#قرارداد_دوستانه p11
#قرارداد_دوستانه p11
ویو هانا :
رسیدم به پارکینگ ، لز ماشین پیاده شد و سریع سمت ماشینش رفت .
نمیدونم دنبال چی میگشت همه جای ماشینش رو زیر و رو کرد .
هانا : دنبال چی میگردی ؟؟
لیلی : هیچی ، دنبال یکی از طرحام بودم ولی پیداش نمیکنم .
سمتم چرخشید و کیفش رو دوباره روی دوشش انداخت .
صدای در پارکینگ و شنیدم و سمتش برگشتم .
لیلی : فکر نمیکردم این وقت شب کسی جز ما بیرون باشه .
خندید و نگاهش سمت موتور رفت ، خندش محو شد و دوباره سمت در ماشینش چرخید .
گوشیش رو برداشت و درو بست .
لیلی : بریم .
آستین کتم و گرفت و سمت خودش کشید .
با کشیده شدن کیفم از روی دوشم افتاد روی زمین و وسایلم پخش شد .
هانا : چیکار میکنیی !!!
میدونستم چیکار میکنه ، هول کرده بود .
دستم رو سمت کتابم بردم که برش دارم .
از همه چیز برام مهم تر بود که دستم به دستای گرمش برخورد کرد .
نامجون : بفرمایید .
کتاب رو برداشت و بهم داد ، به لبخند روی لب هاش نگاهی انداختم ، نمیدونم این حسی که داشتم چی بود .
کتاب رو از دستاش قاپیدم .
هانا : ممنون...
بلند شدیم و سمت لیلی برگشتم .
رو به روی پسر وایساده بود .
سمتش رفتم .
هانا : خوبی...؟؟؟
لیلی : اره .
پاکت سیگارو جوری توی دستاش فشرد که احساس کردم الان محتویاتش بیرون میریزه .
ویو کوک :
پاکت سیگار دتوی دستاش بود .
کوک : خوشحالم که دوسش داشتی .
پاکت رو داخل کیفش گذاشت .
لیلی : ممنون ، از کجا میتونم بخرم.
نتونستم نوشته روش رو بخونم .
کوک : فکر کردم مدیر یه شرکت باید انگلیسی بلد باشه .
نگاه عجیبی بهم انداخت .
لیلی: بلدم. فقط خوب بلد نیستم .
سرشو پایین انداخت ، چهره هاشون به شرق آسیایی ها نمیخورد.
کوک : ولی خوب کره ای حرف میزنی .
لیلی : از ۱۶ سالگیم روش کار کردم ۱۰ سال میشه .
کوک : ۲۶ سالته؟؟
لیلی : بهم نمیاد ؟
کوک : بچه تر از این حرفا به نظر میای.
شاید به خاطر مدل لباس پوشیدنش بود ، شاید مدل موهاش یا حرف زدنش .
بیشتر انگار یه بچه توی بدن یه زن بالغ گیر کرده بود .
سمت مین رفت و دستش رو گرفت . با این عادت بیشتر مطمعن شدم که به سنش نمیخوره .
ویو هانا :
رسیدم به پارکینگ ، لز ماشین پیاده شد و سریع سمت ماشینش رفت .
نمیدونم دنبال چی میگشت همه جای ماشینش رو زیر و رو کرد .
هانا : دنبال چی میگردی ؟؟
لیلی : هیچی ، دنبال یکی از طرحام بودم ولی پیداش نمیکنم .
سمتم چرخشید و کیفش رو دوباره روی دوشش انداخت .
صدای در پارکینگ و شنیدم و سمتش برگشتم .
لیلی : فکر نمیکردم این وقت شب کسی جز ما بیرون باشه .
خندید و نگاهش سمت موتور رفت ، خندش محو شد و دوباره سمت در ماشینش چرخید .
گوشیش رو برداشت و درو بست .
لیلی : بریم .
آستین کتم و گرفت و سمت خودش کشید .
با کشیده شدن کیفم از روی دوشم افتاد روی زمین و وسایلم پخش شد .
هانا : چیکار میکنیی !!!
میدونستم چیکار میکنه ، هول کرده بود .
دستم رو سمت کتابم بردم که برش دارم .
از همه چیز برام مهم تر بود که دستم به دستای گرمش برخورد کرد .
نامجون : بفرمایید .
کتاب رو برداشت و بهم داد ، به لبخند روی لب هاش نگاهی انداختم ، نمیدونم این حسی که داشتم چی بود .
کتاب رو از دستاش قاپیدم .
هانا : ممنون...
بلند شدیم و سمت لیلی برگشتم .
رو به روی پسر وایساده بود .
سمتش رفتم .
هانا : خوبی...؟؟؟
لیلی : اره .
پاکت سیگارو جوری توی دستاش فشرد که احساس کردم الان محتویاتش بیرون میریزه .
ویو کوک :
پاکت سیگار دتوی دستاش بود .
کوک : خوشحالم که دوسش داشتی .
پاکت رو داخل کیفش گذاشت .
لیلی : ممنون ، از کجا میتونم بخرم.
نتونستم نوشته روش رو بخونم .
کوک : فکر کردم مدیر یه شرکت باید انگلیسی بلد باشه .
نگاه عجیبی بهم انداخت .
لیلی: بلدم. فقط خوب بلد نیستم .
سرشو پایین انداخت ، چهره هاشون به شرق آسیایی ها نمیخورد.
کوک : ولی خوب کره ای حرف میزنی .
لیلی : از ۱۶ سالگیم روش کار کردم ۱۰ سال میشه .
کوک : ۲۶ سالته؟؟
لیلی : بهم نمیاد ؟
کوک : بچه تر از این حرفا به نظر میای.
شاید به خاطر مدل لباس پوشیدنش بود ، شاید مدل موهاش یا حرف زدنش .
بیشتر انگار یه بچه توی بدن یه زن بالغ گیر کرده بود .
سمت مین رفت و دستش رو گرفت . با این عادت بیشتر مطمعن شدم که به سنش نمیخوره .
- ۸۹۸
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط