{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۰

ادامه پارت ۱۰

لیوانِ شراب را رویِ میز گذاشت و به من نزدیک شد. آنقدر نزدیک که بویِ عطرِ سنگینش را حس کردم.
«می‌دونی، لی آت، من سال‌ها صبر کردم تا جیمین مالِ من بشه. سال‌ها نقشِ دوست‌دخترِ مطیع رو بازی کردم، تا برسم به ثروتش، به قدرتش. اما تو اومدی... با اون چشمانِ معصومِ خیانت‌کارت، و همه‌چیز رو خراب کردی.»
صدایم نلرزید. «من هیچ‌چیزی رو خراب نکردم. تو خودت خرابش کردی، با دروغ، با خیانت، با دوربین‌هایِ مخفی.»
سیلی‌اش، ناگهانی و محکم، رویِ گونه‌ام نشست. سرم چرخید. طعمِ خون را تویِ دهانم حس کردم.
«اگه بازم حرف بزنی،» گفت با صدایی که می‌سوخت، «کاری می‌کنم که تا ابد پشیمون بشی. جیمین رو یه جایی پنهون کردم که هیچ‌کس پیداش نمی‌کنه. مگه اینکه...»
«مگه اینکه چی؟»
لبخندی زد که پشتِ آن، شیطان نشسته بود. «مگه اینکه تو، با پایِ خودت، بری و بیای پیشِ من. منو ببینی که دارم جلوِ چشمانت، همه‌چیزی رو که بهش عشق می‌ورزی، نابود می‌کنم. و بعد، وقتی هیچ‌چیزی برات نمونده باشه... تو هم می‌ری تویِ همون تاریکی که جیمین توشه.»
دستش را دراز کرد تا موهایم را بگیرد، اما من، قبل از اینکه لمس کند، برخاستم.
«سوآ،» گفتم با صدایی که آرام‌تر از همیشه بود، «تو فکر می‌کنی که می‌تونی منو بترسونی. اما راستش رو بخوای، من از همون روزِ اول که اومدم اینجا، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. جز جیمین. و برایِ جیمین، حاضرم با خودِ شیطان هم بجنگم.»
چشمانش برای یک ثانیه، برقِ ترس داشت. اما زود جمعش کرد.
«خیلی شجاعی، خواهرِ کوچیک. ببینیم تا کی می‌تونی شجاع باشی.»
و با همان لبخندِ زهرآلود، از سالن خارج شد.
تنها ماندم. گونه‌ام می‌سوخت، اما قلبم، تندتر از همیشه می‌زد. نه از ترس، از امید. چون تویِ کفِ دستم، هنوز کلیدِ نقره‌ای بود. و پشتِ درِ اتاقِ جیمین، پوشه‌ای منتظرِ من بود که می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.
دویدم. با تمامِ وجودم دویدم، تویِ راهروهایِ تاریکِ عمارت، تا به اتاقِ جیمین رسیدم. دستم می‌لرزید اما کلید را تویِ قفل چرخاندم. گاوصندوق، پشتِ یکی از قاب‌هایِ نقاشی بود. پوشه را برداشتم.
داخلش، همه‌چیز بود. عکس‌ها، مدارک، فیلم‌ها، و یک یادداشتِ آخر که با خطِ جیمین نوشته شده بود:
«آت، اگه داری این رو می‌خونی، یعنی من نتونستم برگردم. اما تو می‌تونی. با این مدارک، برو پیشِ پلیس، پیشِ رسانه‌ها، پیشِ هرکسی که می‌تونه عدالت رو برقرار کنه. و بدون که... تویِ هر ثانیه‌ای که زنده‌ام، به چشم‌هات فکر می‌کنم. به لبخندت. به روزی که تویِ ساحل، دستات رو تویِ دستام گرفتی و بهم گفتی که می‌تونم آدم باشم. تو بهم زندگی رو یاد دادی، لی آت. حالا نوبتِ منه که بهت آزادی رو برگردونم.»
اشک‌هایم، رویِ کاغذ چکیدند. پوشه را به سینه‌ام چسباندم و بیرون دویدم. به سمتِ درِ اصلی، به سمتِ خیابان، به سمتِ نوری که انتهایِ این تاریکی بود.

اما جلویِ در، ساک ایستاده بود. با چشمانیِ گریان، و یک کلیدِ ماشین در دست.

«خانمِ لی،» گفت، «ماشینِ آقا تویِ پارکینگِ پشتیه. برو. من در رو نگاه می‌دارم.»

«ساک...»

«برو!» فریاد زد، برای اولین بار، با صدایی که می‌لرزید اما محکم بود، «برو و آقا رو نجات بده. من تا وقتی که نفس دارم، جلویِ سوآ رو می‌گیرم.»

نگاهش کردم. در چشمانِ او، تمامِ وفاداریِ این سال‌ها را دیدم. و فهمیدم که بعضی‌آدم‌ها، برایِ عشق، حاضرند همه‌چیز را فدا کنند.

«قول می‌دم برگردم، ساک. با جیمین.»

و دویدم. به سمتِ ماشین، به سمتِ نجات، به سمتِ مردی که به من آموخت که حتی تاریک‌ترینِ شب‌ها، صبحی دارند.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۰آن شب، نخوابیدم. عکسِ پدرم را بارها و بارها نگاه کردم...

۱-لباسی که آت پوشیده بود۲-کفش آت۳- آرایش آت۴-لباسی که جیمین ...

✨REGRET✨PART: 3ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط