{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت پایانی

فصل اول – پارت پایانی
آخرین نت
سه ماه بعد...
زندگی آرام‌آرام رنگ عوض کرده بود.
با کمک پلیس و بررسی سرنخ‌ها، مشخص شد فردی که فایل‌های استودیو را سرقت کرده و پیام‌های تهدیدآمیز می‌فرستاد، یکی از کارکنان سابق یک شرکت موسیقی رقیب بوده است. او می‌خواست با ایجاد بی‌اعتمادی، هم به شهرت استودیو آسیب بزند و هم پروژه‌ی مشترک یونگی و یونا را شکست‌خورده نشان دهد. پس از جمع‌آوری مدارک، او بازداشت شد و ماجرا به پایان رسید.
صبح یکی از روزهای بهاری، استودیو دوباره پر از صدای موسیقی بود.
یونا پشت پیانو نشسته بود و همان دفترچه‌ی قدیمی را ورق می‌زد.
این بار اما لبخند می‌زد.
یونگی دو فنجان قهوه روی پیانو گذاشت.
«باز غرق ایده‌هات شدی؟»
یونا خندید.
«این دفعه آهنگمون رو تموم می‌کنیم.»
یونگی کنار او نشست.
«آره... این بار تا آخرش.»
هر دو شروع به نواختن کردند.
ملودی‌ای که ماه‌ها پیش نیمه‌کاره مانده بود، بالاخره کامل شد.
چند هفته بعد...
آهنگ منتشر شد.
مردم از آن استقبال کردند؛ نه فقط به خاطر ملودی‌اش، بلکه به خاطر احساسی که در هر نتش جریان داشت.
کسی نمی‌دانست پشت آن آهنگ، شب‌های بی‌خوابی، اشک‌ها، ترس‌ها و امیدهای دو نفر پنهان شده است.
یک غروب، بعد از پایان کار، یونگی و یونا روی پشت‌بام استودیو ایستاده بودند.
نسیم آرامی می‌وزید.
یونگی به آسمان نگاه کرد و گفت:
«یادت میاد اولین روزی که همدیگه رو دیدیم؟»
یونا خندید.
«همون روزی که تقریباً از هم متنفر بودیم؟»
«آره.»
هر دو خندیدند.
بعد یونگی آرام دست یونا را گرفت.
این بار، یونا دستش را پس نکشید.
برعکس...
انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
یونگی با لبخندی آرام گفت:
«قبلاً فکر می‌کردم گذشته، تا آخر عمرم دنبالم میاد.»
یونا نگاهش کرد.
«حالا چی فکر می‌کنی؟»
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
«اینکه گذشته همیشه بخشی از آدم می‌مونه... ولی لازم نیست آینده‌مون رو هم بسازه.»
اشک در چشم‌های یونا جمع شد.
«ممنون که وقتی خودم از خودم ناامید شده بودم، تو ازم ناامید نشدی.»
یونگی لبخند زد.
«و ممنون که یادم دادی دوباره به آدم‌ها اعتماد کنم.»
خورشید آرام‌آرام پشت ساختمان‌های شهر پنهان می‌شد.
دو نفری که روزی با نفرت و سوءتفاهم روبه‌روی هم ایستاده بودند، حالا کنار هم آینده‌ای را می‌دیدند که زمانی باورش برایشان غیرممکن بود.
گاهی عشق، با یک نگاه شروع نمی‌شود.
گاهی از دلِ دعواها، سکوت‌ها، اشک‌ها و دوباره بلند شدن‌ها متولد می‌شود.
و شاید...
زیباترین موسیقی زندگی، همان آهنگی باشد که دو قلبِ شکسته، با هم دوباره ساختند.
پایان 🌸


اینم از پارت آخر
دوست دارین فیکشن بعدی از کی باشه و داستانش چطوری باشه هر چی دوست دانید برام کامنت بزارین تا براتون بنویسم
لایک و کامنت فراموش نشه
#بی‌تی‌اس
#آرمی
#فیکشن
#بی‌ال
#جی‌ام‌ام
دیدگاه ها (۰)

فصل اول – پارت سی‌وسومردی که پاک نشده بوداتاق کنفرانس در سکو...

فصل اول – پارت سی‌ودومعکسی که همه‌چیز را تغییر دادیونگی تا ن...

فصل اول – پارت بیست‌وهشتمحقیقتی که باید پیدا می‌شدصدای افتاد...

فصل اول – پارت بیست‌وهفتمبازگشت... و یک خبر شوکه‌کنندهبعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط