{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حلقهٔ آن در شدنم آرزوست

حلقهٔ آن در شدنم آرزوست

بر در او سرزدنم آرزوست

چند بهر یاد پریشان شوم

خاک در او شدنم آرزوست

خاک درش بوده سرم سالها

باز هوای وطنم آرزوست

تا که بجان خدمت جانان کنم

دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشای سراپای او

دیده سراپاشدنم آرزوست

دیده ام از فرقت او شد سفید

بوئی از آن پیرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب قفل خموشی زدم

سوی خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فیض که با جان رود

زندگی در کفنم آرزوست
دیدگاه ها (۳)

حالا که خداوند چنین داد و چنانتخیرات بکن بوسه ای از کنج دهان...

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین استو دانستم که او هم بى ...

به دريا زد دلم، مي دانم آسان بر نمي گرددکه اين کشتي به حکم ب...

چشمهایت خیمه گاهم بود و نیستبازوانت تکیه گاهم بود و نیست دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط