𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:75
دختر وارد اتاق نیمه تاریک شد و از پشت پسر را در آغوش گرمش گرفت.
~بس کن کوک.. لطفا فراموشش کن
پسر او را طرد نکرد و سرجایش ماند، نگاهش به ماه درخشان در آن شب تاریک بود.
-آنا.. فقط دلم میخواد بمیرم.. بدون اون حس میکنم هیچی نیستم..
دختر مو خرمایی اخمی کرد و رو به روی او ایستاد، دستانش را گرفت.
~این حرفو نزن.. میدونی که نمیتونم بدون تو زندگی کنم.. اون عوضی سعی داشت بهت آسیب بزنه.. من نجاتت دادم، بیب.. من واقعا عاشقتم.. قسم میخورم..
آنا به او نزدیک تر شد.. حالا فاصله صورت هایشان فقط چند سانت بود.
جئون او را رد نکرد.. به چشمان عسلی دختر خیره شد.
-آنا..حاضری بخاطرم چیکار کنی..
دختر انگشت شصتش را روی لب پایین جونگکوک کشید.
صدایش کمی گرفته و بم بود..(منظورم صدای مردونه نیست هاا)
~هرکاری..حتی اگه ترکم کنی تا آخر دنیا هم دنبالت میام.. یادته؟ بهم قول دادیم نذاریم کسی بیاد بینمون..
آنا تلخ پوزخندی زد
~ولی تو بهش عمل نکردی..
-من.. فقط به حرف قلبم گوش کردم..
~قلبی که مال من بود.. ولی نگران نباش.. نمیزارم دیگه کسی بیاد بینمون...دارلینگ..
و لب هایشان بهم رسید..
جونگکوک او را از خودش جدا نکرد.. دستانش را دور کمرش حلقه کرد و او را نزدیک تر کرد.. در همان حال دختر را عمیق تر میبوسید..
آنا او را سمت تخت هل داد و رویش خیمه زد ولی لحظه ای لب هایش از لب های جئون جدا شد.. فقط برای گفتن یک جمله..
~عاشقتم..
part:75
دختر وارد اتاق نیمه تاریک شد و از پشت پسر را در آغوش گرمش گرفت.
~بس کن کوک.. لطفا فراموشش کن
پسر او را طرد نکرد و سرجایش ماند، نگاهش به ماه درخشان در آن شب تاریک بود.
-آنا.. فقط دلم میخواد بمیرم.. بدون اون حس میکنم هیچی نیستم..
دختر مو خرمایی اخمی کرد و رو به روی او ایستاد، دستانش را گرفت.
~این حرفو نزن.. میدونی که نمیتونم بدون تو زندگی کنم.. اون عوضی سعی داشت بهت آسیب بزنه.. من نجاتت دادم، بیب.. من واقعا عاشقتم.. قسم میخورم..
آنا به او نزدیک تر شد.. حالا فاصله صورت هایشان فقط چند سانت بود.
جئون او را رد نکرد.. به چشمان عسلی دختر خیره شد.
-آنا..حاضری بخاطرم چیکار کنی..
دختر انگشت شصتش را روی لب پایین جونگکوک کشید.
صدایش کمی گرفته و بم بود..(منظورم صدای مردونه نیست هاا)
~هرکاری..حتی اگه ترکم کنی تا آخر دنیا هم دنبالت میام.. یادته؟ بهم قول دادیم نذاریم کسی بیاد بینمون..
آنا تلخ پوزخندی زد
~ولی تو بهش عمل نکردی..
-من.. فقط به حرف قلبم گوش کردم..
~قلبی که مال من بود.. ولی نگران نباش.. نمیزارم دیگه کسی بیاد بینمون...دارلینگ..
و لب هایشان بهم رسید..
جونگکوک او را از خودش جدا نکرد.. دستانش را دور کمرش حلقه کرد و او را نزدیک تر کرد.. در همان حال دختر را عمیق تر میبوسید..
آنا او را سمت تخت هل داد و رویش خیمه زد ولی لحظه ای لب هایش از لب های جئون جدا شد.. فقط برای گفتن یک جمله..
~عاشقتم..
- ۲۳۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط