بازی_در_خون🍷🔪
بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست نود پنج🍷🔪
چند روزی میگذشت
چند روزی که برام غذاب بود
تو بیمارستان پلاس بودم همش
حتی بچه رو ندیده بودم
حس میکردم اون باعث شده بود پری من به این حال و روز بیوفته
نمیخواستمش اون بچه رو
حالم بد بود
خودمم به بستری شدن نیاز داشتم
امروز رفتم گل خریدم براش .. اومدم برم داخل
ولی دکترا همشون داخل بودن
با دیدن من سریع یکی اومد جلو
نزاشت بیشتر از این برم جلو
میخواستم برم داخل
ببینیم دارن با زنم چیکار میکنن
اون شاید بیهوش باشه
ولی روحش که زندس
با من حرف میزنم
همین که نفس میکشه ، همین که قلبش میزنه برا من بسه
نیست؟
+چیکار دارن میکنن با زنم؟؟
پارت دویست نود پنج🍷🔪
چند روزی میگذشت
چند روزی که برام غذاب بود
تو بیمارستان پلاس بودم همش
حتی بچه رو ندیده بودم
حس میکردم اون باعث شده بود پری من به این حال و روز بیوفته
نمیخواستمش اون بچه رو
حالم بد بود
خودمم به بستری شدن نیاز داشتم
امروز رفتم گل خریدم براش .. اومدم برم داخل
ولی دکترا همشون داخل بودن
با دیدن من سریع یکی اومد جلو
نزاشت بیشتر از این برم جلو
میخواستم برم داخل
ببینیم دارن با زنم چیکار میکنن
اون شاید بیهوش باشه
ولی روحش که زندس
با من حرف میزنم
همین که نفس میکشه ، همین که قلبش میزنه برا من بسه
نیست؟
+چیکار دارن میکنن با زنم؟؟
- ۶.۳k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط