MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۸۲
"ویو جنا"
جنا: خانممم لیییی..
بازم جوابم و نداد .
رفتم جلوش....
جنا:قهر نباش دیگه...ببخشید...
خانم لی: با من حرف نزن..
زن عمو با خوشحالی وارد اشپز خونه شد.
زن عمو:..دابین*اسم خانم لی*امشب زنگ تموم بزار که پسرم داره بر میگرده..
لبخند از رو ل**بام رفت..
تهیونگ داره میاد خونه؟؟
زن عمو و عمو از اتفاقی که بین من و تهیونگ افتاد خبری نداشتن.
و الان که یک ماه گذشته از مدرسه..من ندیدیمش تو اون چند ماهم به زور میدیدمش..
دابین:تبریک میگم خانوم...
زن عمو:یه هفته میاد..و بعد میره..وای که چقدر دلم تنگ شده براش...جنا تو خوشحال نیستی که تهیونگ داره میاد؟
به زور خندیدم:اره هستم..
و ا، اشپز خونه رفتم..
کاش بشه امشب برم از اینجا.
ولی امشب برم یک هفته رو چیکار کنم؟؟
چاره ایی نیست..
موقعه شام میرم پایین و برمیگردم اتاقم..
اون روز جوری شب شد که نفهمیدم چحوری گذشت.
به اجبار عمو تو پذیرایی نشسته بودم..
صدایه ماشینن از تو حیات عمارت امد..
استرس بدی گرفته بودم.
عمو و رن عمو در باز کردن
و چند دقیقه بعد جیمین و تهیونگ وارد شدن.
همو بقل کردن و وارد شدن..
و به سمت پذیرایی امدن..
وایسادم و به جیمین سلام دادم..
جیمین:چطوری جنا؟؟
لبخند زورکی زدم..
همونطور که من داشتم تهیونگ و نادیده میگرفتم اونم داشت من و نادیده می گرفت.
همه نشستن و با هم صحبت کردن..
و من فقط سکوت کردم..
جیمین:اره خلاصه فهمیدیم که دارن چییزی رو به داخل جنگل میارن..ردشون و زدیگ و تا جنگل شد گمش کردیم. برایه همین برگشتیم
رد الفارو؟؟
یعنی همون ماشینا که من میبینمشون؟
منظورشون اوناس..
عمو: اوه..که این طور..
جیمین: ولی مشکل اینه که نمیدونیم کدوم نقطه این جنگل درن دشت میتونیم پیداشون کنیم.
جنا: من میدونم..
همه بهم نگاه کردن..
عمو:از کجا میدونی؟.
جنا:هفته پیش و دو روز پیش ماشینا رو دیدیم...تو بخشایه غربی..هر جمعه..
جیمین:چرا باید تو قسمتایه غربی باشن؟؟
عمو:اونجا پره معدنه..ممکنه به اونجا ربط داشته باشه..
تهیونگ:فقط سوال اینجاست که یه سال اولی چرا باید این و بدونه؟؟
بهش نگاه کردم
اخمش و داشت..
و با لحنی حرف میزد که پر از نفرت بود.
جنا: ها؟
تهیونگ:اونجا چیکار می کردی؟
جنا:مگه مهمه؟؟کارتون و راه انداختم مگه بده؟
با نگاهایی پر معنی هم و نگا می کردیم..
جیمین پرید وسط و گفت:
_مشخصه که برایه خودت سر گرمی پیدا کردی..خوبه..
لبخند زدم..
و از جام بلند شدم.
به خانم لی برایه چیدن میز کمک کردم
GHAPTER:1
PART:۸۲
"ویو جنا"
جنا: خانممم لیییی..
بازم جوابم و نداد .
رفتم جلوش....
جنا:قهر نباش دیگه...ببخشید...
خانم لی: با من حرف نزن..
زن عمو با خوشحالی وارد اشپز خونه شد.
زن عمو:..دابین*اسم خانم لی*امشب زنگ تموم بزار که پسرم داره بر میگرده..
لبخند از رو ل**بام رفت..
تهیونگ داره میاد خونه؟؟
زن عمو و عمو از اتفاقی که بین من و تهیونگ افتاد خبری نداشتن.
و الان که یک ماه گذشته از مدرسه..من ندیدیمش تو اون چند ماهم به زور میدیدمش..
دابین:تبریک میگم خانوم...
زن عمو:یه هفته میاد..و بعد میره..وای که چقدر دلم تنگ شده براش...جنا تو خوشحال نیستی که تهیونگ داره میاد؟
به زور خندیدم:اره هستم..
و ا، اشپز خونه رفتم..
کاش بشه امشب برم از اینجا.
ولی امشب برم یک هفته رو چیکار کنم؟؟
چاره ایی نیست..
موقعه شام میرم پایین و برمیگردم اتاقم..
اون روز جوری شب شد که نفهمیدم چحوری گذشت.
به اجبار عمو تو پذیرایی نشسته بودم..
صدایه ماشینن از تو حیات عمارت امد..
استرس بدی گرفته بودم.
عمو و رن عمو در باز کردن
و چند دقیقه بعد جیمین و تهیونگ وارد شدن.
همو بقل کردن و وارد شدن..
و به سمت پذیرایی امدن..
وایسادم و به جیمین سلام دادم..
جیمین:چطوری جنا؟؟
لبخند زورکی زدم..
همونطور که من داشتم تهیونگ و نادیده میگرفتم اونم داشت من و نادیده می گرفت.
همه نشستن و با هم صحبت کردن..
و من فقط سکوت کردم..
جیمین:اره خلاصه فهمیدیم که دارن چییزی رو به داخل جنگل میارن..ردشون و زدیگ و تا جنگل شد گمش کردیم. برایه همین برگشتیم
رد الفارو؟؟
یعنی همون ماشینا که من میبینمشون؟
منظورشون اوناس..
عمو: اوه..که این طور..
جیمین: ولی مشکل اینه که نمیدونیم کدوم نقطه این جنگل درن دشت میتونیم پیداشون کنیم.
جنا: من میدونم..
همه بهم نگاه کردن..
عمو:از کجا میدونی؟.
جنا:هفته پیش و دو روز پیش ماشینا رو دیدیم...تو بخشایه غربی..هر جمعه..
جیمین:چرا باید تو قسمتایه غربی باشن؟؟
عمو:اونجا پره معدنه..ممکنه به اونجا ربط داشته باشه..
تهیونگ:فقط سوال اینجاست که یه سال اولی چرا باید این و بدونه؟؟
بهش نگاه کردم
اخمش و داشت..
و با لحنی حرف میزد که پر از نفرت بود.
جنا: ها؟
تهیونگ:اونجا چیکار می کردی؟
جنا:مگه مهمه؟؟کارتون و راه انداختم مگه بده؟
با نگاهایی پر معنی هم و نگا می کردیم..
جیمین پرید وسط و گفت:
_مشخصه که برایه خودت سر گرمی پیدا کردی..خوبه..
لبخند زدم..
و از جام بلند شدم.
به خانم لی برایه چیدن میز کمک کردم
- ۱.۵k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط