{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیچڪی در خانه دارم با صدایم آشناست

پیچڪی در خانه دارم با صدایم آشناست
با غزلهای منو حال و هوایم آشناست

دوستش دارم ڪنارش مینشینم روزو شب
ریشه وبرگ وگلش حتی برایم آشناست

زلف افشانده ست از هرسو،، به بام خانه ام
با خیال نیمه ی شبها رهایم آشناست
کامل
در حیاط خانه ی همسایه ها سربرده است
بهتر از من با همه همسایه هایم آشناست

میشناسد رهگذرها را ولی بیش از همه
با دل پر آتش عقده گشایم آشناست

آن قدر نام تو را در پیش او آورده ام
با تو ای نام آشنای آشنایم آشناست
دیدگاه ها (۱)

حال آدم که دست خودش نیستعکسی می بیندترانه ای می شنودخطی می خ...

آه ای همدم دیرینه مرا یادت هستذره ای از من و آن خاطره ها یاد...

ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﻮ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...

قلب ،مهمانخانه نیست که آدم‌ هابیایند دو سه ساعت یا دو سه روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط