میخواهی بروی،
میخواهی بروی،
بیبهانه برو
بیدار نکن خاطرههای خوابآلود را.
صدایت همان صدا
نگاهت ناتنی؛
میروی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم.
تو گل رها شده در آغوش دریایی
فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگیات
چون سندی جعلی.
پهن شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماسات کنم؟
این، ممکن نیست!
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی و آنگاه زندگی، روزگار خوشی نیست!
نمیگویم تو کوه سرفرازی، خم شو
نمیگویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردیست در دستان تو
و نه من گدایی دستگشوده فراروی تو.
میخواهی بروی...
این راه، این هم تو...
تنها یک جفت چشم بدرقهات خواهد کرد.
اگر رفتی
بدان، هرگاه خواستی برگردی
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
میخواهی بروی
نه حرف بزن، نه چیزی بگو!
نیست شو چون غریبهها در مه و ابر و دود
دلبستهی چه چیزم بودی
که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
میخواهی بروی؛
بیبهانه برو؛
بیدار نکن خاطرههای خوابآلود را.
صدایت همان صدا
نگاهت ناتنی؛
میروی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم.
بیبهانه برو
بیدار نکن خاطرههای خوابآلود را.
صدایت همان صدا
نگاهت ناتنی؛
میروی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم.
تو گل رها شده در آغوش دریایی
فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگیات
چون سندی جعلی.
پهن شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماسات کنم؟
این، ممکن نیست!
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی و آنگاه زندگی، روزگار خوشی نیست!
نمیگویم تو کوه سرفرازی، خم شو
نمیگویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردیست در دستان تو
و نه من گدایی دستگشوده فراروی تو.
میخواهی بروی...
این راه، این هم تو...
تنها یک جفت چشم بدرقهات خواهد کرد.
اگر رفتی
بدان، هرگاه خواستی برگردی
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
میخواهی بروی
نه حرف بزن، نه چیزی بگو!
نیست شو چون غریبهها در مه و ابر و دود
دلبستهی چه چیزم بودی
که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
میخواهی بروی؛
بیبهانه برو؛
بیدار نکن خاطرههای خوابآلود را.
صدایت همان صدا
نگاهت ناتنی؛
میروی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم.
- ۴۳۶
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط