{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

چند پارتی
پارت ۱ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمی
صدای قدم‌های دختر روی پیاده‌رو با صدای شلوغی خیابون قاطی شده بود. سرش پایین بود و سعی می‌کرد به پسری که چند قدم پشت سرش راه می‌رفت، توجهی نکنه.
— «صبر کن دیگه! چرا جوابم رو نمی‌دی؟»
دختر نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
— «چون نمی‌خوام باهات حرف بزنم.»
— «فقط یه قرار...»
— «گفتم نه.»
پسر باز هم دنبالش راه افتاد.
دختر دیگه واقعاً کلافه شده بود. چشمش رو چرخوند و ناگهان مردی رو دید که کمی جلوتر، کنار ورودی یک کافه ایستاده بود.
شوگا.
تنها، با هودی مشکی و هدفون دور گردنش، مشغول نگاه کردن به گوشی بود.
دختر بدون اینکه حتی فکر کنه، مستقیم به سمتش رفت.
شوگا وقتی سایه‌ی کسی رو جلوی خودش دید، سرش رو بالا آورد.
— «بله؟»
دختر با عجله دستش رو گرفت.
شوگا برای چند ثانیه کاملاً مات موند.
— «چی—؟»
دختر لبخند مصنوعی زد و رو به پسری که دنبالش آمده بود گفت:
— «بالاخره پیدات کردم، عشقم.»
شوگا ابروش رو بالا انداخت.
پسر مقابلشون با تعجب به دست‌های گره‌خورده‌شون نگاه کرد.
— «عشقت؟!»
دختر قبل از اینکه شوگا چیزی بگه، سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.
— «آره. دوست‌پسرمه.»
شوگا چند لحظه به صورت دختر نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد دستش رو محکم‌تر گرفت و گفت:
— «بالاخره معرفی‌م کردی.»
دختر با شنیدن این جمله تقریباً داشت از تعجب منفجر می‌شد، اما مجبور بود لبخندش رو حفظ کنه.
پسر چند ثانیه ساکت موند.
— «ولی... من هیچ‌وقت ندیدمش.»
شوگا بدون اینکه حتی ذره‌ای دستپاچه بشه، گفت:
— «چون لازم نبوده منو ببینی.»
بعد رو به دختر کرد.
— «بریم؟»
دختر سریع سر تکون داد.
— «آره، بریم.»
آن دو از کنار پسر رد شدند و چند قدم دور شدند.
همین که مطمئن شدند دیگر صدایشان به گوشش نمی‌رسد، دختر فوراً دست شوگا را رها کرد.
— «وایسا!»
شوگا ایستاد.
دختر با دستپاچگی گفت:
— «واقعاً ممنونم! من... مجبور شدم این کارو بکنم.»
شوگا نگاهی به او انداخت.
— «متوجه شدم.»
— «ناراحت شدی؟»
— «نه.»
دختر نفس راحتی کشید.
— «پس... خداحافظ.»
چرخید که بره، اما صدای شوگا متوقفش کرد.
— «یه لحظه.»
دختر برگشت.
شوگا دست‌هاش رو داخل جیب هودیش فرو برد و با همان آرامش همیشگی گفت:
— «اگه دوباره اون پسره رو دیدی، دوست‌پسرت لازم داری؟»
دختر با تعجب نگاهش کرد.
— «چی؟»
شوگا خیلی ساده شانه بالا انداخت.
— «می‌تونم نقشمو ادامه بدم.»
دختر خیره نگاهش کرد.
— «تو... جدی میگی؟»
شوگا لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «آره.»
و همین یک جمله کافی بود تا دختر هنوز ندونه وارد چه دردسری شده...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

چند پارتیپارت ۲ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر هنوز با ناباو...

خوشگله فالو شه ؟ @jeon_diana7

پرنسس فالو شه ؟ @nazli6767

Accidentally yoursپسر آروم به سمت ا.ت اومد."نترس، نمی‌خوام ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط