{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

compensation of his death Part

compensation of his death __ Part 12

ارون تماما مشکی پوشیده بود، یک کت و شلوار و پیراهن مشکی به همراه کفش LV. با نامزدش به مکان عکس برداری رفتند، تمام دوربین ها روی آنها بود.
بعد از گرفتن چند ژست از سکو پایین آمدند و به سمت خبرنگاران رفتند.

خبرنگار ۱: آقای ریچی، قصد شما از رابطه با خانم تینا ریچ‌...

ارون پرید وسط حرف خبر نگار و با صدای سرد و کمی عصبانی جواب داد.

ارون: تینا ریچی؟ نه فعلا ایشون خانم دونالد تینا هستن(هیچ فامیل آمریکایی بجز دونالد بلد نیستم🤓😁) و من قصد خاصی نداشتم که با ایشون وارد رابطه شدم. فقط شراکت.

تینا که حالا انگار از جوابی که ارون داده بود خشمگین بود، لبخند زورکی رو به دوربین زد. خبرنگار دوم که خبرنگار خود شبکه بود گفت‌.

خبرنگار: پس اینطور که شما میگید یعنی فعلا دنبال رابطه ی جدی با خانم دونالد نیستین. درسته؟
ارون: بله درسته.
خبرنگار: خوب در ادامه شما میخواین با آدم دیگه ای وارد رابطه ی جدی بشین یا با خود خانم دونالد؟

سلینا با کنترل دومی صدای تلوزیون را بیشتر کرد، چشمانش که حالا دیگر از خستگی باز نمی‌شدند را باز تر کرد و به سمت جلو خیز برداشت تا جواب ارون را بشنود.

ارون: هنوز براش برنامه ای ندارم.

سلینا احمقی به خودش زیر لب گفت، تلوزیون را خاموش کرد و از روی مبل بلند شد. به سمت راهرو ی اتاق ها که در انتهای حال بود رفت که ناگهان یادش اند که فلفل دلمه ای و گوشت و تخم مرغ را در آشپز خانه رها کرده. راهش را به سمت آشپز خانه کج کرد، مواد غذایی را داخل یخچال گذاشت و به سمت اتاقش حرکت کرد.
وقتی وارد اتاقش شد در را پشت سرش بست و با همان لباسی که به تن داشت به سمت تخت رفت، پتو را کنار زد، روی تخت دراز کشید و بعد از پیچیدن پتو دور خودش به خواب رفت.

*فردا صبح*

از آنجایی که تعطیل بود تا ساعت ۹ صبح خوابید. بعد از اینکه بیدار شد تا ساعت ۱۲ بیکار در خانه نشسته بود که گفت حالا که کاری ندارد به بیمارستان سری بزند.

*۳ ساعت بعد*

تقریبا ۳ ساعتی میشد که به بیمارستان آمده بود و اندازه ی ۳ روز پشت سر هم کا کرده بود و حالا باید برای عمل، به اتاق عمل می‌رفت.

*۴ ساعت بعد*

از اتاق عمل خارج شد. به پرستار توصیه های لازم رو درمورد تمام مریض هایی که امروز دیده بود کرد و بعد از تعویض لباسش سوار ماشینش شد. در حال برگشتن به خانه اش بود که با خودش گفت به کافه برود و کیک و قهوه ای بخورد. مسیرش را به سمت کافه کج کرد.

*کافه*

جلوی در کافه ماشینش را پارک کرد، وارد شد و به سمت میزی که گوشه ی دیوار بود و صندلی اش رو به خیابان بود رفت، صندلی را عقب کشید و روی آن نشست. بعد از چند دقیقه همان گارسون همیشگی برای گرفتن سفارشش آمد.

گارسون: سلام خانم مارس، خسته نباشید، چی میل دارید؟

سلینا به گارسون نگاهی انداخت، لبخندی دوستداشتنی زد و گفت.

سلینا: همون همیشگی، لطفا
گارسون: چشم، میگم براتون بیارن‌‌.

سلینا سری به نشانه ی تایید تکان داد و گارسون بعد از تعظیم کوتاهی به سمت بقیه ی میز ها رفت. سلینا همانطور که منتظر کیک و قهوه اش بود به خیابان نگاه میکرد که ناگهان باران شروع به باریدن کرد. حالا هوایی که نمیشه روشن بود با صدای باران ترکیب شده بود و لحظه ای زیبا را ساخته بود. گارسون به میز سلینا آمد، سفارشش را روی میز گذاشت و از آنجایی دور شد.
سلینا بعد از خوردن کیک و قهوه اش و حساب کردن سفارش هایش در حالی که از کافه خارج میشد تصمیم گرفت که تا خانه اش پیاده روی کند. پس سوار ماشینش شد و ماشینش را در نزدیک ترین پارکینگ پارک کرد و بعد از برداشتن چترش از داخل ماشین از ماشین خارج شد و بعد از قفل کردن در ماشینش به سمت خانه راه افتاد.

*۲۰ دقیقه بعد*

خانه اش ۵ امین خانه در کوچه بود. به داخل کوچه پیچید که دو مرد را دید که در جلوی خانه اش ایستاده اند. یکی از مرد ها به ماشین تکیه داده بود و آن یکی برایش چتر گفته بود. کمی جلوتر رفت و جلوی در خانه ی دومی ایستاد، چشمانش را تیز تر کرد تا بهتر ببیند که ناگهان از مردی که با ماشین تکیه داده بود، تکیه اش را از روی ماشین برداشت، به سلینا نگاهی انداخت و گفت‌.

ارون: بلاخره اومدی، خانم دکتر

___________________________

اینم پارت دوم دیشب
پارت سوم تا ساعت ۴ گزاشته میشه.
دیدگاه ها (۱)

compensation of his death __ Part 13ارون: بلاخره اومدی خانم ...

compensation of his death __ Part 14درست مثل او که برای هردو...

پارت ۱۱ داخل کامنتا هست.کامنت نزارید وگرنه پاک میکنم.مرسی🙏

و چنین است داستان چشم ها...؛

compensation of his death __ Part 17بادیگارد: سلام قربان.ارو...

compensation of his death __ Part 25تینا سرش را بالا آورد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط