لبهای نرم شدو زیر بوسههای پیدرپی یونجی میلرزید اون چشمای درشت مشکی با تعجب ...
"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕⁹"
لبهای نرم شدو زیر بوسههای پیدرپی یونجی میلرزید. اون چشمای درشت مشکی با تعجب به یونجی خیره شده بودن، اما یونجی غرق حس بامزه بودن شدو بود و متوجه تغییرات عجیبی که در حال وقوع بود، نمیشد.
نور نقرهای ملایمی اطراف شدو رو گرفت، اما یونجی همچنان بوسههاشو ادامه میداد. یه آن، شدو دیگه اون حس نرم و کوچیک گربهای رو نداشت. انگار… چیزی فرق کرده بود.
تا اینکه…
لبها… دیگه لبهای یه گربه نبودن.
یونجی همون لحظه چشماشو باز کرد و با وحشت از چیزی که روبهروش دید، سریع عقب پرید.
"وای—" دستش روی دهنش نشست، قلبش محکم توی سینهش میکوبید.
مقابلش، نه یه گربهی سفید، بلکه یه پسر قدبلند، با موهای تیره و چشمهای درخشان، نشسته بود. ردای نازک سفیدش کمی باز بود و قفسهی سینهی عضلانیش رو نشون میداد. صورتش فوقالعاده بود… به حدی که یونجی برای چند ثانیه کامل هنگ کرد.
"تو… تو کی هستی؟!" یونجی با صدای لرزون گفت و خودش رو بیشتر عقب کشید.
پسر با لبخندی که تهش کمی شیطنت داشت، زمزمه کرد: "یونجی… آروم باش."
یونجی بیشتر شوکه شد. "چطور اسم منو میدونی؟!"
یهدفعه ذهنش جرقه زد.
"صبر کن… شدو… شدو کو؟!"
با وحشت چشمهاشو چرخوند و اطراف اتاقو نگاه کرد. "شدو؟ شدو کجایی؟"
پسر بلند شد و به سمت یونجی اومد. هنوز حالت چهرهش آروم بود، اما توی چشماش یه چیزی از هیجان و شاید… شوخی موج میزد.
"یونجی…" آروم صداش کرد.
یونجی که هنوز داشت سعی میکرد بفهمه چی داره اتفاق میفته، یهو حس کرد دوتا دست گرم روی بازوهاش قرار گرفتن.
"ه…هـــه؟!" با چشمای گشاد شده به بالا نگاه کرد.
پسر— نه، جونگ کوک— به آرومی سرشو خم کرد و با صدای بم و دلنشینش گفت: "من اینجام."
یونجی چند بار پلک زد. "نــه… نمیتونه… این امکان نداره… تو… شدویی؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. "باید دیگه به اسم واقعی من صدام کنی، یونجی."
یونجی با لکنت گفت: "اسم واقعیات…؟"
جونگ کوک لبخندش عمیقتر شد و سرشو کمی خم کرد، به حدی که فاصلهشون به شدت کم شد.
"جونگ کوک…"
یونجی به سختی قورت داد. دمای بدنش بالا رفته بود و ذهنش داشت از شدت اطلاعات جدید منفجر میشد.
جونگ کوک کمی با انگشتاش روی بازوی یونجی فشار آورد و گفت: "حالا آروم شدی؟"
یونجی به سرعت سرشو تکون داد. "چطور… ممکنه؟ گربهی من… تو شدی؟!"
جونگ کوک با خندهی محوی گفت: "خب، فکر کنم باید بگم که تو از همون اول، گربهی خاصی رو نجات دادی."
یونجی هنوز نمیتونست باور کنه… اما وقتی به اون چشمای عمیق مشکی خیره شد… فهمید.
"شدو… نه… جونگ کوک… همیشه باهام بود."
جونگ کوک یه لبخند شیطون زد. "خب… حالا که اینو فهمیدی، میخوای ادامه بدی؟"
_ادامه دارد....!؟
لبهای نرم شدو زیر بوسههای پیدرپی یونجی میلرزید. اون چشمای درشت مشکی با تعجب به یونجی خیره شده بودن، اما یونجی غرق حس بامزه بودن شدو بود و متوجه تغییرات عجیبی که در حال وقوع بود، نمیشد.
نور نقرهای ملایمی اطراف شدو رو گرفت، اما یونجی همچنان بوسههاشو ادامه میداد. یه آن، شدو دیگه اون حس نرم و کوچیک گربهای رو نداشت. انگار… چیزی فرق کرده بود.
تا اینکه…
لبها… دیگه لبهای یه گربه نبودن.
یونجی همون لحظه چشماشو باز کرد و با وحشت از چیزی که روبهروش دید، سریع عقب پرید.
"وای—" دستش روی دهنش نشست، قلبش محکم توی سینهش میکوبید.
مقابلش، نه یه گربهی سفید، بلکه یه پسر قدبلند، با موهای تیره و چشمهای درخشان، نشسته بود. ردای نازک سفیدش کمی باز بود و قفسهی سینهی عضلانیش رو نشون میداد. صورتش فوقالعاده بود… به حدی که یونجی برای چند ثانیه کامل هنگ کرد.
"تو… تو کی هستی؟!" یونجی با صدای لرزون گفت و خودش رو بیشتر عقب کشید.
پسر با لبخندی که تهش کمی شیطنت داشت، زمزمه کرد: "یونجی… آروم باش."
یونجی بیشتر شوکه شد. "چطور اسم منو میدونی؟!"
یهدفعه ذهنش جرقه زد.
"صبر کن… شدو… شدو کو؟!"
با وحشت چشمهاشو چرخوند و اطراف اتاقو نگاه کرد. "شدو؟ شدو کجایی؟"
پسر بلند شد و به سمت یونجی اومد. هنوز حالت چهرهش آروم بود، اما توی چشماش یه چیزی از هیجان و شاید… شوخی موج میزد.
"یونجی…" آروم صداش کرد.
یونجی که هنوز داشت سعی میکرد بفهمه چی داره اتفاق میفته، یهو حس کرد دوتا دست گرم روی بازوهاش قرار گرفتن.
"ه…هـــه؟!" با چشمای گشاد شده به بالا نگاه کرد.
پسر— نه، جونگ کوک— به آرومی سرشو خم کرد و با صدای بم و دلنشینش گفت: "من اینجام."
یونجی چند بار پلک زد. "نــه… نمیتونه… این امکان نداره… تو… شدویی؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. "باید دیگه به اسم واقعی من صدام کنی، یونجی."
یونجی با لکنت گفت: "اسم واقعیات…؟"
جونگ کوک لبخندش عمیقتر شد و سرشو کمی خم کرد، به حدی که فاصلهشون به شدت کم شد.
"جونگ کوک…"
یونجی به سختی قورت داد. دمای بدنش بالا رفته بود و ذهنش داشت از شدت اطلاعات جدید منفجر میشد.
جونگ کوک کمی با انگشتاش روی بازوی یونجی فشار آورد و گفت: "حالا آروم شدی؟"
یونجی به سرعت سرشو تکون داد. "چطور… ممکنه؟ گربهی من… تو شدی؟!"
جونگ کوک با خندهی محوی گفت: "خب، فکر کنم باید بگم که تو از همون اول، گربهی خاصی رو نجات دادی."
یونجی هنوز نمیتونست باور کنه… اما وقتی به اون چشمای عمیق مشکی خیره شد… فهمید.
"شدو… نه… جونگ کوک… همیشه باهام بود."
جونگ کوک یه لبخند شیطون زد. "خب… حالا که اینو فهمیدی، میخوای ادامه بدی؟"
_ادامه دارد....!؟
- ۲.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط