{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخن گفتن با مردگان

سخن گفتن با مردگان
زاهدی گفت : روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت : با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند اگر از عقبی غافل شوم یاد آوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند
دیدگاه ها (۱)

ترجمه ادامه لایو ویورس جین:🐹🌸 من از او پرسیدم: "می‌خواهی کجا...

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

حکایت سخن گفتن بهلول با مردگانزاهدی گفت : روزی به گورستان رف...

زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسی...

لبخند تو زندگیتون فراموش نشه .... زاهدی گفت : روزی به گورستا...

حکایات زیبا از بهلول عاقل ترین دیوانه حکایت سخن گفتن بهلول ب...

حکایت : هم نشین خوبزاهدی گفت : روزی در گورستان با بهلول برخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط