{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد بود...

مرد بود...

و شانه هایش زیر بار حرفهای سنگین خسته بودند،

آنقدر که می توانست سالها بخوابد

و بوی جنازه اش بلند نشود!
دیدگاه ها (۱)

کابـــوسِ امشـــبْ هایــَمــ شده ایــْ تــــو،دومْ شخصِ مفرد...

فکرمبوی سفرۀ عقدی را می‌دهد کهتو را در آیندۀ آرزوهای دیگریرز...

می پرسم مادر؟بلورها راچرا در بوفه می چینی؟می گوید:شکستنی ها ...

احساس نَـــبودَنتتمام غزلهایم را تَمَســخُر میکند...قافیه ها...

🌱🌼رسیدم تا حرم گویی کسی می‌گفت در گوشم بیا ای خسته از دنیا ک...

وقتی دیدمش، پرنده‌ای بود زخمی و نیمه‌جان؛بی‌پناه و خسته، با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط