{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ی صفحه جلوی دختر گذاشت و گفت بنویس از هر چی که دلت میخواد

ی صفحه جلوی دختر گذاشت و گفت بنویس از هر چی که دلت میخواد بنویس.هی بنویس و پاک کن.
چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پر از حرف و علامت بود چروک و خط خطیو کثیف.جای نوشتن ها و پاک کردن های مکرر روش مونده بود. کاغذ و گرفت بهش ی کاغذ سیاه داد و گفت بنویس همون چیزا رو دوباره بنویس و پاک کن و خط خطی کن
دختر گفت نمیشه استاد رو کاغذ سیاه که نمیشه چیزی نوشت
استاد چادرش و سرش کرد و لبخندی زد و دختر نگاهش به چادر خیره موند...
حجاب واکسن در برابر نگاه های الوده ست.
دیدگاه ها (۸)

حکم عشق ****اینبار داستان همچنان گویای سرنوشت است ... اما سر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p51جیمین چیزی نگفت. دوباره بهش نگاه کرد. ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۰ات دستش را روی جلد دفترچه گذاشت...

بیو برای اوسیماسم: چیوریفامیل: تسوگیکونی تایپ: INTJرده: هاشی...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎 🪽📖𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این فقط یه جمله‌ست....

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

فیک کوچولوی من پارت سوم بچها قبل از این که شروع کنم علامت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط