my ex
my ex
p.52
جونگکوک مثل یک دیوار جلوی ا.ت ایستاده بود. دست راستش را سپر کرده بود و با چشمانی که از خشم برق میزد، به مردی که حالا کاملاً در چارچوب در دیده میشد، خیره شده بود. مرد قد بلند و چهارشانه بود، با صورتی که زیر کلاه لبهدارش پنهان بود و سایه آن، هیچ جزئیاتی را مشخص نمیکرد. فقط یک چیز واضح بود: نگاه سرد و بیرحمش که مستقیم به ا.ت دوخته شده بود.
مرد پوزخندی زد. صدایش آرام بود، اما برقی از تمسخر در آن موج میزد: «پیروز؟ این بازی تازه شروع شده، پسره. و تو هنوز قوانینش رو نمیدونی.»
دستش را که لای در بود، بالا آورد. در دستش چیزی براق و فلزی بود. شبیه چاقوی بزرگی بود، اما تیغهاش صاف و بدون دندانه به نظر میرسید.
-ا.ت… جونگکوک با صدایی که سعی میکرد قاطع بماند، گفت: برو پشت میز گریم، سریع!
ا.ت اما از جایش تکان نخورد. نگاهش بین جونگکوک و آن مرد در رفت و آمد بود. حس میکرد چیزی اشتباه است. این مرد… آشنا به نظر میرسید، اما نه از آن آشناییهای معمول. انگار یک خاطره قدیمی و فراموش شده بود که حالا داشت خودش را نشان میداد.
مرد لبش را بیشتر کشید: عجله نکن، ا.ت. میدونم دوست داری بدونی کی داره این بازی رو میکنه.
او کلاهش را کمی عقب کشید. نور کم اتاق، بخشی از صورتش را روشن کرد. ابروهای پرپشت، خطی عمیق بین دو ابرو، و چشمانی که…
ا.ت نفسش را حبس کرد.
+تهمین؟!
نامش از دهانش بیرون پرید، با ناباوری محض.
مرد، تهمین، قهقههای کوتاه و تلخ سر داد: آفرین، ا.ت. حداقل یکیتون خاطرات رو خوب به یاد داره.
جونگکوک با تعجب برگشت و به ا.ت نگاه کرد. -تهمین؟ کیه؟
ا.ت نگاهش را از تهمین برنداشت. +اون… اون کسیه که نباید اینجا باشه. کسی که فکر میکردم… رفته.
تهمین قدمی به داخل گذاشت. چاقوی فلزی را در هوا چرخاند. «رفتن؟ شاید. ولی هیچوقت فراموش نکردم. هیچوقت اون حقارت رو فراموش نکردم.» نگاهش دوباره به سمت جونگکوک چرخید. «و هیچوقت تو رو، جونگکوک، بابت چیزی که ازم گرفتی، نمیبخشم.»
جونگکوک گیج بود. -من هیچی ازت نگرفتم! تو خودت…
«خفه شو!» تهمین فریاد کشید. «تو همه چیز رو از من گرفتی! عشقش رو، زندگیش رو… همه رو!»
ا.ت لرزید. +داری اشتباه میکنی. اون عشق… مال تو نبود.
تهمین سرش را کج کرد. «این رو کی داره میگه؟ کسی که خودش رو گول میزنه؟ یا کسی که همیشه پشت سایه مردها قایم میشه؟»
ناگهان، صدای پای دیگری از راهرو شنیده شد. این بار سریعتر، و آشناتر.
یکی: ا.ت! جونگکوک! کجایید؟
صدای تهیونگ بود.
تهمین با شنیدن نام او، چاقو را محکمتر در دستش فشرد. نگاهش پر از نفرتی عمیق شد.
«اون… اون هم اینجاست؟»
جونگکوک به ا.ت نگاه کرد. -من باید اون رو از سر راه بردارم. تو برو بیرون و تهیونگ رو پیدا کن. بهش بگو بیاد اینجا. همین الان!
ا.ت تردید داشت. اما نگاه مصمم جونگکوک او را به حرکت واداشت. کاغذ را که روی زمین افتاده بود، برداشت و در جیبش گذاشت. +مراقب باش. (زیر لب) گفت و از کنار در، به سمت راهرو دوید.
وقتی به انتهای راهرو رسید، تهیونگ را دید که با نگرانی به سمت در اتاق میآمد. ا.ت او را کشید و گفت: وایسا! اونجا خطرناکه! جونگکوک تنهاست!
تهیونگ متعجب نگاهش کرد. ته:چی شده؟ کی اونجاست؟
ا.ت نفس عمیقی کشید. +تهمین. و ظاهراً… خیلی عصبانیه.
هر دو به سمت در برگشتند. صدای درگیری از داخل اتاق به گوش میرسید. صدای مشت و لگد، و فریادهای خشمگین..............
ادامه دارد.........
p.52
جونگکوک مثل یک دیوار جلوی ا.ت ایستاده بود. دست راستش را سپر کرده بود و با چشمانی که از خشم برق میزد، به مردی که حالا کاملاً در چارچوب در دیده میشد، خیره شده بود. مرد قد بلند و چهارشانه بود، با صورتی که زیر کلاه لبهدارش پنهان بود و سایه آن، هیچ جزئیاتی را مشخص نمیکرد. فقط یک چیز واضح بود: نگاه سرد و بیرحمش که مستقیم به ا.ت دوخته شده بود.
مرد پوزخندی زد. صدایش آرام بود، اما برقی از تمسخر در آن موج میزد: «پیروز؟ این بازی تازه شروع شده، پسره. و تو هنوز قوانینش رو نمیدونی.»
دستش را که لای در بود، بالا آورد. در دستش چیزی براق و فلزی بود. شبیه چاقوی بزرگی بود، اما تیغهاش صاف و بدون دندانه به نظر میرسید.
-ا.ت… جونگکوک با صدایی که سعی میکرد قاطع بماند، گفت: برو پشت میز گریم، سریع!
ا.ت اما از جایش تکان نخورد. نگاهش بین جونگکوک و آن مرد در رفت و آمد بود. حس میکرد چیزی اشتباه است. این مرد… آشنا به نظر میرسید، اما نه از آن آشناییهای معمول. انگار یک خاطره قدیمی و فراموش شده بود که حالا داشت خودش را نشان میداد.
مرد لبش را بیشتر کشید: عجله نکن، ا.ت. میدونم دوست داری بدونی کی داره این بازی رو میکنه.
او کلاهش را کمی عقب کشید. نور کم اتاق، بخشی از صورتش را روشن کرد. ابروهای پرپشت، خطی عمیق بین دو ابرو، و چشمانی که…
ا.ت نفسش را حبس کرد.
+تهمین؟!
نامش از دهانش بیرون پرید، با ناباوری محض.
مرد، تهمین، قهقههای کوتاه و تلخ سر داد: آفرین، ا.ت. حداقل یکیتون خاطرات رو خوب به یاد داره.
جونگکوک با تعجب برگشت و به ا.ت نگاه کرد. -تهمین؟ کیه؟
ا.ت نگاهش را از تهمین برنداشت. +اون… اون کسیه که نباید اینجا باشه. کسی که فکر میکردم… رفته.
تهمین قدمی به داخل گذاشت. چاقوی فلزی را در هوا چرخاند. «رفتن؟ شاید. ولی هیچوقت فراموش نکردم. هیچوقت اون حقارت رو فراموش نکردم.» نگاهش دوباره به سمت جونگکوک چرخید. «و هیچوقت تو رو، جونگکوک، بابت چیزی که ازم گرفتی، نمیبخشم.»
جونگکوک گیج بود. -من هیچی ازت نگرفتم! تو خودت…
«خفه شو!» تهمین فریاد کشید. «تو همه چیز رو از من گرفتی! عشقش رو، زندگیش رو… همه رو!»
ا.ت لرزید. +داری اشتباه میکنی. اون عشق… مال تو نبود.
تهمین سرش را کج کرد. «این رو کی داره میگه؟ کسی که خودش رو گول میزنه؟ یا کسی که همیشه پشت سایه مردها قایم میشه؟»
ناگهان، صدای پای دیگری از راهرو شنیده شد. این بار سریعتر، و آشناتر.
یکی: ا.ت! جونگکوک! کجایید؟
صدای تهیونگ بود.
تهمین با شنیدن نام او، چاقو را محکمتر در دستش فشرد. نگاهش پر از نفرتی عمیق شد.
«اون… اون هم اینجاست؟»
جونگکوک به ا.ت نگاه کرد. -من باید اون رو از سر راه بردارم. تو برو بیرون و تهیونگ رو پیدا کن. بهش بگو بیاد اینجا. همین الان!
ا.ت تردید داشت. اما نگاه مصمم جونگکوک او را به حرکت واداشت. کاغذ را که روی زمین افتاده بود، برداشت و در جیبش گذاشت. +مراقب باش. (زیر لب) گفت و از کنار در، به سمت راهرو دوید.
وقتی به انتهای راهرو رسید، تهیونگ را دید که با نگرانی به سمت در اتاق میآمد. ا.ت او را کشید و گفت: وایسا! اونجا خطرناکه! جونگکوک تنهاست!
تهیونگ متعجب نگاهش کرد. ته:چی شده؟ کی اونجاست؟
ا.ت نفس عمیقی کشید. +تهمین. و ظاهراً… خیلی عصبانیه.
هر دو به سمت در برگشتند. صدای درگیری از داخل اتاق به گوش میرسید. صدای مشت و لگد، و فریادهای خشمگین..............
ادامه دارد.........
- ۶۰۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط