#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part22
به خاطر صدا هایی که اومد، هیونجین سریع خودشو به سرویس رسوند.

صدای کشیده شدن اسلحه توی فضای سرویس، سکوت مرگباری رو ایجاد کرده بود. هیونجین با دیدن صحنه، جلوی در وایستاد و راه خروج رو بست تا کسی نیاد و متوجه اتفاقات نشه.

سوهو که گوشه‌ی لبش پاره شده بود و خون تمام صورتش پخش شده بود، با پوزخند بهت نگاه کرد. انگار می‌خواست با این کارش بیشتر عصبانیت فلیکس رو تحریک کنه.

سوهو: بکش منو لی... ولی بدون، ا.ت هیچ‌وقت نمی‌تونه اون رویِ تو رو فراموش کنه... اون حالا دیگه می‌دونه تو یه هیولایی.

فلیکس اسلحه رو محکم‌تر روی شقیقه‌ی سوهو فشار داد. اونقدر فشارش زیاد بود که رنگ پوست سوهو پریده بود.

فلیکس: (با لحنی سرد و خطرناک که تا حالا نشنیده بودی) هیولا؟! آره، من یه هیولام... ولی فقط برای کسایی که به داشته‌های من چشم طمع دارن. تو دیگه برای من یه هدف نیستی، تو یه آشغالی که باید دور ریخته بشه.

خواستی چیزی بگی، خواستی بگی فلیکس ولش کن، اینجا جای این کارا نیست، ولی انگار اگرم میگفتی صدات در نمیومد.

فلیکس یه نگاه خیلی ریز به تو انداخت، چشماش هنوز پر از خشم بود ولی وقتی نگاهش به لرزش دستات افتاد، یه آن تغییر کرد. انگار دوباره به خودش اومد. اسلحه‌اش رو ننداخت، اما اون رو یکم پایین آورد.

فلیکس: هیونجین، این کثافت رو ببر بیرون. ببرش به همون جایی که بقیه خائن‌ها رو می‌بریم و تا وقتی برنگشتم حق نداره نفس بکشه... اما نمی‌خوام اینجا، جلوی چشم ا.ت کثیف بشه.

هیونجین با خونسردیِ تمام جلو اومد و بازوی سوهو رو گرفت و اون رو به سمت بیرون کشید. سوهو موقع رفتن هنوزم می‌خندید، انگار که دیوونه شده باشه.

وقتی در بسته شد و صدای قدم‌هاشون دور شد، فلیکس سریع برگشت سمتت. اون ابهت مافیایی یه لحظه جاشو به نگرانی داد. دستاش رو دو طرف صورتت گذاشت و با شصتش اشکی که روی گونه‌ات بود رو پاک کرد.

فلیکس: «بیبی... حالت خوبه؟! بهت که بهت دست نزد... بگو که صدمه‌ای ندیدی.

ت.و: «ف...فلیکس... من...»

حرفت رو قطع کرد و محکم بغلت کرد. انقدر محکم که حس می‌کردی می‌خواد تو رو توی وجود خودش غرق کنه. وقتی بغلت کرد کم کم داشتی آروم میشدی.

فلیکس: (زمزمه‌وار کنار گوشت) من می‌ترسیدم... وقتی دیدم اون دنبالت اومد، حس کردم دارم دیوونه میشم. قول میدم دیگه هیچ‌وقت، هیچ‌کس نتونه حتی بهت نزدیک بشه. جات امنه... کنار منی.

همون لحظه صدای نابی از پشت در اومد که با نگرانی صدام می‌زد: ا.ت؟! فلیکس؟! چه اتفاقی افتاد؟!

فلیکس آروم ازت جدا شد و پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند. چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید.

فلیکس: بریم بیرون؟! همین الان میریم، همین الان همه‌چیز رو ول می‌کنیم و میریم خونه.

تو به چشمای فلیکس نگاه کردی. اون هنوز همون مافیای خطرناک بود، اما الان این هیولا فقط داشت از تو محافظت می‌کرد.

ت.و: فقط... فقط پیشم بمون.

فلیکس لبخند کمرنگی زد و دستت رو گرفت و گفت: تا ابد پیشتم.

دست همدیگه رو گرفتید و از سرویس بیرون اومدید. نابی و هیونجین با نگرانی بهتون نگاه کردن، اما فلیکس فقط با یه حرکتِ سر به هیونجین فهموند که کار سوهو انجام شده. برگشتیم وسط جمعیت، ولی این بار، فلیکس یه لحظه هم دستش رو از دور کمرت برنداشت... انگار می‌خواست به همه نشون بده که، «اون فقط مال منه.»

فلیکس گفت: خب مهمونی تمومه همه بیرون.
و مقداری از بادیگاردا مهمونا رو همراهی کردن.

خب اینم پارت بعدی و دلیل دیر گذاشتنش تموم شدن نتم بودددد😭😭😭
دیدگاه ها (۱۰)

داستان

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

ریاکشن پارت ۲

Forbidden love①③کوک: به من نگاه کن... یعنی این تو بودی؟گیج و...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط