love Between the Tides
love Between the Tides⁴⁷
سوهیون: فکر کردی از بابا و مامان هم جدا شدی تمام شد رفت اگر پدر و مادر ا/ت قبول نکنند چی؟ و ا/ت بین پدر و مادرش و تو
پدرو مادرش رو انتخاب کنه چیکار میکنی
تهیونگ: سوهیون تو خواهرمی کمکم کن ازت خواهش میکنم من عاشق ا/تم
سوهیون: فدات بشم عزیزم منم نگرانتم بخاطر همین نمیخوام اون دختر بدبخت این وسط بیشتر آسیب ببینه باید بهش واقعیت رو بگی
تهیونگ: نمیتونم نمیتونم واقعا نمیتونم ا/ت همه ی زندگی منه
سوهیون:نمیدونم واقعا چیکار کنیم
دستم رو گذاشتم رو صورتم خواهرم اومد از پشت بغلم کرد
سوهیون: نگران نباش قربونت بشم همه چیز درست میشه
تهیونگ: من بدون ا/ت نمیتونم زندگی کنم
من عاشقشم
سوهیون: ببینمت گریه نکن هنوز چیزی نشده اصلا شاید یونا بیاد قبول نکنه
تهیونگ: نه من ا/ت رو میخوام
سوهیون: تهیونگ من همیشه غبطه تورو میخوردم چون هرچیزی میشد من و هیون وو گریه میکردیم ولی تو از ما شجاع تر بودی درسته خیلی کوچک تری اما هیچوقت تاحالا گریه ات رو ندیده بودم اولین بار گریه ات رو میبینم و اینکه برای یه دختر داری گریه میکنی داداشم بهم اعتماد کن همه چیز درست میشه بهت قول میدم... من کنارتم
تهیونگ: سوهیون میخوام بخوابم میشه تنهام بذاری
سوهیون: باشه میرم ولی دیگه ناراحتی نکن و اینکه بابا گفت فردا ساعت ۴ بعد از ظهر برو
فرودگاه و یونا رو بیار
تهیونگ: سوهیون گفتم برو
سوهیون: مراقب خودت باش خداحافظ
یک ساعت بعد
سوهیون
خونه بودم
در باز شد
دوهی: مامان من اومدم
سوهیون: بیا بشین
دوهی: چیشده؟ این وقت شب گفتی از خوابگاه بیا نگران شدم
سوهیون: چیزی نیست
دوهی: بابا کجاست؟
سوهیون: خوابیده
دوهی: جانم مامان چیشده؟
سوهیون: چرا بهم نگفتی که تهیونگ دوست دختر داره؟
دوهی: چی؟
سوهیون: میگم چرا نگفتی؟
دوهی: دایی خودش بهم گفت هیچکس نباید بفهمه منم نگفتم
سوهیون: یونا فردا میاد
دوهی: یونا؟
سوهیون: آره یونا
دوهی: وایی ا/ت چیزی درمورد یونا نمیدونه
سوهیون: بمیرم برای داداشم خیلی نگران بود ولی از احمق بازی خودشه میدونست یک روز این روز میرسه که یونا میاد
دوهی: مامان اگر یونا بیاد فکر میکنی ا/ت هنوز با تهیونگ ادامه میده
سوهیون: نه دختر تو خودت بودی چیکار میکردی
دوهی: من نمیتونم خودم رو یه لحظه هم بذارم جای ا/ت
سوهیون: تهیونگ باید صبر میکرد
دوهی: مامان اگر یونا بفهمه که دایی دوست دختر داره شاید دیگه نخواد باهاش ازدواج کنه
سوهیون: این به خواست پدر من و پدر یوناست یونا و تهیونگ هیچ دخالتی نمیتونند بکنند
دوهی: ولی ا/ت خیلی دایی رو دوست داره دایی هم خیلی دوسش داره مامان من خیلی نگرانم
سوهیون: دخترم خودم هم نمیدونم چی بگم...
فردا(شب)
تهیونگ
((پ.ت: پدر تهیونگ
پ.ی: پدر یونا
م.ی: مادر یونا
م.ت: ماد تهیونگ))
پ.ت:خیلی خوشحالم که دوباره توانستیم روی این میز بشینیم و شام بخوریم و این بخاطر برگشت یونا جان هست
یونا: خیلی ممنون عمو جان منم خیلی خوشحالم که شمارو میبینم واقعا خواب این روزهارو نمیدیدم که الان در واقعیت میبینم
دانشگاه من به پایان رسید و تونستم برگردم
م.ت: ماهم خیلی خوشحالیم عزیزم
م.ی: تهیونگ جان اتفاقی افتاده حس میکنم حالت خوب نیست
تهیونگ: نه خوبم یکم خستم امروز دانشگاه بودم دیشب هم تا دیروقت داشتم کار میکردم
یونا: الان که من برگشتم میتونم کمکت کنم
تهیونگ: من نیازی به کمک ندارم ممنون
هیون وو: دوهی چیکار میکنی؟
دوهی: هیچی دوستم داره زنگ میزنه آقاجون من میتونم جواب بدم
پ.ت: آره برو جواب بده ببخشید آقای کانگ
پ.ی: خواهش میکنم
دوهی: الو ا/ت....
یونا: خیلی خوبه ادم دوست صمیمی داشته باشه مثل بابای من و بابای تهیونگ مگه نه تهیونگ
تهیونگ: چی؟ اها آره
دوهی: ببخشید دایی یه لحظه میای
تهیونگ: ببخشید آقای کانگ با اجازتون
پ.ی: خواهش میکنم راحت باشید
تهیونگ: یونا الان برمیگردم
بلند شدم و رفتم
تهیونگ: جانم چیزی شده؟
دوهی: ا/ت بهم زنگ گفت هرچی امروز بهت زنگ میزنه جواب نمیدی نگران شده بهش گفتم حالت خوبه
تهیونگ: باشه تو برو منم الان میام
دوهی: باشه
زنگ زدم به ا/ت
ا/ت: الو
تهیونگ: سلام
ا/ت: سلام خوبی؟
تهیونگ: آره تو خوبی؟
ا/ت: نگرانت بودم
تهیونگ: چیزی نیست فقط یکم سرم شلوغ بود
ا/ت: اها زیاد به خودت سخت نگیر
تهیونگ: نه عزیزم توهم مراقب خودت باش
ا/ت: چشم
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: جانم
تهیونگ: کاش کنارم بودی دلم خیلی برات تنگ شده
ا/ت: منم همینطور
تهیونگ: فردا وقت داری؟
ا/ت: آره
تهیونگ: ناهار باهم میریم بیرون یه چیز مهم هست میخوام بهت بگم....
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
سوهیون: فکر کردی از بابا و مامان هم جدا شدی تمام شد رفت اگر پدر و مادر ا/ت قبول نکنند چی؟ و ا/ت بین پدر و مادرش و تو
پدرو مادرش رو انتخاب کنه چیکار میکنی
تهیونگ: سوهیون تو خواهرمی کمکم کن ازت خواهش میکنم من عاشق ا/تم
سوهیون: فدات بشم عزیزم منم نگرانتم بخاطر همین نمیخوام اون دختر بدبخت این وسط بیشتر آسیب ببینه باید بهش واقعیت رو بگی
تهیونگ: نمیتونم نمیتونم واقعا نمیتونم ا/ت همه ی زندگی منه
سوهیون:نمیدونم واقعا چیکار کنیم
دستم رو گذاشتم رو صورتم خواهرم اومد از پشت بغلم کرد
سوهیون: نگران نباش قربونت بشم همه چیز درست میشه
تهیونگ: من بدون ا/ت نمیتونم زندگی کنم
من عاشقشم
سوهیون: ببینمت گریه نکن هنوز چیزی نشده اصلا شاید یونا بیاد قبول نکنه
تهیونگ: نه من ا/ت رو میخوام
سوهیون: تهیونگ من همیشه غبطه تورو میخوردم چون هرچیزی میشد من و هیون وو گریه میکردیم ولی تو از ما شجاع تر بودی درسته خیلی کوچک تری اما هیچوقت تاحالا گریه ات رو ندیده بودم اولین بار گریه ات رو میبینم و اینکه برای یه دختر داری گریه میکنی داداشم بهم اعتماد کن همه چیز درست میشه بهت قول میدم... من کنارتم
تهیونگ: سوهیون میخوام بخوابم میشه تنهام بذاری
سوهیون: باشه میرم ولی دیگه ناراحتی نکن و اینکه بابا گفت فردا ساعت ۴ بعد از ظهر برو
فرودگاه و یونا رو بیار
تهیونگ: سوهیون گفتم برو
سوهیون: مراقب خودت باش خداحافظ
یک ساعت بعد
سوهیون
خونه بودم
در باز شد
دوهی: مامان من اومدم
سوهیون: بیا بشین
دوهی: چیشده؟ این وقت شب گفتی از خوابگاه بیا نگران شدم
سوهیون: چیزی نیست
دوهی: بابا کجاست؟
سوهیون: خوابیده
دوهی: جانم مامان چیشده؟
سوهیون: چرا بهم نگفتی که تهیونگ دوست دختر داره؟
دوهی: چی؟
سوهیون: میگم چرا نگفتی؟
دوهی: دایی خودش بهم گفت هیچکس نباید بفهمه منم نگفتم
سوهیون: یونا فردا میاد
دوهی: یونا؟
سوهیون: آره یونا
دوهی: وایی ا/ت چیزی درمورد یونا نمیدونه
سوهیون: بمیرم برای داداشم خیلی نگران بود ولی از احمق بازی خودشه میدونست یک روز این روز میرسه که یونا میاد
دوهی: مامان اگر یونا بیاد فکر میکنی ا/ت هنوز با تهیونگ ادامه میده
سوهیون: نه دختر تو خودت بودی چیکار میکردی
دوهی: من نمیتونم خودم رو یه لحظه هم بذارم جای ا/ت
سوهیون: تهیونگ باید صبر میکرد
دوهی: مامان اگر یونا بفهمه که دایی دوست دختر داره شاید دیگه نخواد باهاش ازدواج کنه
سوهیون: این به خواست پدر من و پدر یوناست یونا و تهیونگ هیچ دخالتی نمیتونند بکنند
دوهی: ولی ا/ت خیلی دایی رو دوست داره دایی هم خیلی دوسش داره مامان من خیلی نگرانم
سوهیون: دخترم خودم هم نمیدونم چی بگم...
فردا(شب)
تهیونگ
((پ.ت: پدر تهیونگ
پ.ی: پدر یونا
م.ی: مادر یونا
م.ت: ماد تهیونگ))
پ.ت:خیلی خوشحالم که دوباره توانستیم روی این میز بشینیم و شام بخوریم و این بخاطر برگشت یونا جان هست
یونا: خیلی ممنون عمو جان منم خیلی خوشحالم که شمارو میبینم واقعا خواب این روزهارو نمیدیدم که الان در واقعیت میبینم
دانشگاه من به پایان رسید و تونستم برگردم
م.ت: ماهم خیلی خوشحالیم عزیزم
م.ی: تهیونگ جان اتفاقی افتاده حس میکنم حالت خوب نیست
تهیونگ: نه خوبم یکم خستم امروز دانشگاه بودم دیشب هم تا دیروقت داشتم کار میکردم
یونا: الان که من برگشتم میتونم کمکت کنم
تهیونگ: من نیازی به کمک ندارم ممنون
هیون وو: دوهی چیکار میکنی؟
دوهی: هیچی دوستم داره زنگ میزنه آقاجون من میتونم جواب بدم
پ.ت: آره برو جواب بده ببخشید آقای کانگ
پ.ی: خواهش میکنم
دوهی: الو ا/ت....
یونا: خیلی خوبه ادم دوست صمیمی داشته باشه مثل بابای من و بابای تهیونگ مگه نه تهیونگ
تهیونگ: چی؟ اها آره
دوهی: ببخشید دایی یه لحظه میای
تهیونگ: ببخشید آقای کانگ با اجازتون
پ.ی: خواهش میکنم راحت باشید
تهیونگ: یونا الان برمیگردم
بلند شدم و رفتم
تهیونگ: جانم چیزی شده؟
دوهی: ا/ت بهم زنگ گفت هرچی امروز بهت زنگ میزنه جواب نمیدی نگران شده بهش گفتم حالت خوبه
تهیونگ: باشه تو برو منم الان میام
دوهی: باشه
زنگ زدم به ا/ت
ا/ت: الو
تهیونگ: سلام
ا/ت: سلام خوبی؟
تهیونگ: آره تو خوبی؟
ا/ت: نگرانت بودم
تهیونگ: چیزی نیست فقط یکم سرم شلوغ بود
ا/ت: اها زیاد به خودت سخت نگیر
تهیونگ: نه عزیزم توهم مراقب خودت باش
ا/ت: چشم
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: جانم
تهیونگ: کاش کنارم بودی دلم خیلی برات تنگ شده
ا/ت: منم همینطور
تهیونگ: فردا وقت داری؟
ا/ت: آره
تهیونگ: ناهار باهم میریم بیرون یه چیز مهم هست میخوام بهت بگم....
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۲۵۱
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط