𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟖
[ویو جونگکوک]
سعی کرد نفس عمیقی بکشه....
جونگکوک: آره..همینجوری... بزار هوای تازه بیاد تو ریههات.....اون کابوس تموم شد....دیگه رفته....من همینجا میمونم تا مطمئن بشی دیگه خطری نیست و میتونی دوباره چشماتو ببندی و خوابای خوب ببینی...باشه؟!
به معنی اینکه حرفم رو قبول کرد و میخواد که پیشش باشم...دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو محکم به سینه ام فشرد....
[ویو ا.ت]
نفس عمیقی کشیدم و بوی آشنای تنش رو حس کردم...
قلبم هنوز تند میزد...اما اون ضربانهای محکم و منظم قلب خودش، مثل لنگری بود که منو تو واقعیت نگه میداشت.....
احساس کردم میتونم کمی از اون ترسی که تو وجودم چنگ زده بود رو رها کنم....
سنگینی کابوس هنوز رو سینهام بود، اما آغوش جونگکوک مثل یه سد عمل میکرد.....
تو اون لحظه، تنها چیزی که میخواستم این بود که همینطور بمونم و از این امنیت، هرچند موقت، لذت ببرم....و با خیال راحت دوباره چشمام رو ببندم....
[دو هفته بعد]
[ویو ا.ت]
بعد از شام امشب جونگکوک گفت که یه کار خیلی مهم داره و از عمارت بیرون رفت....
این سه روز هم جیمین اصلا به عمارت نیومد....
و حالا من تنها بودم....
اگه بگم نگران جونگکوک نشدم..دروغ گفتم....
از نگرانی خواب به چشمم نیومد...
همش داشتم دور خودم تو عمارت می چرخیدم و منتظر باز شدن در توسط جونگکوک بودم...
تو این دوهفته جونگکوک اخلاقِ متفاوتی داشت....
شده بود همون جونگکوک هشت ساله ی مهربون و خوش قلب....
همیشه از فرصت استفاده میکرد تا ازم عذرخواهی و سعی کنه که دلمو به دست بیاره....
اما من همیشه ازش دوری میکردم و عذرخواهی هاش رو قبول نمیکردم.....
هر وقت باهاش بد حرف میزدم با دیدن چهره غمگینش قلبم درد میگرفت و میخواست که خودش رو تسلیم جونگکوک کنه....
اما مغزم مانع قلبم میشد... مدام بهم یادآوری می کرد که چقدر سختی ها و درد ها از دست جونگکوک کشیدم....و نباید کارهایی که با من کرد رو ببخشم....
همونطور که دور خودم میچرخیدم با صدای باز شدن در شونه هام بالا رفت و سریع به سمت در رفتم....
با دیدن سر و صورت خونی جونگکوک ،انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن...
از چشمای خمارش حتی تو تاریکی سالن هم میشد فهمید که مسته....
یهو به خودم اومدم و با قدم های سریع سمتش رفتم و گفتم...
ا.ت: جونگکوک ..حالت خوبه؟!....چرا سر و وضعت بهم ریخته و خونیه..؟!...
هیستریک خندید و گفت....
جونگکوک: کشتمش....
با ترس گفتم...
ا.ت: ک...کی...کی رو کشتی؟!
جونگکوک: دیگه لازم نیست بترسی ا.ت....میتونی با آرامش زندگی کنی....اون یانگسو عوضی و هر کی که بدن ظریفت دست زده و روح و روانت رو بهم ریخته رو به بدترین شکل...جوری که تو تصورات هیچکدومشون نبود کشتم...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟖
[ویو جونگکوک]
سعی کرد نفس عمیقی بکشه....
جونگکوک: آره..همینجوری... بزار هوای تازه بیاد تو ریههات.....اون کابوس تموم شد....دیگه رفته....من همینجا میمونم تا مطمئن بشی دیگه خطری نیست و میتونی دوباره چشماتو ببندی و خوابای خوب ببینی...باشه؟!
به معنی اینکه حرفم رو قبول کرد و میخواد که پیشش باشم...دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو محکم به سینه ام فشرد....
[ویو ا.ت]
نفس عمیقی کشیدم و بوی آشنای تنش رو حس کردم...
قلبم هنوز تند میزد...اما اون ضربانهای محکم و منظم قلب خودش، مثل لنگری بود که منو تو واقعیت نگه میداشت.....
احساس کردم میتونم کمی از اون ترسی که تو وجودم چنگ زده بود رو رها کنم....
سنگینی کابوس هنوز رو سینهام بود، اما آغوش جونگکوک مثل یه سد عمل میکرد.....
تو اون لحظه، تنها چیزی که میخواستم این بود که همینطور بمونم و از این امنیت، هرچند موقت، لذت ببرم....و با خیال راحت دوباره چشمام رو ببندم....
[دو هفته بعد]
[ویو ا.ت]
بعد از شام امشب جونگکوک گفت که یه کار خیلی مهم داره و از عمارت بیرون رفت....
این سه روز هم جیمین اصلا به عمارت نیومد....
و حالا من تنها بودم....
اگه بگم نگران جونگکوک نشدم..دروغ گفتم....
از نگرانی خواب به چشمم نیومد...
همش داشتم دور خودم تو عمارت می چرخیدم و منتظر باز شدن در توسط جونگکوک بودم...
تو این دوهفته جونگکوک اخلاقِ متفاوتی داشت....
شده بود همون جونگکوک هشت ساله ی مهربون و خوش قلب....
همیشه از فرصت استفاده میکرد تا ازم عذرخواهی و سعی کنه که دلمو به دست بیاره....
اما من همیشه ازش دوری میکردم و عذرخواهی هاش رو قبول نمیکردم.....
هر وقت باهاش بد حرف میزدم با دیدن چهره غمگینش قلبم درد میگرفت و میخواست که خودش رو تسلیم جونگکوک کنه....
اما مغزم مانع قلبم میشد... مدام بهم یادآوری می کرد که چقدر سختی ها و درد ها از دست جونگکوک کشیدم....و نباید کارهایی که با من کرد رو ببخشم....
همونطور که دور خودم میچرخیدم با صدای باز شدن در شونه هام بالا رفت و سریع به سمت در رفتم....
با دیدن سر و صورت خونی جونگکوک ،انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن...
از چشمای خمارش حتی تو تاریکی سالن هم میشد فهمید که مسته....
یهو به خودم اومدم و با قدم های سریع سمتش رفتم و گفتم...
ا.ت: جونگکوک ..حالت خوبه؟!....چرا سر و وضعت بهم ریخته و خونیه..؟!...
هیستریک خندید و گفت....
جونگکوک: کشتمش....
با ترس گفتم...
ا.ت: ک...کی...کی رو کشتی؟!
جونگکوک: دیگه لازم نیست بترسی ا.ت....میتونی با آرامش زندگی کنی....اون یانگسو عوضی و هر کی که بدن ظریفت دست زده و روح و روانت رو بهم ریخته رو به بدترین شکل...جوری که تو تصورات هیچکدومشون نبود کشتم...
- ۱۱۲.۹k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط