پارت 10
پارت 10
دارم برات یاسی خانوم از فکر های شومی که داشتم یه لبخنده شیطانی زدم😈و رفتم نشستم پای لپ تاپم و یکم تو این گروه ها چرخیدم ... یهو صدای ایفون اومد امیر بود درو باز کردم اومد داخل _ سلام خوبی دیوث باز چه کاره مهمی داری 😂باز قراره کیو بدبخت کنی؟ خندیدم و گفتم عه پسر من تاحالا کیو بدبخت کردم؟ قیافه متفکرانه به خودش گرفت🤔 و گفت: شهین مهین اقدص... 😂یکی زدم پسه کله اش و گفتم بشین برات یه چی بیارم کوفت کنی کمم زر بزن رفتم دوتا شربته خنک اوردم و گفتم کوفت کن مشکوک نگاهم کرد و گفت یعنی مطمعین باشم چیزی توش نریختی؟ زهره مار اگه میخواستم بریزم قبلا میریختم 😂خورد و گفت خب بنال ببینم چیکارم داری قیافه امو جدی کردم و گفتم ببین این دختره هست تو دانشگاه؟ کدوم؟ همون که اسمش یاسیه... اها همون که بهتمیگه دلقک 😂 عصبی گفتم اره همون گفت خب؟ امروز که دیدی چیکارم کرد دوباره خندید و گفت وای اره کارش عالیه این دختر 😂🤣با کنترلی که دستم بود زدم تو سرش مرض نخند ساکت شد بعدش گفت خب میخوای تلافی کنی؟ اره 😁😈خب نقشه ات چیه؟ نقشمو کامل براش توضیح دادم... اما ارمان این نامردیه که با احساسه طرف بازی کنی نکن به خدا آهش دامنتو میگیره... اه پسر چرت پرت نگو من فقط کاره خودشو تلافی میکنم اگه هستی که یاعلی اگرم نیستی دخالت نکن یکم مکس کرد و بعدش گفت باشه هستم اها حالا همه چی اوکی شد... (هرچی نفرینم کردین و فوشم دادین برا خودتون😂) خب شمارشو برام باید یه جوری گیر بیاری باشه اونو تا شب بهت میرسونم... معلوم بود از این کار راضی نیست اما به درک من باید حالشو بگیرم امروز بدجوری ابرومو برد... بعد از رفتنه امیر رفتم تو بالکن و یه نخ سیگار روشن کردم و گذاشتم گوشه لبم بازم اون صحنه های لعنتی اومد جلو چشمم کتک خوردن های اون زن از بابام و گریه های های اون دختر بچه ای ممنوعه که هیچ وقت اجازه نداشتم بهش نزدیک بشم صدای گریه از اون اتاقک کوچیکه گوشه حیاط ویلا نمیدونم چرا اون زن هیچ وقت جلوی بابام قد علم نمیکرد یا فرار نمیکرد چرا؟ با اینکه بابام خیلی کتکش میزد حتی مامانمم نتونست بینشون دخالت کنه و جلوشونو بگیره هیچ وقتم نفهمیدم بابام مشکلش با اونا چی بود اما از اینکه فراریشون دادم خوشحالم چون دیگه تحمله عذاب کشیدنشون رو نداشتم اما هر کاری یه تاوانی داره بعده فراری دادنه اونا بابام 1ماه منو تو انباری زندانی که و بعده شنیدنه خبره فوتش مامانم منو از اونجا نجات داد و باید بگم هممون از دسته اون مرتیکه راحت شدیم یه بابای دیکتاتور و زورگو که اگه خلافه میلش عمل میکردی نابودت میکرد اخرشم بر اثره یه تصادف که بعدا فهمیدیم قتل عمد بوده از دنیا رفت اما هیچ وقت دنباله قاتل هاش نرفتم
دارم برات یاسی خانوم از فکر های شومی که داشتم یه لبخنده شیطانی زدم😈و رفتم نشستم پای لپ تاپم و یکم تو این گروه ها چرخیدم ... یهو صدای ایفون اومد امیر بود درو باز کردم اومد داخل _ سلام خوبی دیوث باز چه کاره مهمی داری 😂باز قراره کیو بدبخت کنی؟ خندیدم و گفتم عه پسر من تاحالا کیو بدبخت کردم؟ قیافه متفکرانه به خودش گرفت🤔 و گفت: شهین مهین اقدص... 😂یکی زدم پسه کله اش و گفتم بشین برات یه چی بیارم کوفت کنی کمم زر بزن رفتم دوتا شربته خنک اوردم و گفتم کوفت کن مشکوک نگاهم کرد و گفت یعنی مطمعین باشم چیزی توش نریختی؟ زهره مار اگه میخواستم بریزم قبلا میریختم 😂خورد و گفت خب بنال ببینم چیکارم داری قیافه امو جدی کردم و گفتم ببین این دختره هست تو دانشگاه؟ کدوم؟ همون که اسمش یاسیه... اها همون که بهتمیگه دلقک 😂 عصبی گفتم اره همون گفت خب؟ امروز که دیدی چیکارم کرد دوباره خندید و گفت وای اره کارش عالیه این دختر 😂🤣با کنترلی که دستم بود زدم تو سرش مرض نخند ساکت شد بعدش گفت خب میخوای تلافی کنی؟ اره 😁😈خب نقشه ات چیه؟ نقشمو کامل براش توضیح دادم... اما ارمان این نامردیه که با احساسه طرف بازی کنی نکن به خدا آهش دامنتو میگیره... اه پسر چرت پرت نگو من فقط کاره خودشو تلافی میکنم اگه هستی که یاعلی اگرم نیستی دخالت نکن یکم مکس کرد و بعدش گفت باشه هستم اها حالا همه چی اوکی شد... (هرچی نفرینم کردین و فوشم دادین برا خودتون😂) خب شمارشو برام باید یه جوری گیر بیاری باشه اونو تا شب بهت میرسونم... معلوم بود از این کار راضی نیست اما به درک من باید حالشو بگیرم امروز بدجوری ابرومو برد... بعد از رفتنه امیر رفتم تو بالکن و یه نخ سیگار روشن کردم و گذاشتم گوشه لبم بازم اون صحنه های لعنتی اومد جلو چشمم کتک خوردن های اون زن از بابام و گریه های های اون دختر بچه ای ممنوعه که هیچ وقت اجازه نداشتم بهش نزدیک بشم صدای گریه از اون اتاقک کوچیکه گوشه حیاط ویلا نمیدونم چرا اون زن هیچ وقت جلوی بابام قد علم نمیکرد یا فرار نمیکرد چرا؟ با اینکه بابام خیلی کتکش میزد حتی مامانمم نتونست بینشون دخالت کنه و جلوشونو بگیره هیچ وقتم نفهمیدم بابام مشکلش با اونا چی بود اما از اینکه فراریشون دادم خوشحالم چون دیگه تحمله عذاب کشیدنشون رو نداشتم اما هر کاری یه تاوانی داره بعده فراری دادنه اونا بابام 1ماه منو تو انباری زندانی که و بعده شنیدنه خبره فوتش مامانم منو از اونجا نجات داد و باید بگم هممون از دسته اون مرتیکه راحت شدیم یه بابای دیکتاتور و زورگو که اگه خلافه میلش عمل میکردی نابودت میکرد اخرشم بر اثره یه تصادف که بعدا فهمیدیم قتل عمد بوده از دنیا رفت اما هیچ وقت دنباله قاتل هاش نرفتم
- ۱۶.۵k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط