دریک شب سردزمستان پادشاه از قصربیرون رفت،دیدنگهبان پیری ب
دریک شب سردزمستان پادشاه از قصربیرون رفت،دیدنگهبان پیری بالباس اندک نگهبانی میدهد.به اوگفت سردت نیست.نگهبان گفت:چراامامجبورم طاقت بیارم.پادشاه گفت:به قصرم میروم ویک لباس گرم برایت میاورم پادشاه به محض اینکه به قصررفت سرمارافراموش کرد.فردای آنروز جنازه ی یخ زده ی پیرمردراحوالی قصرپیداکردند.درحالی که باخط ناخوانا نوشته بود،من هرشب باهمین لباس کم طاقت میاوردم اماوعده ی لباس گرم تومرا ازپای درآورد.
- ۱۹۴
- ۲۰ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط