{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی

تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی
یک شـَبـه آمـدی،، وُ در دلم عُمری مانـدی
در نگاهـت چه فـروغی، نهان بود، که از پرتو ِآن
عـشق، بـر دخـمه ی تاریکِ دلم،، افـشاندی
نه تـو،، آن سان،، بـَر ِمن بودی،، وُ نه من بَـر ِتـو
که بدیـن سان،، تـو مرا،، واله ی خود گرداندی
این چه حسّی ست،، که من،، بَهـر ِتـو،، در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی
تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم،، جوشاندی
تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی،، وُ خوب به من فهماندی!
دیدگاه ها (۷)

میرسی از راه و شاهم میکنی با مقدمتزندگی جاریست در حال و هوای...

گاهی به یادت شاعرانه مست خواهم شدبر گردنِ شبهایِ بی تو دست خ...

‏غــزلــی نــوشــتــه لــیــلــی،بــرســد بــه دســت مــجــن...

بــر بــالــشــی از خــاطــره بــگــذار ســرت راشــایــد ڪــ...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 5کائده:وقتی هارو را برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط