+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.77
(از زبون جونگ کوک)
جیمین که رفت، اتاق دوباره ساکت شد. فقط صدای دستگاههای پزشکی و بارون بیرون پنجره بود. من به ا.ت نگاه میکردم که هنوز کنارم دراز کشیده بود، ولی بدنش مثل چوب سفت بود. چشماش بسته بود، ولی میدونستم کامل نخوابیده.
درد زخمهام دیوونم میکرد، ولی درد واقعی جای دیگه بود. تو سینهم.
آروم دستمو دراز کردم و فقط نوک انگشتام رو پشت دستش گذاشتم. ا.ت یه لحظه بدنش تکون خورد، ولی این بار عقب نکشید. فقط نفسش یه کم تندتر شد.
من با صدای خیلی پایین و شکسته گفتم:
- ا.ت... میدونم هنوز ازم میترسی. میدونم وقتی منو میبینی، یاد همه اون شبهای جهنمی میافتی. شلاق، زنجیر، سیگار، فریاد... همهش. من همه اینا رو میدونم. و هیچ عذرخواهیای هم نمیکنه جبران کنه.
یه لحظه مکث کردم. گلوم گیر کرده بود.
- ولی وقتی تو رودخونه تو بغلم بودی... وقتی دیدم داری از سرما و ترس میلرزی... فهمیدم دیگه نمیتونم بدون تو باشم. حتی اگه تو هیچوقت عاشقم نشی. حتی اگه تا آخر عمرت ازم متنفری. من... من حاضرم همه دشمنام بیان، همه سازمانم نابود بشه، فقط تو بمونی.
ا.ت هنوز چیزی نمیگفت. فقط اشک آروم از گوشه چشمش سر میخورد رو بالش.
من ادامه دادم، صداهم لرز داشت:
- جیمین درست میگه. جنگ بزرگی در راهه. پارک و بقیه دارن میان. ولی من دیگه مهم نیست. فقط تو مهمه. اگه لازم باشه کل دنیا رو میسوزونم تا تو امن باشی.
دستش هنوز زیر نوک انگشتام بود. گرم و نرم. من جرات نکردم کامل بگیرمش، فقط همین تماس کوچیک رو نگه داشتم.
(خیلی آروم، تقریباً زمزمه)
- فقط امشب بمون... حتی اگه فقط چون نمیخوای تنها بمونم. فردا هر تصمیمی بگیری، قبول میکنم. فقط... امشب نرو.
ا.ت هنوز چشماشو باز نکرده بود. ولی بدنش یه ذره شلتر شد. فقط یه ذره.
من چشمامو بستم و آروم نفس کشیدم. درد زخمها، درد قلب، همه چیز قاطی شده بود.
ولی تو این لحظه، با وجود همه درد، فقط یه چیز تو ذهنم بود:
"ا.ت اینجاست... هنوز اینجاست..."
و همین برای امشب، برای من کافیه بود........
ادامه دارد...........
واقعا هیچ ایده ای نداشتم ببینم جیمین چی میگه🤣
اینجوری نوشتم که اومد و عیادت کرد و رفت شمام اینجوری تصور کنین
برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
لایک همه پارت های جدید بالای ۲۰ تا
کامنت ها بالای ۵ تا
همین🤍🤍
چهارشنبه امتحان مطالعات دارم برام دعا کنینننننن
-I shouldn't fall in love with you
p.77
(از زبون جونگ کوک)
جیمین که رفت، اتاق دوباره ساکت شد. فقط صدای دستگاههای پزشکی و بارون بیرون پنجره بود. من به ا.ت نگاه میکردم که هنوز کنارم دراز کشیده بود، ولی بدنش مثل چوب سفت بود. چشماش بسته بود، ولی میدونستم کامل نخوابیده.
درد زخمهام دیوونم میکرد، ولی درد واقعی جای دیگه بود. تو سینهم.
آروم دستمو دراز کردم و فقط نوک انگشتام رو پشت دستش گذاشتم. ا.ت یه لحظه بدنش تکون خورد، ولی این بار عقب نکشید. فقط نفسش یه کم تندتر شد.
من با صدای خیلی پایین و شکسته گفتم:
- ا.ت... میدونم هنوز ازم میترسی. میدونم وقتی منو میبینی، یاد همه اون شبهای جهنمی میافتی. شلاق، زنجیر، سیگار، فریاد... همهش. من همه اینا رو میدونم. و هیچ عذرخواهیای هم نمیکنه جبران کنه.
یه لحظه مکث کردم. گلوم گیر کرده بود.
- ولی وقتی تو رودخونه تو بغلم بودی... وقتی دیدم داری از سرما و ترس میلرزی... فهمیدم دیگه نمیتونم بدون تو باشم. حتی اگه تو هیچوقت عاشقم نشی. حتی اگه تا آخر عمرت ازم متنفری. من... من حاضرم همه دشمنام بیان، همه سازمانم نابود بشه، فقط تو بمونی.
ا.ت هنوز چیزی نمیگفت. فقط اشک آروم از گوشه چشمش سر میخورد رو بالش.
من ادامه دادم، صداهم لرز داشت:
- جیمین درست میگه. جنگ بزرگی در راهه. پارک و بقیه دارن میان. ولی من دیگه مهم نیست. فقط تو مهمه. اگه لازم باشه کل دنیا رو میسوزونم تا تو امن باشی.
دستش هنوز زیر نوک انگشتام بود. گرم و نرم. من جرات نکردم کامل بگیرمش، فقط همین تماس کوچیک رو نگه داشتم.
(خیلی آروم، تقریباً زمزمه)
- فقط امشب بمون... حتی اگه فقط چون نمیخوای تنها بمونم. فردا هر تصمیمی بگیری، قبول میکنم. فقط... امشب نرو.
ا.ت هنوز چشماشو باز نکرده بود. ولی بدنش یه ذره شلتر شد. فقط یه ذره.
من چشمامو بستم و آروم نفس کشیدم. درد زخمها، درد قلب، همه چیز قاطی شده بود.
ولی تو این لحظه، با وجود همه درد، فقط یه چیز تو ذهنم بود:
"ا.ت اینجاست... هنوز اینجاست..."
و همین برای امشب، برای من کافیه بود........
ادامه دارد...........
واقعا هیچ ایده ای نداشتم ببینم جیمین چی میگه🤣
اینجوری نوشتم که اومد و عیادت کرد و رفت شمام اینجوری تصور کنین
برای پارت بعدی
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
لایک همه پارت های جدید بالای ۲۰ تا
کامنت ها بالای ۵ تا
همین🤍🤍
چهارشنبه امتحان مطالعات دارم برام دعا کنینننننن
- ۸۶۹
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط