{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۴۵

برگشتند خونه.

عمارت همان بود. بزرگ. سفید. سرد. اما دیگه براش مهم نبود. چون داخلش گرم بود. صدای سئول. صدای برفی. صدای می-سوک. صدای سون-اوک. صدای جونگ کوک. تهیونگ برای اولین بار حس کرد خونه یعنی این. نه دیوار. نه سقف. آدم‌هاش.

می-سوک جلوی در بود. منتظر. سئول دوید سمتش. «مادربزرگ! ماهی گرفتم! بابا ولش کرد!»

می-سوک بغلش کرد. «ماهی رو ول کردی؟ چرا؟»

سئول نگاه کرد به تهیونگ. «بابا گفت کوچیکه. بذار بزرگ بشه.»

می-سوک نگاه کرد به پسرش. لبخند زد. «بابات درست می‌گه. همیشه باید بذاری چیزای کوچیک بزرگ بشن. بعد بری دنبشون.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط مادرش را بغل کرد.

---

چند روز بعد، تلفن زنگ خورد. بازرس لی بود.

«آقای کیم، سون-هی اعتراف کرد. همه چی. قتل. آدم‌ربایی. جعل مدارک. بیست سال حبس. دیگه برنمی‌گرده.»

تهیونگ گوشی را گذاشت. به جونگ کوک نگاه کرد.

«تموم شد.»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «تموم شد؟»

«تموم شد.»

جونگ کوک گریه کرد. نه بلند. آرام. اشک روی گونه‌هاش. تهیونگ بغلش کرد. «چرا گریه می‌کنی جون دلم؟»

«چون سه سال منتظر این لحظه بودم. حالا که رسیده، باورم نمی‌شه.»

تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «باور کن. تموم شد.»

---

آن شب، همه دور هم شام خوردند. سون-اوک غذای مورد علاقه تهیونگ را پخته بود. می-سوک کیک آورده بود. سئول بادکنک باد کرده بود. برفی کلاه تولد به سر داشت.

«تولد کیست؟» پرسید سئول.

می-سوک خندید. «تولد آزادی. هیچکس نیست که مارو تهدید کنه.»

سئول نفهمید. ولی خندید. برفی پارس کرد. همه خندیدند.

بعد از شام، تهیونگ و جونگ کوک رفتند پشت بام. شهر زیر پاشون بود. نورها. ماشینها. زندگی.

«تهیونگ.»

«ها؟»

«چی کار می‌کنیم فردا؟»

تهیونگ به آسمون نگاه کرد. «نمی‌دونم. هر چی دوست داری.»

جونگ کوک دستش را گرفت. «می‌خوام سئول رو ببرم پارک. بستنی بخرمش. تاب بازی کنم باهاش. برفی رو هم ببرم.»

«باشه.»

«تو میای؟»

تهیونگ نگاهش کرد. «کجا برم؟ خونه که هستم.»

جونگ کوک خندید. سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ.

همانطور ماندند. تا دیروقت. تا ستاره‌ها. تا سئول آمد بالا و گفت «بابا! مامان! بیاین پایین! نوک پاپ کورن درست کرده!»

رفتند پایین. نشستند. پاپ کورن خوردند. فیلم دیدند. برفی پاپ کورن می‌خورد. سئول خوابید روی مبل. تهیونگ پتو کشید رویش.

اون شب، تهیونگ توی رختخواب به جونگ کوک گفت: «جونگ کوک.»

«ها؟»

«سه سال پیش، اون شب بارونی، هیچکس فکر نمی‌کرد ما به اینجا برسیم.»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «هیچکس. فقط خودمون.»

تهیونگ دستش را گرفت. بوسید.

نور ماه از پنجره می‌آمد. سرد بود. ولی زیر پتو گرم بودند. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت. از شبهایی که فقط خودشان بودند. از قراردادی که اجباری بود. ولی عشق شد. ماند. تا همیشه.
دیدگاه ها (۷)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۴سه روز در خانه کنار دریا ماندن...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۳یک ماه از دستگیری سون-هی گذشت....

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۰یک ماه گذشت.تابستان بود. هوا گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط