اشتباهخوبمن
#اشتباه_خوب_من
#پارت_۶
بعد اومدن استاد همه ساکت شدیم و مشغول درس کوفتی شدیم
تایم استراحت که شد به عماد گفتم :
_عماد یا شمارمو بگیر یا شمارتو میگیرم
_اه دیارا ول کن جان خودت
ماتم برد خیلی بهم برخورد که دفترم باز بود و محکم درشون بستم و از جام بلند شدم
_اوکی نده عماد خان
همه نگاه ها روم بود اما بدون توجه به اونا از کلاس زدم بیرون و نگاه سنگین عماد رو روی خودم حس میکردم
کلاس آخرم خداروشکر با عماد نداشتم و میتونستم ریختش رو نبینم و ازش بدم اومده بود و حوصله ناز کشیدنشو نداشتم
بعد تموم شدن کلاس آخرم از دانشگاه زدم بیرون که دیدم یکی داره صدام میزنه برگشتم دیدم عماده
_شمارمو میخوای؟
_نه دیگه نمیخوام شمارت بخوره تو سرت
چنان با عصبانیت حرف زدم که شوکه بهم نگاه کرد که پشتمو بهش کردم و اسنپ گرفتم و یه راست رفتم خونه
_____________________________
صبح روز بعد که رفتم دانشگاه به ملیکا گفتم بره سر جای خودش و خودمم کنار سمیرا جونم نشستم و قشنگ متوجه نگاه های عماد روی خودم میشدم از گوشه چشمم اما اصلا مستقیم نگاش نکردم و همه جارو نگاه میکردم به جز اون
_____________________________
روز ها همینجوری پشت سر هم میگذشت تا اینکه از اولین روز دانشگام و رفتار سرد عماد دو هفته گذشت و من همینجوری بهش بی محلی میکردم و مشغول درسم بودم
کلاس دومم ۱۰ دقیقه دیگه شروع میشد و من امتحان داشتم و داشتم حسابی درس میخوندم و سرم تو کتاب بود که دیدم یکی بالای سرم ایستاد
سرمو بلند کردم دیدم عماده
_دیارا شمارتو بهم بده
چیشدههههه؟؟؟؟
_عماد ول کن جان خودت
حرف خودشو به خودش زدم
_یک بار بیشتر نمیگم نمیدی؟؟؟
بعد چند ثانیه که دید جوابش ندادم گفت:
_نده اصلا نباید بدی دیگه نمیخواد
تا خواست پشتشو به من بکنه و بره....
#پارت_۶
بعد اومدن استاد همه ساکت شدیم و مشغول درس کوفتی شدیم
تایم استراحت که شد به عماد گفتم :
_عماد یا شمارمو بگیر یا شمارتو میگیرم
_اه دیارا ول کن جان خودت
ماتم برد خیلی بهم برخورد که دفترم باز بود و محکم درشون بستم و از جام بلند شدم
_اوکی نده عماد خان
همه نگاه ها روم بود اما بدون توجه به اونا از کلاس زدم بیرون و نگاه سنگین عماد رو روی خودم حس میکردم
کلاس آخرم خداروشکر با عماد نداشتم و میتونستم ریختش رو نبینم و ازش بدم اومده بود و حوصله ناز کشیدنشو نداشتم
بعد تموم شدن کلاس آخرم از دانشگاه زدم بیرون که دیدم یکی داره صدام میزنه برگشتم دیدم عماده
_شمارمو میخوای؟
_نه دیگه نمیخوام شمارت بخوره تو سرت
چنان با عصبانیت حرف زدم که شوکه بهم نگاه کرد که پشتمو بهش کردم و اسنپ گرفتم و یه راست رفتم خونه
_____________________________
صبح روز بعد که رفتم دانشگاه به ملیکا گفتم بره سر جای خودش و خودمم کنار سمیرا جونم نشستم و قشنگ متوجه نگاه های عماد روی خودم میشدم از گوشه چشمم اما اصلا مستقیم نگاش نکردم و همه جارو نگاه میکردم به جز اون
_____________________________
روز ها همینجوری پشت سر هم میگذشت تا اینکه از اولین روز دانشگام و رفتار سرد عماد دو هفته گذشت و من همینجوری بهش بی محلی میکردم و مشغول درسم بودم
کلاس دومم ۱۰ دقیقه دیگه شروع میشد و من امتحان داشتم و داشتم حسابی درس میخوندم و سرم تو کتاب بود که دیدم یکی بالای سرم ایستاد
سرمو بلند کردم دیدم عماده
_دیارا شمارتو بهم بده
چیشدههههه؟؟؟؟
_عماد ول کن جان خودت
حرف خودشو به خودش زدم
_یک بار بیشتر نمیگم نمیدی؟؟؟
بعد چند ثانیه که دید جوابش ندادم گفت:
_نده اصلا نباید بدی دیگه نمیخواد
تا خواست پشتشو به من بکنه و بره....
- ۳.۶k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط