دانش آموز شیطون من
« دانش آموز شیطون من »
« پارت اول »
کوک با آلارم ساعت بیدار شد و امروز هم دوباره یکی از روز های مدرسه بود البته کوک به امید اینکه معلم کراششون رو ببینه میرفت مدرسه و هرروز میدیدش .
لباس فرم مدرسه رو پوشید و از خونه بیرون اومد و با اسنپ به مدرسه رفت وقتی رسید دوستش فیلیکس رو دید
فیلیکس : هی کوک سلام چطوری خوبی ؟ چخبر ؟
کوک : سلام فیلیکس ممنونم تو خوبی ؟ هیچ خبر تو چخبر ؟
فیلیکس : ممنونم ، منم هیچ خبری ندارم ، بیا بریم داخل کلاس الان زنگ میخوره
کوک : اوکی بریم
کوک و فیلیکس وارد کلاس شدن و نشستند روی صندلی های خودشون
که بعد چند دقیقه زنگ کلاس خورد و معلمی که کوک روش کراش بود وارد کلاس شد یعنی کیم تهیونگ یا همون معلم زبان
البته همه به غیر از کوک روی کیم کراش بودن مخصوصا دخترا و حتی دخترا خیلی بهش نزدیک میشدن و به ته یونگ پیشنهاد میدادن
ته یونگ : خب بچه ها دفتر های زبانتون رو بزارید روی میز میخوام نمره بدم ( سرد )
کوک روبه فیلیکس با ترس گفت :
کوک : فیلیکس من تکالیفم رو ننوشتم ، تو نوشتی ؟ ( ترس )
فیلیکس : اره من نوشتم ، بیا تا آقای کیم نیومده بنویس
کوک از روی دفتر فیلیکس داشت رو نویسی میکرد که صدای سرفه آروم یکی رو بالای سرش شنید
فیلیکس : کو...کوک اومد اومد ( ترس )
تهیونگ: فیلیکس دفتر زبانت رو بده ( سرد )
فیلیکس : چشم
فیلیکس دفتر زبانش رو بهش داد .
دفتر فیلیکس رو گذاشت روی میز و دستش رو روبه کوک گرفت
تهیونگ: جونگکوک دفتر زبانت رو بده ( سرد )
کوک : آ.. آقای کیم م..من ننوشتم ( ترس و خجالت )
تهیونگ : برو داخل دفترم ، وقتی کارم تموم شد میام ( سرد )
کوک : چشم ( ناراحت )
ته یونگ وقتی بعد یک ساعت تکالیف همه رو دید و نمره داد
ته یونگ : بچه ها من میرم داخل دفترم ، سروصدا نکنید ( سرد )
همه : چشم آقای کیم
ته یونگ رفت داخل دفترش ، کوک نشسته بود روی یکی از مبل های یه نفره ای که داخل دفتر بود ، ته یونگ از کنارش رد و نشست روی صندلی مخصوصش
ته یونگ : خب ، جونگکوک چرا نوشتی؟ ( سرد )
کوک : ببخشید ، نمیدونستم که تکلیف داریم ( ناراحت )
ته یونگ : باشه این دفعه میگذرم ولی دفعه بعد دیگه میدونی نمیگذرم ( سرد )
کوک : چشم ببخشید
ته یونگ : میتونی بری
کوک : چشم
کوک از دفتر ته یونگ بیرون اومد
وقتی کوک رفت ته یونگ داشت با خودش حرف میزد
ته یونگ : چرا این بچه انقدر کیوته ، دلم میخواد اون لبای صورتی و خوش رنگش رو ببوسم ، وایسا ببینم اصلا چرا من دارم بهش فکر میکنم
« فلش بک به داخل مدرسه زنگ آخر )
کوک تنهایی بیرون از مدرسه داشت همینطور با خودش حرف میزد و راه میرفت که به خونه برسه چندتا پسر مزاحمش شدن
اولی : هوی خوشگله کون نمیدی ؟ ( پوزخند )
دومی : ما بکن خوبی هستیم نگران نباش ( پوزخند )
اون پسرا داشتن به کوک نزدیک میشدن که یهو یه مشت محکم داخل دهن و بینی یکی از اونا فرود اومد کوک خیلی ترسیده بود و با لرزیدن به کنارش نگاه کرد ته یونگ بود
ته یونگ : ببندین گاله رو ( سرد و عصبی )
یکی از اونا : ب..ببخشید ما میریم دیگه ( ترسسسسسس )
وقتی اونا رفتن تهیونگ به سمت کوک رفت
کوک : آ..آقای شما اینجا چیکار میکنید ؟ ( ترس )
ته یونگ : داشتم رد میشدم ( سرد )
کوک : اوه باشه پس من دیگه میرم
ته یونگ : بیا خودم میرسونمت
کوک : نه نیاز نی-
ته یونگ نزدیک صورت کوک شد
ته یونگ : وقتی میگم خودم میرسونمت یعنی حرفی نزن و فقط به حرف من گوش کن ( سرد )
کوک : چ..چشم
کوک سوار ماشین ته یونگ شد همینطور که داخل راه بودن ، پیامکی برای کوک روی گوشیش اومد وقتی به گوشیش نگاه کرد با دیدن پیامک بغض کرد « پیامک : صاحب خونه کوک : جئون این خونه رو من دیگه بهت نمیدم ، پول هیچی رو پرداخت نکردی پس خونه رو برمیدارم و دیگه حق نداری بیای داخل این خونه »
ته یونگ نگاهی به کوک کرد
ته یونگ : چی شده چرا بغض کردی یهو ؟
کوک : هی..هیچی ( بغض )
ته یونگ فهمیده بود که چه پیامی برای کوک اومده بود و برای همین ماشین رو پیچوند سمت خونه خودش
کوک : آقای کجا دارید میرین ؟
ته یونگ : خونه خودم
کوک : چرا ؟
ته یونگ : میدونم چه پیامکی برات اومد ، فعلا خونه من بمون وقتی همه چیز درست شد برو
کوک : ولی---
ته یونگ : کوک ولی و اما نگو ، وقتی خونه نداری میخوای کجا بری ؟
کوک : نمیدونم کجا برم ( نفس عمیق کشید )
ته یونگ : پس چاره ای نداری جز اینکه بیای خونه من
کوک : چشم ، ممنونم
وقتی رسیدن هردو پیاده شدن و وارد خونه که نه عمارت کیم شدن ، کوک داخل تعجب بود ته یونگ چجوری این عمارت بزرگ رو داره وقتی که فقط یه معلم هست.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸☘️💜✨
« پارت اول »
کوک با آلارم ساعت بیدار شد و امروز هم دوباره یکی از روز های مدرسه بود البته کوک به امید اینکه معلم کراششون رو ببینه میرفت مدرسه و هرروز میدیدش .
لباس فرم مدرسه رو پوشید و از خونه بیرون اومد و با اسنپ به مدرسه رفت وقتی رسید دوستش فیلیکس رو دید
فیلیکس : هی کوک سلام چطوری خوبی ؟ چخبر ؟
کوک : سلام فیلیکس ممنونم تو خوبی ؟ هیچ خبر تو چخبر ؟
فیلیکس : ممنونم ، منم هیچ خبری ندارم ، بیا بریم داخل کلاس الان زنگ میخوره
کوک : اوکی بریم
کوک و فیلیکس وارد کلاس شدن و نشستند روی صندلی های خودشون
که بعد چند دقیقه زنگ کلاس خورد و معلمی که کوک روش کراش بود وارد کلاس شد یعنی کیم تهیونگ یا همون معلم زبان
البته همه به غیر از کوک روی کیم کراش بودن مخصوصا دخترا و حتی دخترا خیلی بهش نزدیک میشدن و به ته یونگ پیشنهاد میدادن
ته یونگ : خب بچه ها دفتر های زبانتون رو بزارید روی میز میخوام نمره بدم ( سرد )
کوک روبه فیلیکس با ترس گفت :
کوک : فیلیکس من تکالیفم رو ننوشتم ، تو نوشتی ؟ ( ترس )
فیلیکس : اره من نوشتم ، بیا تا آقای کیم نیومده بنویس
کوک از روی دفتر فیلیکس داشت رو نویسی میکرد که صدای سرفه آروم یکی رو بالای سرش شنید
فیلیکس : کو...کوک اومد اومد ( ترس )
تهیونگ: فیلیکس دفتر زبانت رو بده ( سرد )
فیلیکس : چشم
فیلیکس دفتر زبانش رو بهش داد .
دفتر فیلیکس رو گذاشت روی میز و دستش رو روبه کوک گرفت
تهیونگ: جونگکوک دفتر زبانت رو بده ( سرد )
کوک : آ.. آقای کیم م..من ننوشتم ( ترس و خجالت )
تهیونگ : برو داخل دفترم ، وقتی کارم تموم شد میام ( سرد )
کوک : چشم ( ناراحت )
ته یونگ وقتی بعد یک ساعت تکالیف همه رو دید و نمره داد
ته یونگ : بچه ها من میرم داخل دفترم ، سروصدا نکنید ( سرد )
همه : چشم آقای کیم
ته یونگ رفت داخل دفترش ، کوک نشسته بود روی یکی از مبل های یه نفره ای که داخل دفتر بود ، ته یونگ از کنارش رد و نشست روی صندلی مخصوصش
ته یونگ : خب ، جونگکوک چرا نوشتی؟ ( سرد )
کوک : ببخشید ، نمیدونستم که تکلیف داریم ( ناراحت )
ته یونگ : باشه این دفعه میگذرم ولی دفعه بعد دیگه میدونی نمیگذرم ( سرد )
کوک : چشم ببخشید
ته یونگ : میتونی بری
کوک : چشم
کوک از دفتر ته یونگ بیرون اومد
وقتی کوک رفت ته یونگ داشت با خودش حرف میزد
ته یونگ : چرا این بچه انقدر کیوته ، دلم میخواد اون لبای صورتی و خوش رنگش رو ببوسم ، وایسا ببینم اصلا چرا من دارم بهش فکر میکنم
« فلش بک به داخل مدرسه زنگ آخر )
کوک تنهایی بیرون از مدرسه داشت همینطور با خودش حرف میزد و راه میرفت که به خونه برسه چندتا پسر مزاحمش شدن
اولی : هوی خوشگله کون نمیدی ؟ ( پوزخند )
دومی : ما بکن خوبی هستیم نگران نباش ( پوزخند )
اون پسرا داشتن به کوک نزدیک میشدن که یهو یه مشت محکم داخل دهن و بینی یکی از اونا فرود اومد کوک خیلی ترسیده بود و با لرزیدن به کنارش نگاه کرد ته یونگ بود
ته یونگ : ببندین گاله رو ( سرد و عصبی )
یکی از اونا : ب..ببخشید ما میریم دیگه ( ترسسسسسس )
وقتی اونا رفتن تهیونگ به سمت کوک رفت
کوک : آ..آقای شما اینجا چیکار میکنید ؟ ( ترس )
ته یونگ : داشتم رد میشدم ( سرد )
کوک : اوه باشه پس من دیگه میرم
ته یونگ : بیا خودم میرسونمت
کوک : نه نیاز نی-
ته یونگ نزدیک صورت کوک شد
ته یونگ : وقتی میگم خودم میرسونمت یعنی حرفی نزن و فقط به حرف من گوش کن ( سرد )
کوک : چ..چشم
کوک سوار ماشین ته یونگ شد همینطور که داخل راه بودن ، پیامکی برای کوک روی گوشیش اومد وقتی به گوشیش نگاه کرد با دیدن پیامک بغض کرد « پیامک : صاحب خونه کوک : جئون این خونه رو من دیگه بهت نمیدم ، پول هیچی رو پرداخت نکردی پس خونه رو برمیدارم و دیگه حق نداری بیای داخل این خونه »
ته یونگ نگاهی به کوک کرد
ته یونگ : چی شده چرا بغض کردی یهو ؟
کوک : هی..هیچی ( بغض )
ته یونگ فهمیده بود که چه پیامی برای کوک اومده بود و برای همین ماشین رو پیچوند سمت خونه خودش
کوک : آقای کجا دارید میرین ؟
ته یونگ : خونه خودم
کوک : چرا ؟
ته یونگ : میدونم چه پیامکی برات اومد ، فعلا خونه من بمون وقتی همه چیز درست شد برو
کوک : ولی---
ته یونگ : کوک ولی و اما نگو ، وقتی خونه نداری میخوای کجا بری ؟
کوک : نمیدونم کجا برم ( نفس عمیق کشید )
ته یونگ : پس چاره ای نداری جز اینکه بیای خونه من
کوک : چشم ، ممنونم
وقتی رسیدن هردو پیاده شدن و وارد خونه که نه عمارت کیم شدن ، کوک داخل تعجب بود ته یونگ چجوری این عمارت بزرگ رو داره وقتی که فقط یه معلم هست.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸☘️💜✨
- ۱.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط