compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 14
درست مثل او که برای هردوی آنها برادر بزرگ مهربانی بود.
*فردا صبح*
ارون ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شد، پس از گرفتن دوشی کوتاه و پوشیدن کت ت شلوارش از اتاقش خارج شد، به سنت پله ها رفت که یادش آمد دیشب جک را ندیده است پس قبل از اینکه به طبقه ی پایین برود به سمت اتاق جک رفت. در زد اما کسی جواب نداد، دوباره و دوباره در زد اما بازم جوابی نگرفت برای همین در اتاق را باز کرد و با اتاق خالی مواجه شد. فکر گرد که بخاطر دعوای دیشبشان به خانه نیامده و به بار یا خانه ی کس دیگری رفته است پس بدون اهمیت به اتاق خالی به سمت آشپز خانه رفت.
*اشپز خانه*
ارون رفت و سر پیز نشست و قبل از او پدر و زن پدرش نشسته بودند و منتظر او و اریک و جک بودند. بعد از حدود دو دقیقه اریک هم آمد و سر میز صبحانه نشست. پدر ارون که دید جک هنوز نیامده روبه خدمتکار گفت.
پدر ارون(ادوارد): جک کجاست؟
خدمتکار: ایشون دیشب خونه نیومدن.
ادوارد که میدانست پسرانش و جک همیشه در کنار هم هستند روبه آنها گفت.
ادوارد: جک کجاست؟
اریک که کنار ارون نشسته بود، نگاه زیر چشمی به او کرد و روبه پدرش گفت.
اریک: از ارون بپرس.
ادوارد نگاهی به ارون کرد که نشانه ی این بود که باید برایش توضیح دهد. ارون همانطور که یک قاشق از سوپ جلویش را میخورد گفت.
ارون: نمیدونم.
اریک پوزخندی صدا دار سر داد، صورتش را کانل به سمت ارون برگرداند و گفت.
اریک: نبایدم بدونی.
ادوارد که میدانست دارد یک اتفاقی میافتد یا یک اتفاقی افتاده است دیگر ادامه نداد.
خوردن صبحانه رو به پایان بود که گوشی ارون زنگ خورد. ارون جواب داد.
فرد پشت تلفن: سلام، آقای ارون؟
ارون: بله بفرمایید.
فرد پشت تلفن: از بیمارستان باهاتون تماس میگرم.
ارون اخم ریزی کرد و گفت.
ارون: بیمارستان؟؟
س از گفتن کلمه ی بیمارستان تمام نگاه ها به سمت ارون برگشت، فرد پشت تلفن ادامه داد.
فرد پشت تلفن: بله بیمارستان، راستش دیشب طرفای ساعت ۲ برای اورژانسمون ی مریض با تیر خوردگی در ناحیه ی پهلو و قبل آوردن و آخرین شماره ای که باهاش تماس گرفته بود شماره ی شما بود برای همین گفتن که...
اخم ارون غلیظ تر شد و بدون اینکه بزاره حرف طرف تموم بشه گفت.
ارون: احیانا موهای طرف بلوند نبوده؟
فرد پشت تلفن: چرا ایشون ی مرد که بهش میخورد طرفای ۳۹ یا ۴۰ سال داشته باشه با موهای بلوند بودن و...
ارون که حالا مطمئن شده بود که اون آدم کیه تلفن را قطع کرد و سریع از روی صندلی اش بلند شد، تشکر زیر لبی کرد و آشپز خانه بدون اهمیت به داد های اریک خارج شد. کلید ماشینش را برداشت، به سمت بادیگاردش پرتاب کرد و باهم سوار ماشین شدند و به سمت بیمارستان حرکت کردند.
*بیمارستان*
ارون سریع از ماشین پیاده شد و همراه با بادیگارد که حالا یک تفنگ در دستانش بود به سمت اتاق رئیس بیمارستان که یکی از اشنا های پدرش بود حرکت کرد و بدون در زدن وارد شد. آقای فورد که در خال حرف زدن با کسی بود بعد از دیدن ارون که همراه با بادیگارد وارد اتاق شد و روی مبل نشست تلفنش را سریع قطع کرد و روبه ارون گفت.
فورد: اوه سلام آقای ریچی، چی شده که به دیدن ما اومدی؟
ارون بدون اهمیت به حرف فورد گفت.
ارون: دیشب برادرم رو به بیمارستان شما آوردن.
فورد: اریک؟
ارون: نه، جک.
فورد کمی فکر کرد و سپس ادامه داد.
فورد: فکر نکنم، تو از کجا میدونی.
ارون: باهام تماس گرفتن.
فورد: از کدوم بخش؟
ارون: اورژانس.
فورد: اوه فکر کنم که دکترش سلینا باشه. الان باهاش تماس میگیرم.
سپس گوشی اش را برداشت. در گوشی اش به دنبال شماره ی سلینا بود که ناگهان در له صدا درآمد و بعد از چند ثانیه در باز شد و قامت دختری نمایان شد.
میا: سلام رئیس، با من کاری داشتین؟
فورد سرش را از موبایلش بیرون آورد رو روبه میا گفت.
فورد: اوه میا سلام، آره میخواستم باهات درمورد ی موضوعی حرف بزنم.
و به پرونده های داخل دستش اشاره کرد و ادامه داد.
فورد: ولی مثل اینکه سرت فعلا شلوغه.
میا که متوجه منظور فورد شده بود گفت.
میا: اوه پرونده ها، خوب نه راستش اینا برای من نیستن، برای خانم دکترن.
________________________
خوشگلا امشب فقط ی پارت میزارم و پارت دوم امشب رو فردا ظهر میزارم.
ببخشید که این دو روز دارم بد قولی میکنم ولی تازگیا بی حوصله شدم.
فردا شب حتما دوتا پارت میزارم.
بازم ببخشید
حمایت فراموش نشه
بوس به همتون.
🌷🫂💗⭐️
درست مثل او که برای هردوی آنها برادر بزرگ مهربانی بود.
*فردا صبح*
ارون ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شد، پس از گرفتن دوشی کوتاه و پوشیدن کت ت شلوارش از اتاقش خارج شد، به سنت پله ها رفت که یادش آمد دیشب جک را ندیده است پس قبل از اینکه به طبقه ی پایین برود به سمت اتاق جک رفت. در زد اما کسی جواب نداد، دوباره و دوباره در زد اما بازم جوابی نگرفت برای همین در اتاق را باز کرد و با اتاق خالی مواجه شد. فکر گرد که بخاطر دعوای دیشبشان به خانه نیامده و به بار یا خانه ی کس دیگری رفته است پس بدون اهمیت به اتاق خالی به سمت آشپز خانه رفت.
*اشپز خانه*
ارون رفت و سر پیز نشست و قبل از او پدر و زن پدرش نشسته بودند و منتظر او و اریک و جک بودند. بعد از حدود دو دقیقه اریک هم آمد و سر میز صبحانه نشست. پدر ارون که دید جک هنوز نیامده روبه خدمتکار گفت.
پدر ارون(ادوارد): جک کجاست؟
خدمتکار: ایشون دیشب خونه نیومدن.
ادوارد که میدانست پسرانش و جک همیشه در کنار هم هستند روبه آنها گفت.
ادوارد: جک کجاست؟
اریک که کنار ارون نشسته بود، نگاه زیر چشمی به او کرد و روبه پدرش گفت.
اریک: از ارون بپرس.
ادوارد نگاهی به ارون کرد که نشانه ی این بود که باید برایش توضیح دهد. ارون همانطور که یک قاشق از سوپ جلویش را میخورد گفت.
ارون: نمیدونم.
اریک پوزخندی صدا دار سر داد، صورتش را کانل به سمت ارون برگرداند و گفت.
اریک: نبایدم بدونی.
ادوارد که میدانست دارد یک اتفاقی میافتد یا یک اتفاقی افتاده است دیگر ادامه نداد.
خوردن صبحانه رو به پایان بود که گوشی ارون زنگ خورد. ارون جواب داد.
فرد پشت تلفن: سلام، آقای ارون؟
ارون: بله بفرمایید.
فرد پشت تلفن: از بیمارستان باهاتون تماس میگرم.
ارون اخم ریزی کرد و گفت.
ارون: بیمارستان؟؟
س از گفتن کلمه ی بیمارستان تمام نگاه ها به سمت ارون برگشت، فرد پشت تلفن ادامه داد.
فرد پشت تلفن: بله بیمارستان، راستش دیشب طرفای ساعت ۲ برای اورژانسمون ی مریض با تیر خوردگی در ناحیه ی پهلو و قبل آوردن و آخرین شماره ای که باهاش تماس گرفته بود شماره ی شما بود برای همین گفتن که...
اخم ارون غلیظ تر شد و بدون اینکه بزاره حرف طرف تموم بشه گفت.
ارون: احیانا موهای طرف بلوند نبوده؟
فرد پشت تلفن: چرا ایشون ی مرد که بهش میخورد طرفای ۳۹ یا ۴۰ سال داشته باشه با موهای بلوند بودن و...
ارون که حالا مطمئن شده بود که اون آدم کیه تلفن را قطع کرد و سریع از روی صندلی اش بلند شد، تشکر زیر لبی کرد و آشپز خانه بدون اهمیت به داد های اریک خارج شد. کلید ماشینش را برداشت، به سمت بادیگاردش پرتاب کرد و باهم سوار ماشین شدند و به سمت بیمارستان حرکت کردند.
*بیمارستان*
ارون سریع از ماشین پیاده شد و همراه با بادیگارد که حالا یک تفنگ در دستانش بود به سمت اتاق رئیس بیمارستان که یکی از اشنا های پدرش بود حرکت کرد و بدون در زدن وارد شد. آقای فورد که در خال حرف زدن با کسی بود بعد از دیدن ارون که همراه با بادیگارد وارد اتاق شد و روی مبل نشست تلفنش را سریع قطع کرد و روبه ارون گفت.
فورد: اوه سلام آقای ریچی، چی شده که به دیدن ما اومدی؟
ارون بدون اهمیت به حرف فورد گفت.
ارون: دیشب برادرم رو به بیمارستان شما آوردن.
فورد: اریک؟
ارون: نه، جک.
فورد کمی فکر کرد و سپس ادامه داد.
فورد: فکر نکنم، تو از کجا میدونی.
ارون: باهام تماس گرفتن.
فورد: از کدوم بخش؟
ارون: اورژانس.
فورد: اوه فکر کنم که دکترش سلینا باشه. الان باهاش تماس میگیرم.
سپس گوشی اش را برداشت. در گوشی اش به دنبال شماره ی سلینا بود که ناگهان در له صدا درآمد و بعد از چند ثانیه در باز شد و قامت دختری نمایان شد.
میا: سلام رئیس، با من کاری داشتین؟
فورد سرش را از موبایلش بیرون آورد رو روبه میا گفت.
فورد: اوه میا سلام، آره میخواستم باهات درمورد ی موضوعی حرف بزنم.
و به پرونده های داخل دستش اشاره کرد و ادامه داد.
فورد: ولی مثل اینکه سرت فعلا شلوغه.
میا که متوجه منظور فورد شده بود گفت.
میا: اوه پرونده ها، خوب نه راستش اینا برای من نیستن، برای خانم دکترن.
________________________
خوشگلا امشب فقط ی پارت میزارم و پارت دوم امشب رو فردا ظهر میزارم.
ببخشید که این دو روز دارم بد قولی میکنم ولی تازگیا بی حوصله شدم.
فردا شب حتما دوتا پارت میزارم.
بازم ببخشید
حمایت فراموش نشه
بوس به همتون.
🌷🫂💗⭐️
- ۳.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط