این روزها...
این روزها...
کمی عصبی شده ام...کمی بد عنق...
مادرم امروز گفت«از دنده چپ پاشدی؟؟»
نمیدانم...
این روزها...
شب ها را بیدارم و روزهایم را خواب...
این روزها...
عحیب دلم تنگ است...بغض میکنم...
در این هوا...
«من بغض میکنم آسمان گریه»
با کوچکترین بهانه ای میشکند دل پر دردم...
دلم یک بغل عشق میخواهد...
نه از آن هایی که تاریخ مصرف دارند...نه!
از آنها که اگر نباشی هم...هستند...
عشقی مثل خورشید...
اعتراف میکنم خیلی وقت است به خورشید فکر نکردم.
اما او هنوز هست...هنوز میتابد...
هنوز مرا در غروب هایش راه میدهد...
خسته ام از او که آمد تا برای همیشه بماند...
دلگیرم از خودم .از مشاوره دادن هام و بی همدم بوذنام...
کاش...هنوزم مث بچگیام...
فقط وقتایی که بابام برام بستنی نمیخرید بغض میکردم،
یا روزایی که مامانم یادش میرفت بیاد دنبالم!
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...
بزرگ شدن تاوان دارد...
از شما چه پنهان...
دیشب در دفترچه ی صورتی خاطراتم نوشتم:
خدایا...کاش منم مث اینهمه جوون...
تو جوونیم بیام پیشت..
کمی عصبی شده ام...کمی بد عنق...
مادرم امروز گفت«از دنده چپ پاشدی؟؟»
نمیدانم...
این روزها...
شب ها را بیدارم و روزهایم را خواب...
این روزها...
عحیب دلم تنگ است...بغض میکنم...
در این هوا...
«من بغض میکنم آسمان گریه»
با کوچکترین بهانه ای میشکند دل پر دردم...
دلم یک بغل عشق میخواهد...
نه از آن هایی که تاریخ مصرف دارند...نه!
از آنها که اگر نباشی هم...هستند...
عشقی مثل خورشید...
اعتراف میکنم خیلی وقت است به خورشید فکر نکردم.
اما او هنوز هست...هنوز میتابد...
هنوز مرا در غروب هایش راه میدهد...
خسته ام از او که آمد تا برای همیشه بماند...
دلگیرم از خودم .از مشاوره دادن هام و بی همدم بوذنام...
کاش...هنوزم مث بچگیام...
فقط وقتایی که بابام برام بستنی نمیخرید بغض میکردم،
یا روزایی که مامانم یادش میرفت بیاد دنبالم!
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...
بزرگ شدن تاوان دارد...
از شما چه پنهان...
دیشب در دفترچه ی صورتی خاطراتم نوشتم:
خدایا...کاش منم مث اینهمه جوون...
تو جوونیم بیام پیشت..
- ۲.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط