{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاکت را که گشود ، نوشته ای بر چشمانش تابید :

پاکت را که گشود ، نوشته ای بر چشمانش تابید :
در درازای عمر شب هایی می‌رسد که از درون بوی تعفن میگیرم .
اما ممنونم ، که تو با من مدارا می‌کنی .
چنان مدارا می‌کنی که من نمی‌فهمم مداراست ، عشق است ؟
یا هرچه ...
تو واقا دوست هستی .
دست از خواندن کشید ، زیرا شبنمی از روی سطح تشکی مردمکِ چشمش تراوش کرد و خود را در مرکز سیاه رنگش جمع کرد ، قندیل بست و چکید .
کله معلق سقوط کرد ، درست روی صورت کاغذ کوبیده شد و چند کلمه را خیس کرد .
ادامهٔ نوشته ها همین بود که :
همه فقط یونیفورم شان را می‌پوشیدند ، و من رو دست به دست می‌کردند ، آنقدر ، تا نفله شوم .
اما تو ، برهنگی را به جان خریدی .
تنها برای آنکه من ، در این سفر ،مقداری توقف کنم.
امیدوارم همه مانند من ، توقفی داشته باشند همچون تو ، که لحظه ای بتوانند آرام بگیرند .
کاغذ را تا کرد و درون پاکت فرو برد .
حالا هیچ نمانده بود جز شیون های او پشت تاریکی پنجره هایی دراز .‌‌...
دیدگاه ها (۴)

۱دریای غم ، خالی از موج ، بین چهار دیوار سفید بسیار زیبا راک...

ـ من هیچوقت نفهمیده بودم چرا روزها حالم بهتره .- شاید نور حا...

شاید شهری باشد که درونش با زباله ها دست و پنجه نرم میکنند و ...

عشق چیست در نظرم ، زمانی که عاشق شدم همه چیز فراموش شد .باد ...

(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)پارت= ۷توانا چند تا نفس های عمی...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۹ده روز بعد، زندگی توی عمارت آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط