خوناشامجذابمن
#خوناشام_جذاب_من🍷🫴🏻
#پارت37و38و39
: بزارید ببینم چی میگه
چه عجب جنابعالی پیداشون شد.
برگشتم سمتشو بعد رو بهش لب زدم:
+این نقشه ی من بود من گفتم که فرار کنیم. لطفا کاری به دوستام نداشته باش
بعد با کمی مکث ادامه دادم:
زندانی میخوای بکنی؟ باشه پس منو زندانی کن ولی کاری به دوستام نداشته باش بزار برن هرکاری بگی میکنم فقط بزار برن.
همین لحظه فاصله ی بینمونو پر کردو با حس عجیبی غرید:
: خانوم کوچولو فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟ میدونی من زود عصبانی میشم بخاطر همین نمیتونم از گناهتون بگذرم. ولی شاید بتونم بگذرم اونم برای یه شرط
هااا داداش منظورش چی بود؟ شرططط؟ برووو گمشووو بابااا بزار باد بیادد بابا مرتیکه احمق
بعدش با یادآوری اینکه میتونی ذهنمو بخونی
خاک بر سرمی زیر لب زمزمه کردم
همین لحظه پوزخندی زدو دستور داد ببرنمون.
با جیغ دوباره خواستم باهاش حرف بزنم
سربازا داشتن مارو با خودشون میکشوندن
دیگه امیدی نبود ولی این تنها کاری بود که میتونستم بکنم.
+هر شرطی بزاری قبولههه!
.............
لعنتی 3ساعت گذشته. منو معطل کرده بگه شرطش چیه
تو همین لحظه در باز شد چهره ی جذاب اخمالوی زشتش وارد اتاق شد
: خب خانوم کوچولو میخوای بدونی شرطم چیه؟
دیگه کم مونده بود منفجر بشم، با جیغ جیغ خودمو انداختم رو پشتش.
+خبب مردک روانپریشش احمققق پس برای چی 3 ساعته منو اینجا نگه داشتی
تهیونگم داشت با صدای بلند عربده میزدو میخواست تا منو از پشتش بیاره پایین
: بیاا پایین دختره احمقق
دیگه کم مونده بود جر بخورم از خنده. و این بود آغاز خنده های معروف خودممم
با شنیدن خنده هام انگار خشمش 100 برابر شعله فر شده باشه منو جوری انداخت زمین که حس کردم کل استخون هام شکست
خنده ی روی لبم ماسیدو جاش به عصبانیت داد
+بی تربیتتتت چرااا منووو انداختی زمیننن؟ الهییی زنت سلیطه باشههه الهیی تا آخر خون نخوریی خداا لعنتتت کنهه
با نگرانی و خنده اومد بالای سرمو شروع کرد به حرف زدن:
: نمیری؟
همین حرفشو که گفت شروع کردم به لگد زد جفتک پروندن.
+رو آب بخندی مردک کمکم کن بلند بشم کل استخوانام خورد شد
دستشو گرفت سمتمو بلندم کرد
اخخخخ چقدر پشتم درد میکرد. در لحظه ای چهرش دوباره جدی شد. اههه دوقطبی
سعی کردم روشو کم کنم پس چهره خودمو جدی تر کردم در صورتی که داشتم از درون جر میخورد از خنده.
: خب، شرط من اینه که.... برای 1 سال نقشه همسرمو بازی کنی
با شنیدن این حرفش جورییییی سرمو چرخوندم که هم گردنم هم پشتم تیر کشید.
با بهت داشتم نگاش میکردم:
+چ.. چی...!!!؟؟
: میتونی قبول نکنی.
مجبور بودم قبول کنم.
(مدیونید فکر کنید بهش وابسته شدم)
#پارت37و38و39
: بزارید ببینم چی میگه
چه عجب جنابعالی پیداشون شد.
برگشتم سمتشو بعد رو بهش لب زدم:
+این نقشه ی من بود من گفتم که فرار کنیم. لطفا کاری به دوستام نداشته باش
بعد با کمی مکث ادامه دادم:
زندانی میخوای بکنی؟ باشه پس منو زندانی کن ولی کاری به دوستام نداشته باش بزار برن هرکاری بگی میکنم فقط بزار برن.
همین لحظه فاصله ی بینمونو پر کردو با حس عجیبی غرید:
: خانوم کوچولو فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟ میدونی من زود عصبانی میشم بخاطر همین نمیتونم از گناهتون بگذرم. ولی شاید بتونم بگذرم اونم برای یه شرط
هااا داداش منظورش چی بود؟ شرططط؟ برووو گمشووو بابااا بزار باد بیادد بابا مرتیکه احمق
بعدش با یادآوری اینکه میتونی ذهنمو بخونی
خاک بر سرمی زیر لب زمزمه کردم
همین لحظه پوزخندی زدو دستور داد ببرنمون.
با جیغ دوباره خواستم باهاش حرف بزنم
سربازا داشتن مارو با خودشون میکشوندن
دیگه امیدی نبود ولی این تنها کاری بود که میتونستم بکنم.
+هر شرطی بزاری قبولههه!
.............
لعنتی 3ساعت گذشته. منو معطل کرده بگه شرطش چیه
تو همین لحظه در باز شد چهره ی جذاب اخمالوی زشتش وارد اتاق شد
: خب خانوم کوچولو میخوای بدونی شرطم چیه؟
دیگه کم مونده بود منفجر بشم، با جیغ جیغ خودمو انداختم رو پشتش.
+خبب مردک روانپریشش احمققق پس برای چی 3 ساعته منو اینجا نگه داشتی
تهیونگم داشت با صدای بلند عربده میزدو میخواست تا منو از پشتش بیاره پایین
: بیاا پایین دختره احمقق
دیگه کم مونده بود جر بخورم از خنده. و این بود آغاز خنده های معروف خودممم
با شنیدن خنده هام انگار خشمش 100 برابر شعله فر شده باشه منو جوری انداخت زمین که حس کردم کل استخون هام شکست
خنده ی روی لبم ماسیدو جاش به عصبانیت داد
+بی تربیتتتت چرااا منووو انداختی زمیننن؟ الهییی زنت سلیطه باشههه الهیی تا آخر خون نخوریی خداا لعنتتت کنهه
با نگرانی و خنده اومد بالای سرمو شروع کرد به حرف زدن:
: نمیری؟
همین حرفشو که گفت شروع کردم به لگد زد جفتک پروندن.
+رو آب بخندی مردک کمکم کن بلند بشم کل استخوانام خورد شد
دستشو گرفت سمتمو بلندم کرد
اخخخخ چقدر پشتم درد میکرد. در لحظه ای چهرش دوباره جدی شد. اههه دوقطبی
سعی کردم روشو کم کنم پس چهره خودمو جدی تر کردم در صورتی که داشتم از درون جر میخورد از خنده.
: خب، شرط من اینه که.... برای 1 سال نقشه همسرمو بازی کنی
با شنیدن این حرفش جورییییی سرمو چرخوندم که هم گردنم هم پشتم تیر کشید.
با بهت داشتم نگاش میکردم:
+چ.. چی...!!!؟؟
: میتونی قبول نکنی.
مجبور بودم قبول کنم.
(مدیونید فکر کنید بهش وابسته شدم)
- ۲.۳k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط