من مبهوت زیبای ان تونالیته و تیریبل وبیس زیبای صدایش بود
من مبهوت زیبای ان تونالیته و تیریبل وبیس زیبای صدایش بودم
چشمانم لحظه ای از لبهایش جدا نشد
چنین ادامه داد
شنیده ام ، در ذهن خوانی ، و تفسیر زبان بدن ، مهارت ویژه ای دارید تا حدی که اگر تمرکز کنید میتوانید موضوع صحبت دیگران را حتی در فاصله های چند صد کیلومتری تشخیص دهید ...
تا پشت گوشم سرخ شد و نگاهی به دکتر انداختم و لبخندی زدم
دکتر بلند خندید و گفت
خودش همه چیز را تکذیب میکند ولی من میدانم چه عجوبه ای است ،
منتظر ماندم دکتر همراهش را معرفی کند ولی به جای معرفی گفت مارا به نشستن تعارف نمیکنی ؟؟؟
به خود آمدم ، تعارفات آغاز شد و برای پذیرای آغازین چایی که آوردم دیدم کتاب فرزانه در مورد صادق هدایت بر روی میز است
همراه دکتر بلند شد و کتاب را به من هدیه کرد و گفت چند روز پیش از سوییس ابتیاع کردم به نام و یاد شما ، دکتر گفت که می پسندید چرا که در مورد شخصیت هدایت کنجکاوی خاصی دارید ...
از خوشحالی در پوست خودم نبودم ، تعریف قلم مصطفی فرزانه را بسیار شنیده بودم و تعریف این کتاب را خیلی بیشتر از حد تصور ...
کتاب را با احترام گرفتم و به احترامشان رکوع کردم و در سپاس گزاری سنگ تمام گذاشتم
بعد از انکه کتاب را گرفتم _ دست آورد و من یک ثانیه تعهدم به مستی را در ذهن گزراندم ، تنها دستی که ارزو داشتم بگیرم و ببوسم ، دست مستی بود ، چقدر منتظر آن لحظه بودم تا بتوانم به دبدارش بروم و دست که هیچ پایش را ببوسم ،
چند ماهی بود که مستی شمال بود کنار سواحل کاسپین ، همراه خواهر و مادر ، منتظر بودم به اصفهان باز گردد تا در اولین فرصت به دیدارش بروم ، به مستی قول داده بودم ، دست هیچ نامحرمی را نگیرم مگر با اجازه و در حضور خودش ،
چقدر دلم هوای مستی را کرده بود چقدر جایش خالی بود چقدر بی حضورش ، همه چی رنگ باخته و مات بود ...
دوراهی سختی بود ، اگر دست میدادم ، عهد شکنی بود
ولی خلاف ادب هم نمیتوانستم برخورد کنم ، خواستم مذهب و احکام شرع را بهانه قرار دهم ولی محلی از اعراب نداشت و لو میرفتم ، با صدای دکتر به خودم آمدم که گفت ، مرتضی باز چه کسی در موردت صحبت میکند که اینگونه مات شدی و خشکت زد ...، دست خانوم مهندس سرد شد
بعد ادامه داد
بزرگ ترین عذاب مرتضی ، وقتی است که کسی در موردش حرف میزند ...
به خودم آمدم ،
به صورت دکتر نگاه کردم گفت ، بر ذهنت مسلط باش ، حرف مردم تمامی ندارد ، خلاف نزاکت و شأن است ، بگذار خانوم مهندس که برای اولین بار به قم آمده اند ، آزرده خاطر نروند...
پایان قسمت چهارم
چشمانم لحظه ای از لبهایش جدا نشد
چنین ادامه داد
شنیده ام ، در ذهن خوانی ، و تفسیر زبان بدن ، مهارت ویژه ای دارید تا حدی که اگر تمرکز کنید میتوانید موضوع صحبت دیگران را حتی در فاصله های چند صد کیلومتری تشخیص دهید ...
تا پشت گوشم سرخ شد و نگاهی به دکتر انداختم و لبخندی زدم
دکتر بلند خندید و گفت
خودش همه چیز را تکذیب میکند ولی من میدانم چه عجوبه ای است ،
منتظر ماندم دکتر همراهش را معرفی کند ولی به جای معرفی گفت مارا به نشستن تعارف نمیکنی ؟؟؟
به خود آمدم ، تعارفات آغاز شد و برای پذیرای آغازین چایی که آوردم دیدم کتاب فرزانه در مورد صادق هدایت بر روی میز است
همراه دکتر بلند شد و کتاب را به من هدیه کرد و گفت چند روز پیش از سوییس ابتیاع کردم به نام و یاد شما ، دکتر گفت که می پسندید چرا که در مورد شخصیت هدایت کنجکاوی خاصی دارید ...
از خوشحالی در پوست خودم نبودم ، تعریف قلم مصطفی فرزانه را بسیار شنیده بودم و تعریف این کتاب را خیلی بیشتر از حد تصور ...
کتاب را با احترام گرفتم و به احترامشان رکوع کردم و در سپاس گزاری سنگ تمام گذاشتم
بعد از انکه کتاب را گرفتم _ دست آورد و من یک ثانیه تعهدم به مستی را در ذهن گزراندم ، تنها دستی که ارزو داشتم بگیرم و ببوسم ، دست مستی بود ، چقدر منتظر آن لحظه بودم تا بتوانم به دبدارش بروم و دست که هیچ پایش را ببوسم ،
چند ماهی بود که مستی شمال بود کنار سواحل کاسپین ، همراه خواهر و مادر ، منتظر بودم به اصفهان باز گردد تا در اولین فرصت به دیدارش بروم ، به مستی قول داده بودم ، دست هیچ نامحرمی را نگیرم مگر با اجازه و در حضور خودش ،
چقدر دلم هوای مستی را کرده بود چقدر جایش خالی بود چقدر بی حضورش ، همه چی رنگ باخته و مات بود ...
دوراهی سختی بود ، اگر دست میدادم ، عهد شکنی بود
ولی خلاف ادب هم نمیتوانستم برخورد کنم ، خواستم مذهب و احکام شرع را بهانه قرار دهم ولی محلی از اعراب نداشت و لو میرفتم ، با صدای دکتر به خودم آمدم که گفت ، مرتضی باز چه کسی در موردت صحبت میکند که اینگونه مات شدی و خشکت زد ...، دست خانوم مهندس سرد شد
بعد ادامه داد
بزرگ ترین عذاب مرتضی ، وقتی است که کسی در موردش حرف میزند ...
به خودم آمدم ،
به صورت دکتر نگاه کردم گفت ، بر ذهنت مسلط باش ، حرف مردم تمامی ندارد ، خلاف نزاکت و شأن است ، بگذار خانوم مهندس که برای اولین بار به قم آمده اند ، آزرده خاطر نروند...
پایان قسمت چهارم
- ۱۲.۲k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط