چرا به یاد نمی آورم من آدمی را دوست می داشتم

چرا به یاد نمی آورم؟! من آدمی را دوست می داشتم.
ستاره و ارغوان را دوست می داشتم.
شکوفه و سیگار و خیابان را دوست می داشتم.
گردهمائی گمان های کودکانه را دوست می داشتم.
نامه ها ، ترانه ها وغروب های هر پنجشنبه را دوست می داشتم.
آواز و انار و آهو را دوست می داشتم.
من نمی دانم، من همه چی را دوست می داشتم …

چرا به یاد نمی آورم؟! گفتم از کنار پنجره،
از روبروی آن کلاغ که بر آنتن بامی کهنه می لرزد،
از روبروی تماشای ماه، از کنار تفکری تشنه، کنار می آیم.
گفتم کنار می آیم، اما نه با هر کسی،
اما کنار ترا دوست می دارم، 
اما دوست داشتن را … دوست می دارم.

چرا به یاد نمی آورم؟ جنبش خاموش خواب های ماه،
توهم دیدار کسی در انتهای جهان،
تعبیر غزلی از حوالی حافظ،
و سؤالی ساده از کودکی یتیم، گویا اواسط زمستان بود، 
که من راه خانه ای را گم کردم.
من از شمارش پله ها هنوز می ترسم.

#سید_علی_صالحی
دیدگاه ها (۱)

شرمنده ام !گفته بودم دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم و تا...

نگار من پشت میزِ کافه‌ایدر حال خواندن شعری بوده‌امو تو در آن...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودَت...عاشقش باشی و افسوس گرفتار...

ک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!خودت که میدانی.....

سه پارتی (درخواستی) P2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط