اسیر مافیا
اسیر مافیا
پارت ⁵
ویو مین یونگی
تلفنمرو جواب دادم بهم خبر دادن که انتخاب بهترین مافیای سال رو فردا در عمارت کیم برگذار میکنن البته به درخواست ملکه ی پلید که همه ی مافیا ها باید حضورشون رو توی مراسم اعلام میکردند و بعد نوبت مراسم اصلی میشد که قتل سالانه و شکنجه و آدم ربایی و ... هر مافیا حساب میشو و هر کسی بیشتر و تمیز تر انجام داده بود برای یه سال سر دسته ی مافیا انتخاب میشو و همه ازش امر میگرفتن تلفنم رو قطع کردم و به بادیگارد هام خبر دادن که دیگه نیازی نیست تعقیبش کنن...
ویو کیم ا.ت
همینطور توی جنگل راه میرفتم که یه صدایی از پشت سرم حس کردم و برونه اینکه برگردم و دویدم تا به یه جاده رسیدم که خوردم به یه ماشین لوکس دستم که شکسته بود دوباره ضربه دید واقعا با خودن گفتم الانه که مثل بچه ۳ ساله بزنم زیر گریه کا از ماشین کسی پیاده شد که اصلا انتظارشو نداشتم ...
اون ...
اون ...
برادرم بود ...
بله اون کیم تهیونگ هست ی
بزرگترین سر دسته ی مافیا توی انگلیس بود ، نمیدونم چجوری سر از اینجا در آورده
اومد سمت من و کاملا خنثی و بی حس داشت نگاهم میکرد تعظیمی کردم که از چونه ام گرفت و گفت
( درسته برادرتم ولی حتی جلوی من هم سر خم نکن )
نمیدونم چرا دلم میخواست بغلش کنم ولی اون دلیل اینجوری شدن من بود یعنی اون باعث شد به عشق اعتقاد نداشته باشم و نقطه ضعف زیاد داشته باشم ولی پنهان...
از ۵ سالگی من رو تهیونگ پرورش داد ، من هیچ موقع نتونسته بودم مامان بابای خودن رو ببینم و تهیونگ منو جوری بزرگ کرد که انگار خواهرش نیستم بلکه فقط یخ بادیگارد شم
یه قدم به سمت من برداشت و کناره گوشم زمزمه کرد
( دلت برام تنگ شده بود... )
تا خواستم بگم آره جملشو کامل کرد و گفت
( ملکه ی پلید؟ )
نمیدونستم این چجور بازیه ذهنیه که با من میکنه اوت تاحالا منو به اسمم صدانزده بود حتی یکبار ...
سرش رو عقب کشید گفت
( هنوز مثل قبلی نقطه ضعف داری ... اصلا بی خیال بابا )
دسم تیر میکشید که نا خودآگاه از کنار چشمم قطره اشکی جاری شد ولی زود پاک کردم تا دوباره نگه ضعیفم ، بعد با دستش به ماشین اشاره کرد که سوار بشم
منم کاری که گفته رو انجام دادو نشسته
ماشین رو استارت زد و راهی عمارت کیم شدیم که ماله من بود و قرار بود فردا مراسم بهترین مافیای سال اونجا برگذار بشه ...
/ فلش بک به عمارت کیم /
پیاده شدم و وارد شدم همه تعظیمی کردن که اجوما اومد جلو و گفتم حالم خوبه یا نه ،؟ نگرانی توی چشاش موج میزد که تا خواستم حرفی بزنم تهیونگ بازومو جوری کشور که آخی گفتم تهبونگ گفت
( حالش خوبه به کارتون برسین،)
رفتیم تو بازومو ول کرد و گفت ) مگه نگفتم با هیچ خدمه ای حرف نزنی و یا حتی اجازه ندی باهات حرف بزنن ولی دارم میبینم که حتی اون اجومای بی چیز هم دلش برات سوخته چقدر حقیری تو ) ( عربده وار)
و از پله ها رفت بالا اتاق خودش که احتمالا از قبل خبر داده بود براش آماده کنن
منم رفتم بالا با وضع اون دستم حموم کردم و اومدم بیرون خودم دستمو با آتل بستم و روی زخم هامچسب زدمو سیاهی ...
ادامه دارد ...
[ قلمی از ستاره]
پارت ⁵
ویو مین یونگی
تلفنمرو جواب دادم بهم خبر دادن که انتخاب بهترین مافیای سال رو فردا در عمارت کیم برگذار میکنن البته به درخواست ملکه ی پلید که همه ی مافیا ها باید حضورشون رو توی مراسم اعلام میکردند و بعد نوبت مراسم اصلی میشد که قتل سالانه و شکنجه و آدم ربایی و ... هر مافیا حساب میشو و هر کسی بیشتر و تمیز تر انجام داده بود برای یه سال سر دسته ی مافیا انتخاب میشو و همه ازش امر میگرفتن تلفنم رو قطع کردم و به بادیگارد هام خبر دادن که دیگه نیازی نیست تعقیبش کنن...
ویو کیم ا.ت
همینطور توی جنگل راه میرفتم که یه صدایی از پشت سرم حس کردم و برونه اینکه برگردم و دویدم تا به یه جاده رسیدم که خوردم به یه ماشین لوکس دستم که شکسته بود دوباره ضربه دید واقعا با خودن گفتم الانه که مثل بچه ۳ ساله بزنم زیر گریه کا از ماشین کسی پیاده شد که اصلا انتظارشو نداشتم ...
اون ...
اون ...
برادرم بود ...
بله اون کیم تهیونگ هست ی
بزرگترین سر دسته ی مافیا توی انگلیس بود ، نمیدونم چجوری سر از اینجا در آورده
اومد سمت من و کاملا خنثی و بی حس داشت نگاهم میکرد تعظیمی کردم که از چونه ام گرفت و گفت
( درسته برادرتم ولی حتی جلوی من هم سر خم نکن )
نمیدونم چرا دلم میخواست بغلش کنم ولی اون دلیل اینجوری شدن من بود یعنی اون باعث شد به عشق اعتقاد نداشته باشم و نقطه ضعف زیاد داشته باشم ولی پنهان...
از ۵ سالگی من رو تهیونگ پرورش داد ، من هیچ موقع نتونسته بودم مامان بابای خودن رو ببینم و تهیونگ منو جوری بزرگ کرد که انگار خواهرش نیستم بلکه فقط یخ بادیگارد شم
یه قدم به سمت من برداشت و کناره گوشم زمزمه کرد
( دلت برام تنگ شده بود... )
تا خواستم بگم آره جملشو کامل کرد و گفت
( ملکه ی پلید؟ )
نمیدونستم این چجور بازیه ذهنیه که با من میکنه اوت تاحالا منو به اسمم صدانزده بود حتی یکبار ...
سرش رو عقب کشید گفت
( هنوز مثل قبلی نقطه ضعف داری ... اصلا بی خیال بابا )
دسم تیر میکشید که نا خودآگاه از کنار چشمم قطره اشکی جاری شد ولی زود پاک کردم تا دوباره نگه ضعیفم ، بعد با دستش به ماشین اشاره کرد که سوار بشم
منم کاری که گفته رو انجام دادو نشسته
ماشین رو استارت زد و راهی عمارت کیم شدیم که ماله من بود و قرار بود فردا مراسم بهترین مافیای سال اونجا برگذار بشه ...
/ فلش بک به عمارت کیم /
پیاده شدم و وارد شدم همه تعظیمی کردن که اجوما اومد جلو و گفتم حالم خوبه یا نه ،؟ نگرانی توی چشاش موج میزد که تا خواستم حرفی بزنم تهیونگ بازومو جوری کشور که آخی گفتم تهبونگ گفت
( حالش خوبه به کارتون برسین،)
رفتیم تو بازومو ول کرد و گفت ) مگه نگفتم با هیچ خدمه ای حرف نزنی و یا حتی اجازه ندی باهات حرف بزنن ولی دارم میبینم که حتی اون اجومای بی چیز هم دلش برات سوخته چقدر حقیری تو ) ( عربده وار)
و از پله ها رفت بالا اتاق خودش که احتمالا از قبل خبر داده بود براش آماده کنن
منم رفتم بالا با وضع اون دستم حموم کردم و اومدم بیرون خودم دستمو با آتل بستم و روی زخم هامچسب زدمو سیاهی ...
ادامه دارد ...
[ قلمی از ستاره]
- ۴۱۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط