پارت۱۱۱
پارت۱۱۱
تکیمو از مبل برداشتم.برگشتم و از پنجره بیرونو نگاه کردم.اما خبری نبود.سپهر چشماشو بست و حرکتی نکرد.بلند شدم و با دقت به اطرافم نگاه کردم.بعد از چند لحظه سپهر چشماشو باز کرد و گفت
_توی خونست...
_تنهاست؟
_نه...یه انسان همراهشه...
صدای افتادن چیزی از طبقه ی بالا اومد.نگاهمون همزمان به طبقه ی بالا کشیده شد.صدایی از پشت سرم اومد
_سلام...
برگشتم و با دیدن نوشین تو اون حالت خشکم زد.از چشماش نفرت میبارید و لبخند بدی روی لباش بود.انگار نمیشناختمش...نگاهش مستقیم روی سپهر بود.آروم صداش زدم
_نوشین...
اما حتی لحظه ای از سپهر چشم بر نداشت.ازکنارم رد شد و خیلی خونسرد رو به سپهر گفت
_اونا اسباب بازی جدیدن؟
وقتی فهمید سپهر داشت چیکار میکرد بلند خندید و گفت
_واقعا فکر کردی میتونی با اونا جلوی منو بگیری؟
روی کلمه ی من تاکید داشت.قدرت حسابی عوضش کرده بود.قلبم به درد اومد وقتی میدیدم داره نوشینی که میشناختمو توی خودش دفن میکنه...
سپهر رو به من گفت
_آرمان برو...
جدی گفتم
_من جایی نمیرم
رو به نوشین گفتم
_باید با هم حرف بزنیم.
بازم نگام نکرد.تقریبا داد زدم
_گفتم باید باهات حرف بزنم.چرا نگام نمیکنی؟
برگشت و اونم با صدای بلندی گفت
_بهتره کاری که سپهر گفت انجام بدی.برو...
خونه لرزش کمی گرفت و لحظه به لحظه لرزشش بیشتر شد.توی نگاهش خواهش بود.انگار نوشین تلاش میکرد چند ثانیه نقابشو برداره و بهم اخطار بده...ولی دوباره به طرف سپهر برگشت و دستاشو دو طرفش به حالت خاصی گرفت و از شدت لرزش خونه،صدای شکستن و افتادن از هر طرف شنیده میشد.
سپهر گفت
_نوشین داری اشتباه بزرگی میکنی...بزار برات توضیح بدم...
اما انگار نمیشنید.دستاشو بالا اورد و سپهر یه دفه محکم به سمت دیوار پرت شد.میتونست جلوشو بگیره اما نمیخواست به نوشین صدمه ای بزنه.چهرش از درد جمع شد...به سختی بلند شد و دوباره گفت
_خواهش میکنم یه دقیقه به حرفام گوش کن...مهراب...
نوشین داد زد
_اسم بابای منو به زبون نیار...
یه دستشو به سمت سپهر گرفت...سپهر گلوشو گرفت و دوباره به دیوار چسبید.با بالا رفتن دست نوشین،اونم بالا کشیده شد.داشت خفش میکرد...با اینکار نمیتونست اونو بکشه اما باید یه کاری میکردم...نمیخواستم آسیبی بهش بزنم ولی اون لحظه مجبور بودم.نگاهی به صندلی ای که پشت میز بود انداختم.یه دستمو به سمت صندلی گرفتم و با یه حرکت اون به سمت نوشین پرتاب کردم.نوشین از شدت درد ناله ای کرد و روی زمین پرت شد.سپهر پایین افتاد و وقتی نوشین برگشت با جای خالی سپهر روبرو شد.با عصبانیت به سمتم برگشت و با پلک بعدیم درست روبروم بود.نفس نفس میزد.لرزش خونه متوقف شده بود...
نگاهمون به هم قفل شده بود و کم کم نفساش اروم شد.نگاهی به طبقه ی بالا انداخت و دوباره غمگین نگاهم کرد.دستمو روی گونش گذاشتم و درمونده گفتم
_بزار کمکت کنم.
توی چشماش پر از اشک شد.بی صدا لب زد
_ازینجا برو.
با تعجب نگاهش کردم.قدمی به عقب برداشت و با التماس نگاهم کرد و لب زد
_خواهش میکنم برو.زود باش...
صدای قدمای کسی که از پله ها پایین میومد توی خونه پیچید.نوشین سریع نگاهی به عقب انداخت و رو به من اروم گفت
_ارمان برو...لطفا...
آخرین نگاهو بهش انداختم و اروم گفتم
_دوست دارم...
فقط ملتمسانه نگاهم میکرد که برم.قطره ی اشکی از چشماش پایین افتاد.داشت عذاب میکشید
نتونستم بفهمم کی بود که پایین میومد و ثانیه ی بعدی دیگه اونجا نبودم...
تکیمو از مبل برداشتم.برگشتم و از پنجره بیرونو نگاه کردم.اما خبری نبود.سپهر چشماشو بست و حرکتی نکرد.بلند شدم و با دقت به اطرافم نگاه کردم.بعد از چند لحظه سپهر چشماشو باز کرد و گفت
_توی خونست...
_تنهاست؟
_نه...یه انسان همراهشه...
صدای افتادن چیزی از طبقه ی بالا اومد.نگاهمون همزمان به طبقه ی بالا کشیده شد.صدایی از پشت سرم اومد
_سلام...
برگشتم و با دیدن نوشین تو اون حالت خشکم زد.از چشماش نفرت میبارید و لبخند بدی روی لباش بود.انگار نمیشناختمش...نگاهش مستقیم روی سپهر بود.آروم صداش زدم
_نوشین...
اما حتی لحظه ای از سپهر چشم بر نداشت.ازکنارم رد شد و خیلی خونسرد رو به سپهر گفت
_اونا اسباب بازی جدیدن؟
وقتی فهمید سپهر داشت چیکار میکرد بلند خندید و گفت
_واقعا فکر کردی میتونی با اونا جلوی منو بگیری؟
روی کلمه ی من تاکید داشت.قدرت حسابی عوضش کرده بود.قلبم به درد اومد وقتی میدیدم داره نوشینی که میشناختمو توی خودش دفن میکنه...
سپهر رو به من گفت
_آرمان برو...
جدی گفتم
_من جایی نمیرم
رو به نوشین گفتم
_باید با هم حرف بزنیم.
بازم نگام نکرد.تقریبا داد زدم
_گفتم باید باهات حرف بزنم.چرا نگام نمیکنی؟
برگشت و اونم با صدای بلندی گفت
_بهتره کاری که سپهر گفت انجام بدی.برو...
خونه لرزش کمی گرفت و لحظه به لحظه لرزشش بیشتر شد.توی نگاهش خواهش بود.انگار نوشین تلاش میکرد چند ثانیه نقابشو برداره و بهم اخطار بده...ولی دوباره به طرف سپهر برگشت و دستاشو دو طرفش به حالت خاصی گرفت و از شدت لرزش خونه،صدای شکستن و افتادن از هر طرف شنیده میشد.
سپهر گفت
_نوشین داری اشتباه بزرگی میکنی...بزار برات توضیح بدم...
اما انگار نمیشنید.دستاشو بالا اورد و سپهر یه دفه محکم به سمت دیوار پرت شد.میتونست جلوشو بگیره اما نمیخواست به نوشین صدمه ای بزنه.چهرش از درد جمع شد...به سختی بلند شد و دوباره گفت
_خواهش میکنم یه دقیقه به حرفام گوش کن...مهراب...
نوشین داد زد
_اسم بابای منو به زبون نیار...
یه دستشو به سمت سپهر گرفت...سپهر گلوشو گرفت و دوباره به دیوار چسبید.با بالا رفتن دست نوشین،اونم بالا کشیده شد.داشت خفش میکرد...با اینکار نمیتونست اونو بکشه اما باید یه کاری میکردم...نمیخواستم آسیبی بهش بزنم ولی اون لحظه مجبور بودم.نگاهی به صندلی ای که پشت میز بود انداختم.یه دستمو به سمت صندلی گرفتم و با یه حرکت اون به سمت نوشین پرتاب کردم.نوشین از شدت درد ناله ای کرد و روی زمین پرت شد.سپهر پایین افتاد و وقتی نوشین برگشت با جای خالی سپهر روبرو شد.با عصبانیت به سمتم برگشت و با پلک بعدیم درست روبروم بود.نفس نفس میزد.لرزش خونه متوقف شده بود...
نگاهمون به هم قفل شده بود و کم کم نفساش اروم شد.نگاهی به طبقه ی بالا انداخت و دوباره غمگین نگاهم کرد.دستمو روی گونش گذاشتم و درمونده گفتم
_بزار کمکت کنم.
توی چشماش پر از اشک شد.بی صدا لب زد
_ازینجا برو.
با تعجب نگاهش کردم.قدمی به عقب برداشت و با التماس نگاهم کرد و لب زد
_خواهش میکنم برو.زود باش...
صدای قدمای کسی که از پله ها پایین میومد توی خونه پیچید.نوشین سریع نگاهی به عقب انداخت و رو به من اروم گفت
_ارمان برو...لطفا...
آخرین نگاهو بهش انداختم و اروم گفتم
_دوست دارم...
فقط ملتمسانه نگاهم میکرد که برم.قطره ی اشکی از چشماش پایین افتاد.داشت عذاب میکشید
نتونستم بفهمم کی بود که پایین میومد و ثانیه ی بعدی دیگه اونجا نبودم...
- ۷.۸k
- ۱۲ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط