی بفهمی و اون لحظه انتظار هرکاری رو ازش داشتی.
«بازی؟»
تورو رو مبل میخوابونه و لبشو به لبت نزدیک میکنه و تو هم چشماتو میبندی ولی کمی منتظرش وایمیستی ولی وقتی لباشو رو لبات حس نکردی چشماتو وا کردی و هنگامی که چشماتو وا کردی بدون اینکه لحظه ای وایسته شروع کرد به قلقلک دادنت.
«البته فک نکن کارم تموم شده....»
و دستشو میبره سمت بولیزت....
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.