𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
p12
جونگکوک با حرکتی سریع گوشیش رو قاپید.
« شب خوش، تهیونگ!»
این رو گفت و خواست از در بیرون بره که صدای ضعیفی به گوشش رسید:« واقعا میخوای هم کارت رو همینجا ول کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه برگرده جواب داد:« آره!»
تهیونگ با چشم های بسته لب زد:« من بهت دستور میدم پیشم بمونی!»
این بار جونگکوک برگشت:« اون وقت چرا باید این کارو بکنم؟»
تهیونگ با چشم های نیمه باز به جونگکوک نگاه کرد:« چون تو دوست پسرمی!»
جونگکوک تک خنده ای کرد:« هی کیم، واقعا تو نقشت فرو رفتیاا!»
تهیونگ چشم هاش رو کامل باز کرد:« اگر اون خانم مو نقره ای فردا منو تنها اینطوری ببینه چه فکری میکنه؟ لو نمیریم؟»
جونگکوک نفسی گرفت:« توقع داری ببرمت خونه ی خودم؟»
تهیونگ که لپ هاش گل انداخته بود با لحن اعتراضی گفت:« نه، توقع ندارم! اما توقع هم ندارم همینطوری ولم کنی! یادت رفته؟ من از دست اون مرتیکه نجاتت دادم! »
جونگکوک که کلافه شده بود به سمت میز برگشت. فاصله ی بین خشم و نگرانیش به باریکی یک تار مو بود. تهیونگ با اون وضعیت به هم ریخته و لپ های گل انداخته اصلا شبیه به اون آدم مغرور و دست نیافتنی نبود!
جونگکوک با صدایی که حالا کمی بمتر و خستهتر شده بود، گفت: «داری از کثیفترین راه برای نگهداشتن من استفاده میکنی، میدونی؟»
تهیونگ بدون اینکه تکون بخوره فقط نگاهش کرد. انگار میخواست ببینه جونگکوک چقدر تو این بازی پیش میره.
«شاید… ولی جواب میده، نه؟»
جونگکوک اهی کشید و سمت در برگشت:« اگر میخوای باهام بیای فقط پنج ثانیه برای بلند شدن وقت داری!»
تهیونگ پلک زد، بعد با نالهی خفیفی دستش را روی میز گذاشت و خودش را بالا کشید.
«خیلی بیرحمی، جونگکوک…»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد: «زود باش.»
تهیونگ سریع از صندلی پایین اومد و سمت جونگکوک دوید که به یک مرد مسن برخورد کرد.
مرد با تعجب به تهیونگ خیره شد.
حالا به جای خشم، تو چشم های جونگکوک نگرانی دیده میشد.
قبل از اینکه مرد مسن بخواد اعتراضی کنه یا بحثی شروع کنه جونگکوک دو قدم جلو رفت
دست های لرزون تهیونگ رو گرفت و با حالتی که انگار تمامه عمرش در حال جمع کردنه خرابکاریهای این آدم بوده، زیره بازوش رو گرفت و به سمت خودش کشید.
با لحنی که سعی میکرد عذرخواهانه و آروم باشه گفت: «واقعاً متاسفم آقا… حالشون زیاد خوب نیست.»
تهیونگ، که حالا وزنش رو روی شونه جونگکوک انداخته بود، سرش رو به شونه جونگکوک تکیه داد و با صدایی که هنوز هم رده مستی داخلش بود، زیر لب خندید: «دیدی؟… دیدی گفتم نرو؟»
70 لایک ۱۵۰ کامنت ۲۰ بازنشر
این پارت و پارت بعدش خیلی قندننن پس حمایت نشه خودمو پرت میکنمم
p12
جونگکوک با حرکتی سریع گوشیش رو قاپید.
« شب خوش، تهیونگ!»
این رو گفت و خواست از در بیرون بره که صدای ضعیفی به گوشش رسید:« واقعا میخوای هم کارت رو همینجا ول کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه برگرده جواب داد:« آره!»
تهیونگ با چشم های بسته لب زد:« من بهت دستور میدم پیشم بمونی!»
این بار جونگکوک برگشت:« اون وقت چرا باید این کارو بکنم؟»
تهیونگ با چشم های نیمه باز به جونگکوک نگاه کرد:« چون تو دوست پسرمی!»
جونگکوک تک خنده ای کرد:« هی کیم، واقعا تو نقشت فرو رفتیاا!»
تهیونگ چشم هاش رو کامل باز کرد:« اگر اون خانم مو نقره ای فردا منو تنها اینطوری ببینه چه فکری میکنه؟ لو نمیریم؟»
جونگکوک نفسی گرفت:« توقع داری ببرمت خونه ی خودم؟»
تهیونگ که لپ هاش گل انداخته بود با لحن اعتراضی گفت:« نه، توقع ندارم! اما توقع هم ندارم همینطوری ولم کنی! یادت رفته؟ من از دست اون مرتیکه نجاتت دادم! »
جونگکوک که کلافه شده بود به سمت میز برگشت. فاصله ی بین خشم و نگرانیش به باریکی یک تار مو بود. تهیونگ با اون وضعیت به هم ریخته و لپ های گل انداخته اصلا شبیه به اون آدم مغرور و دست نیافتنی نبود!
جونگکوک با صدایی که حالا کمی بمتر و خستهتر شده بود، گفت: «داری از کثیفترین راه برای نگهداشتن من استفاده میکنی، میدونی؟»
تهیونگ بدون اینکه تکون بخوره فقط نگاهش کرد. انگار میخواست ببینه جونگکوک چقدر تو این بازی پیش میره.
«شاید… ولی جواب میده، نه؟»
جونگکوک اهی کشید و سمت در برگشت:« اگر میخوای باهام بیای فقط پنج ثانیه برای بلند شدن وقت داری!»
تهیونگ پلک زد، بعد با نالهی خفیفی دستش را روی میز گذاشت و خودش را بالا کشید.
«خیلی بیرحمی، جونگکوک…»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد: «زود باش.»
تهیونگ سریع از صندلی پایین اومد و سمت جونگکوک دوید که به یک مرد مسن برخورد کرد.
مرد با تعجب به تهیونگ خیره شد.
حالا به جای خشم، تو چشم های جونگکوک نگرانی دیده میشد.
قبل از اینکه مرد مسن بخواد اعتراضی کنه یا بحثی شروع کنه جونگکوک دو قدم جلو رفت
دست های لرزون تهیونگ رو گرفت و با حالتی که انگار تمامه عمرش در حال جمع کردنه خرابکاریهای این آدم بوده، زیره بازوش رو گرفت و به سمت خودش کشید.
با لحنی که سعی میکرد عذرخواهانه و آروم باشه گفت: «واقعاً متاسفم آقا… حالشون زیاد خوب نیست.»
تهیونگ، که حالا وزنش رو روی شونه جونگکوک انداخته بود، سرش رو به شونه جونگکوک تکیه داد و با صدایی که هنوز هم رده مستی داخلش بود، زیر لب خندید: «دیدی؟… دیدی گفتم نرو؟»
70 لایک ۱۵۰ کامنت ۲۰ بازنشر
این پارت و پارت بعدش خیلی قندننن پس حمایت نشه خودمو پرت میکنمم
- ۲.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط