you drake me first
part : 1
پسرک بی چهره دوباره به خوابش اومد،اون لحظاتی که با پسرک داخل خواب هاش،بعد از اون اتفاق گذروند
بهترین لحظه های زندگیش بود...
*** *** ***
پسرک بی چهره درحالی که با فیلیکس داخل اتاقک کوچیکی می رقصید،به خنده های فیلیکس که داخل اتاق طنین می انداخت
نگاه کرد،با خنده های اون پسرک هم درحالی که غرق در نگاه کردنش بود لبخند کوچیکی زد.
به او نزدیک شد و بوسه ی کوچیکی به لب های فیلیکس زد و عقب رفت...
فیلیکس مات و مبهوت در حالی که لبخند روی لب هاش می درخشید به او نگاه کرد..
ناگهان تمام تصویر سیاه شد،صدای سرد و خشکی گفت...
ناشناس : تو برای من فقط یه وسیله بودی...
*** *** ***
درحالی که نفس نفس میزد از خواب پرید.با گذشت پنج سال هنوزم دلیل رویاهای نامفهومشو نمی دونست پنج سال به دلیلش
فکر کرده بود و هیچ چیز غیر از پوچی به ذهنش نمی رسید؛که یهو با صدای زنگ موبایلش از دنیای افکارش بیرون اومد...
لینو : جوجه رنگی کثافت!همین الان کون گشادتو جمع کن بیا بار.
پسرکی که جوجه رنگی خطاب شده بود با بهت به صفحه ی گوشیش زل زده بود،چون هیونگش حتی منتظر جوابم نمونده بود.
برای اینکه میزان عصبانیت هیونگش بابت دیر کردنش با خبر شه به ساعت کنار تختش نگاهی انداخت و با دیدن ساعت از جاش پرید،ساعت سه بعد از ظهر بود!
با آدرنالینی که از نشعت می گرفت به سرعتی که خودش هم نمیدونست از کجا میاد لباساش رو پوشید و به سمت محل کارش
راهی شد،به محض وارد شدن به مکانی که از بوی الکل حال بدی به امگای جوون القا می کرد با برخورد دستی به پشت گردنش برگشت...
لینو : برو گمشو اتاق ۲۲۳!همکارت اونجا منتظره.
پسرک که لبخند زیبایی از کار دوست صمیمی( و هیونگش ) روی لب هاش نقش بسته بود به سمت اتاق ۲۲۳ رفت تا با اولین همکاری که در طول سابقه ی کارش توی این بار بود روبرو بشه؛در اتاق رو با فشار کمی باز کرد و وارد شد،از رایحه ای که توی هوا
پخش شده بود میتونست حدس بزنه شخص رو به روش یه الفاعه،سلامی کرد و به سمت ریل لباس ها رفت
تا لباسش رو برداره...
با همکاری این کوتوله @hwang_hiora
پسرک بی چهره دوباره به خوابش اومد،اون لحظاتی که با پسرک داخل خواب هاش،بعد از اون اتفاق گذروند
بهترین لحظه های زندگیش بود...
*** *** ***
پسرک بی چهره درحالی که با فیلیکس داخل اتاقک کوچیکی می رقصید،به خنده های فیلیکس که داخل اتاق طنین می انداخت
نگاه کرد،با خنده های اون پسرک هم درحالی که غرق در نگاه کردنش بود لبخند کوچیکی زد.
به او نزدیک شد و بوسه ی کوچیکی به لب های فیلیکس زد و عقب رفت...
فیلیکس مات و مبهوت در حالی که لبخند روی لب هاش می درخشید به او نگاه کرد..
ناگهان تمام تصویر سیاه شد،صدای سرد و خشکی گفت...
ناشناس : تو برای من فقط یه وسیله بودی...
*** *** ***
درحالی که نفس نفس میزد از خواب پرید.با گذشت پنج سال هنوزم دلیل رویاهای نامفهومشو نمی دونست پنج سال به دلیلش
فکر کرده بود و هیچ چیز غیر از پوچی به ذهنش نمی رسید؛که یهو با صدای زنگ موبایلش از دنیای افکارش بیرون اومد...
لینو : جوجه رنگی کثافت!همین الان کون گشادتو جمع کن بیا بار.
پسرکی که جوجه رنگی خطاب شده بود با بهت به صفحه ی گوشیش زل زده بود،چون هیونگش حتی منتظر جوابم نمونده بود.
برای اینکه میزان عصبانیت هیونگش بابت دیر کردنش با خبر شه به ساعت کنار تختش نگاهی انداخت و با دیدن ساعت از جاش پرید،ساعت سه بعد از ظهر بود!
با آدرنالینی که از نشعت می گرفت به سرعتی که خودش هم نمیدونست از کجا میاد لباساش رو پوشید و به سمت محل کارش
راهی شد،به محض وارد شدن به مکانی که از بوی الکل حال بدی به امگای جوون القا می کرد با برخورد دستی به پشت گردنش برگشت...
لینو : برو گمشو اتاق ۲۲۳!همکارت اونجا منتظره.
پسرک که لبخند زیبایی از کار دوست صمیمی( و هیونگش ) روی لب هاش نقش بسته بود به سمت اتاق ۲۲۳ رفت تا با اولین همکاری که در طول سابقه ی کارش توی این بار بود روبرو بشه؛در اتاق رو با فشار کمی باز کرد و وارد شد،از رایحه ای که توی هوا
پخش شده بود میتونست حدس بزنه شخص رو به روش یه الفاعه،سلامی کرد و به سمت ریل لباس ها رفت
تا لباسش رو برداره...
با همکاری این کوتوله @hwang_hiora
- ۶.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط