{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من وخدا سوار یک دوچرخه شدیم...

من وخدا سوار یک دوچرخه شدیم...

من اشتباه کردم جلو نشستم و
خدا عقب
فرمان دست من بود وسر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت
تا اینکه جایمان را عوض کردیم
حالا آرام شدم وهر وقت از او می پرسم که
کجا می رویم؟
برمیگردد وبا لبخند می گوید :-)

"تو فقط رکاب بزن"
دیدگاه ها (۶)

پارت ۱۹ (هنوز توی فلش بگ‌ تهکوکه)«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»«حتم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

......//برده ی زیبا//......

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری ...

پارت⁴²ویو یونگیصدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.به جونگ...

🖤🌙 ماه سیاه | Black Moonقسمت اول: «من و هم‌اتاقی خون‌آشامم»ت...

Cruel Love.پارت ۲ .که ، جونگکوک گفت:میشه اتاقم رو نشون بدین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط