{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریک شب سردزمستان پادشاه از قصربیرون رفت،دیدنگهبان پیری ب

دریک شب سردزمستان پادشاه از قصربیرون رفت،دیدنگهبان پیری بالباس اندک نگهبانی میدهد.به اوگفت سردت نیست.نگهبان گفت:چراامامجبورم طاقت بیارم.پادشاه گفت:به قصرم میروم ویک لباس گرم برایت میاورم پادشاه به محض اینکه به قصررفت سرمارافراموش کرد.فردای آنروز جنازه ی یخ زده ی پیرمردراحوالی قصرپیداکردند.درحالی که باخط ناخوانا نوشته بود،من هرشب باهمین لباس کم طاقت میاوردم اماوعده ی لباس گرم تومرا ازپای درآورد.
دیدگاه ها (۴)

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سربا...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شدهنگام بازگشت سرباز...

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سربا...

.وعده فراموش شده پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرب...

#تویی که رای آوردی این عکسا رو بزار روی میز کارت

خیلی چیزا بینشون هست و خودشون متوجه نیستن :)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط