part
part: ³⁴
عشق بی رنگ
بعد از ¹⁰ مین رسیدیم به عمارتش....
بادیگارد در ونو باز کرد.. با غرور همیشگیم پیاده شدم دوتا از بادیگارد های مورد اعتمادم رو همراهم اوردم... به نامجون یه نگاه انداختم.. سرشو اروم تکون داد.. بعدش برگشتم و دستمو تویه جیبم گذاشتمو اروم راه رفتم.. مث همیشه چهره ام سرد بود یه اخم کمرنگ رویه پیشونیم نشسته بود....
وارد عمارت شدم... مینهو رویه کاناپه سالن نشسته بود و داشت وودکا میخورد.. تا منو دید پاشد و با یه لبخند احمقانه بهم نگاه کرد
مینهو: اوه.. تهیونگ.. حالت خوبه؟ بیا بشین
ته: مرسی خوبم.. تو چطوری؟(سرد)
مینهو: بد نیستم.. عی بابا.. بازم که باهام سردی..
ته: عادتمه...(سرد)
مینهو: اوک.. از اخرین باری که هم دیگه رو دیدیم.. چند ماه میگذره نه؟
ته: اره.. همینطوره.. راستی...تویه مراسم خاکسپاری جک نبودی...(پوزخند،سرد)
مینهو: چی داری میگی؟ جک کیه؟
ته: خودتو نزن به اون راه...خودش به همه چی اعتراف کرد....(پوزخند)
به ساعت مچیم یه نگاه انداختم ¹⁰ مین گذشته بود...
مینهو: حالا که فهمیدی نمیتونم پنهونش کنم.. اوکی تو بردی..
ته: من همیشه برندم لی .. کیم تهیونگ.. همیشه برنده اس.. خیلیا اینو قبول کردن..
بعضیام نکردن.. و با خوردن اسید کشته شدن..(سرد،دارک)
مینهو: باشه جناب کیم.. بیا بشین..
نشستم و بهش با چشمای دارکم نگاه کردم...
واسم یه گیلاس وودکا ریخت و گرفت جلوم..
مینهو: بیا.. میخوام یکم مست کنیم...
ته: نه.. علاقه ای به مست کردن با تو ندارم..(سرد)
یه لبخند حرصی زد و گفت: باشه.. هرجور راحتی...
گذاشت رو میز... خدمتکار اومد و بهم ابمیوه تعارف کرد.. بر نداشتم.. چون میدونستم داخلش قرص برنج ریخته... عاح... مینهو.. خیلی احمقی که فک کردی میتونی منو ببری..
مینهو: چرا هیچی نمیخوری کیم؟
ته: دوس ندارم(سرد)
به ساعت مچیم نگا کردم ²⁴ مین گذشته بود.. فقط باید ⁶ مین دیگه صبر میکردم
مینهو: خب.. چرا میخواستی منو ببینی؟
ته: خب.. خیلی وقته که... باهم حرف نمیزنیم.. دلم واست تنگ شده بود..(سرد)
مینهو: اوووو.. کیم تهیونگ کبیر دلش واسم تنگ شده بود؟ تا اونجایی که یادمه... تو
گ/ی نبودیااا..(نیشخند)
ته: لی مینهو.. خودت خوب میدونی که همجن/سگرا نیستم.. من گرایشم به جنس مخالفه.. نه همجنس خودم(پوزخند)
مینهو: عاااا... جدی؟
ته: اره..(جدی و سرد)
مینهو: خوبه..
به ساعت مچیم نگا کردم.. ³⁵ مین گذشته بود... بعد از ² مین.. بادیگارد شخصیش با عجله اومد تو سالن..
بادیگارد شخصیش: جناب لی... اطلاعات باند گرگ سیاه رو دزدیدن.. از دستگاهم پاک شده..
از جام پاشدم و کتمو درست کردم...برگشت سمتم... و با عصبانیت غرید
مینهو: کار ادماته مگ نه؟
ته: خودت چی فک میکنی؟
مینهو: خیلی عوضی(داد)
ته:من فقط اطلاعاتی رو که واسه باند خودم بود رو پس گرفتم.....(پوزخند)
عشق بی رنگ
بعد از ¹⁰ مین رسیدیم به عمارتش....
بادیگارد در ونو باز کرد.. با غرور همیشگیم پیاده شدم دوتا از بادیگارد های مورد اعتمادم رو همراهم اوردم... به نامجون یه نگاه انداختم.. سرشو اروم تکون داد.. بعدش برگشتم و دستمو تویه جیبم گذاشتمو اروم راه رفتم.. مث همیشه چهره ام سرد بود یه اخم کمرنگ رویه پیشونیم نشسته بود....
وارد عمارت شدم... مینهو رویه کاناپه سالن نشسته بود و داشت وودکا میخورد.. تا منو دید پاشد و با یه لبخند احمقانه بهم نگاه کرد
مینهو: اوه.. تهیونگ.. حالت خوبه؟ بیا بشین
ته: مرسی خوبم.. تو چطوری؟(سرد)
مینهو: بد نیستم.. عی بابا.. بازم که باهام سردی..
ته: عادتمه...(سرد)
مینهو: اوک.. از اخرین باری که هم دیگه رو دیدیم.. چند ماه میگذره نه؟
ته: اره.. همینطوره.. راستی...تویه مراسم خاکسپاری جک نبودی...(پوزخند،سرد)
مینهو: چی داری میگی؟ جک کیه؟
ته: خودتو نزن به اون راه...خودش به همه چی اعتراف کرد....(پوزخند)
به ساعت مچیم یه نگاه انداختم ¹⁰ مین گذشته بود...
مینهو: حالا که فهمیدی نمیتونم پنهونش کنم.. اوکی تو بردی..
ته: من همیشه برندم لی .. کیم تهیونگ.. همیشه برنده اس.. خیلیا اینو قبول کردن..
بعضیام نکردن.. و با خوردن اسید کشته شدن..(سرد،دارک)
مینهو: باشه جناب کیم.. بیا بشین..
نشستم و بهش با چشمای دارکم نگاه کردم...
واسم یه گیلاس وودکا ریخت و گرفت جلوم..
مینهو: بیا.. میخوام یکم مست کنیم...
ته: نه.. علاقه ای به مست کردن با تو ندارم..(سرد)
یه لبخند حرصی زد و گفت: باشه.. هرجور راحتی...
گذاشت رو میز... خدمتکار اومد و بهم ابمیوه تعارف کرد.. بر نداشتم.. چون میدونستم داخلش قرص برنج ریخته... عاح... مینهو.. خیلی احمقی که فک کردی میتونی منو ببری..
مینهو: چرا هیچی نمیخوری کیم؟
ته: دوس ندارم(سرد)
به ساعت مچیم نگا کردم ²⁴ مین گذشته بود.. فقط باید ⁶ مین دیگه صبر میکردم
مینهو: خب.. چرا میخواستی منو ببینی؟
ته: خب.. خیلی وقته که... باهم حرف نمیزنیم.. دلم واست تنگ شده بود..(سرد)
مینهو: اوووو.. کیم تهیونگ کبیر دلش واسم تنگ شده بود؟ تا اونجایی که یادمه... تو
گ/ی نبودیااا..(نیشخند)
ته: لی مینهو.. خودت خوب میدونی که همجن/سگرا نیستم.. من گرایشم به جنس مخالفه.. نه همجنس خودم(پوزخند)
مینهو: عاااا... جدی؟
ته: اره..(جدی و سرد)
مینهو: خوبه..
به ساعت مچیم نگا کردم.. ³⁵ مین گذشته بود... بعد از ² مین.. بادیگارد شخصیش با عجله اومد تو سالن..
بادیگارد شخصیش: جناب لی... اطلاعات باند گرگ سیاه رو دزدیدن.. از دستگاهم پاک شده..
از جام پاشدم و کتمو درست کردم...برگشت سمتم... و با عصبانیت غرید
مینهو: کار ادماته مگ نه؟
ته: خودت چی فک میکنی؟
مینهو: خیلی عوضی(داد)
ته:من فقط اطلاعاتی رو که واسه باند خودم بود رو پس گرفتم.....(پوزخند)
- ۸.۱k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط