آنالیولم کن حالم بده
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟎
آنالی:ولم کن حالم بده.
کوک:که اینطور.
آنالی: چشمام داشت گرم میشد که احساس کردم توی هوا معلقم.
آنالی: هی داری چیکار میکنی مگه نمیبینی حالم بده(بی حال
کوک:اگه بخوابی تبت بالاتر میره پس همین جوری نگهت میدارم تا نخوابی.
آنالی:باشه نمیخوابم فقط برام پایین.
کوک:اکی
آنالی:آروم گذاشتم روی تخت و کنارم روی تخت نشست.
بدجوری سرم درد میکرد و دوست داشتم بخوابم ولی با وجود این غول بیابونی چطور میتونستم بخوابم.
سرشو کرده بود تو گوشیش و اصلا حواسش نبود.
به تاج تخت تکیه دادم و آروم چشامو بستم.
کوک:فکر نکن حواسم بهت نیست.
آنالی:هوفففف
مردک عوضی(آروم
کوک: شنیدم.
آنالی: گفتم که بشنوی.
کوک: بهتره زبون درازی نکنی چون فقط حالت بده کاریت ندارم وگرنه الان باید به فکر سنگ قبرت بودم.
و اینکه فکر نکن آوردمت اینجا چون ازت خوشم اومده فقط یه طعمه ای یه آدم بی ارزش(از اتاق رفت بیرون
آنالی: فقط بلده تحقیرم کنه
آخه مگه من چیکارت کردم که اینطوری میکنی(بغض
سرمو روی زانوم گذاشتم و آروم بدون سروصدا شروع کردم به گریه کردن.
نمیدونستم چقد گذشته سرمو آوردم بالا و اشکامو پاک کردم.
آروم از روی تخت پایین اومدم.
خیلی تشنم شده بود و پارچ آب هم خالی بود.
به سمت در رفتم و در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
توی آشپزخونه فقط آجوما بود.
آجوما:وای دختر جون اومدی اینجا چیکار اگه ارباب تنبیهت کنه چی؟
آنالی:زود میرم اتاقم اگه میشه یه لیوان آب بهم بدی.
آجوما: باشه روی صندلی بشین تا برات بیارم.
آنالی: ممنونم.
آروم روی صندلی نشستم و آجوما یه لیوان آب بهم داد.
آجوما:گشنت نیست؟
آنالی:نه.
آجوما:اگه کاری داشتی خودمو صدا کن.
آنالی:باشه من دیگه میرم اتاقم.
از روی صندلی بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که با صدای.............
ادامه دارد................∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟎
آنالی:ولم کن حالم بده.
کوک:که اینطور.
آنالی: چشمام داشت گرم میشد که احساس کردم توی هوا معلقم.
آنالی: هی داری چیکار میکنی مگه نمیبینی حالم بده(بی حال
کوک:اگه بخوابی تبت بالاتر میره پس همین جوری نگهت میدارم تا نخوابی.
آنالی:باشه نمیخوابم فقط برام پایین.
کوک:اکی
آنالی:آروم گذاشتم روی تخت و کنارم روی تخت نشست.
بدجوری سرم درد میکرد و دوست داشتم بخوابم ولی با وجود این غول بیابونی چطور میتونستم بخوابم.
سرشو کرده بود تو گوشیش و اصلا حواسش نبود.
به تاج تخت تکیه دادم و آروم چشامو بستم.
کوک:فکر نکن حواسم بهت نیست.
آنالی:هوفففف
مردک عوضی(آروم
کوک: شنیدم.
آنالی: گفتم که بشنوی.
کوک: بهتره زبون درازی نکنی چون فقط حالت بده کاریت ندارم وگرنه الان باید به فکر سنگ قبرت بودم.
و اینکه فکر نکن آوردمت اینجا چون ازت خوشم اومده فقط یه طعمه ای یه آدم بی ارزش(از اتاق رفت بیرون
آنالی: فقط بلده تحقیرم کنه
آخه مگه من چیکارت کردم که اینطوری میکنی(بغض
سرمو روی زانوم گذاشتم و آروم بدون سروصدا شروع کردم به گریه کردن.
نمیدونستم چقد گذشته سرمو آوردم بالا و اشکامو پاک کردم.
آروم از روی تخت پایین اومدم.
خیلی تشنم شده بود و پارچ آب هم خالی بود.
به سمت در رفتم و در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
توی آشپزخونه فقط آجوما بود.
آجوما:وای دختر جون اومدی اینجا چیکار اگه ارباب تنبیهت کنه چی؟
آنالی:زود میرم اتاقم اگه میشه یه لیوان آب بهم بدی.
آجوما: باشه روی صندلی بشین تا برات بیارم.
آنالی: ممنونم.
آروم روی صندلی نشستم و آجوما یه لیوان آب بهم داد.
آجوما:گشنت نیست؟
آنالی:نه.
آجوما:اگه کاری داشتی خودمو صدا کن.
آنالی:باشه من دیگه میرم اتاقم.
از روی صندلی بلند شدم هنوز دو قدم برنداشته بودم که با صدای.............
ادامه دارد................∆
- ۱۰.۰k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط