P1
فعلا براش عنوانی درنظر نگرفتم:/
موقعیت : 3:00 نیمه شب
با تمام سرعتم میدویدم . ترسیده بودم . نمیدونستم کجا باید برم . نمیدونستم چی کار کنم . اگه دستش بهم میرسید دیگه صد در صد این سری میکشتم . هیچ پناهی نداشتم . تنها پناه و تکیه گاهم تهیونک بود که حالا اونم از دست داده بودم . خانوادم طرفدار اون عوضی بودن . نگاه به پشت سرم کردم هنوز دنبالم بود . نفس کم آورده بودم . چشمم سیاهی میرفت . بیوقفه عربده میکشید و میگفت ( راه اشتباهی رو انتخاب کردی . تا یک عمر برده ی منی و نمیتونی فرار کنی ) حرفاش آزارم میداد . عصبی بودم . بلند جیغ زدم و بهش گفتم ( من یک بار تهیونگم رو بهت باختم عوضی اما دیگه بهت نمی بازم کور خوندی )
تا به خودم اومدم دیدم داخل خیابون ..... هستم . اینجا خونه ی تهیونگ بود . میتونستم برم اونجا اما نمیدونستم خونست یا نه اصلا نمیدونستم داخل این کشوره یا رفته . حدود پنج ماه هست که ندیدمش . حتی خجالت میکشم تو چشماش نگاه کنم اما چاره ی دیگه ای نداشتم . نمیتونستم تا صبح داخل خیابون ها بدوم که . ترسیده بودم . باید شانسم رو امتحان میکردم . اون عوضی یکم ازم عقب تر افتاده بود پس اگه سریع میرسیدم به خونه و در میزدم و وارد خونه میشدم اون گمم میکرد . خونش یکم جلو تر بود . اما شک داشتم که خونه باشه . همینطور داشتم گریه میکردم چون اگه خونه نباشه نمیدونم چه بلایی سرم میاد .
رسیدم به خونه محکم به در میکوبیدم . اگه تا سی ثانیه دیگه کسی در رو باز نمیکرد بهم میرسید . دست و پاهام میلرزید . خودم رو به زور نگه داشته بودم تا اینکه ... .
تهیونگ ویو :
روی تخت دراز کشیده بودم . ساعت سه صبح بود اما خوابم نمیبرد . خیلی وقته خواب درست و حسابی ندارم . که یهو صدای در رو شنیدم که با حالت بدی داشت به صدا در میومد .
یعنی کی بود این وقت شب ؟
من که منتظر کسی نبودم
من که کسی رو ندارم
پس بیخیالش شدم .
ولی انگار اون کسی که داشت در رو میکوبید بیخیال نمیشد و بدجوری رفته بود روی مخم . پس پا شدم و رفتم سمت در و همینطوری به طرف فهش میدادم .
وقتی در رو باز کردم یهو یه نفر با شتاب اومد داخل و در رو محکم بست و بعدش هم از هوش رفت .
همه جا تاریک بود برای همین هم نفهمیدم کیه . چون همه چیز خیلی یهو اتفاق افتاد .
خم شدم سمت اون جسم بی جون .
بدنش کوچیک بود و یه بوی خیلی آشنا میداد . انگار قبلا هم این دختر رو میشناختم اما موهاش کاملا ریخته بود روی صورتش برای همین هم آروم دستم رو بردم سمت موهاش و آروم زدمشون کنار که با چهره ای که دیدم روح از تنم جدا شد ... .
موقعیت : 3:00 نیمه شب
با تمام سرعتم میدویدم . ترسیده بودم . نمیدونستم کجا باید برم . نمیدونستم چی کار کنم . اگه دستش بهم میرسید دیگه صد در صد این سری میکشتم . هیچ پناهی نداشتم . تنها پناه و تکیه گاهم تهیونک بود که حالا اونم از دست داده بودم . خانوادم طرفدار اون عوضی بودن . نگاه به پشت سرم کردم هنوز دنبالم بود . نفس کم آورده بودم . چشمم سیاهی میرفت . بیوقفه عربده میکشید و میگفت ( راه اشتباهی رو انتخاب کردی . تا یک عمر برده ی منی و نمیتونی فرار کنی ) حرفاش آزارم میداد . عصبی بودم . بلند جیغ زدم و بهش گفتم ( من یک بار تهیونگم رو بهت باختم عوضی اما دیگه بهت نمی بازم کور خوندی )
تا به خودم اومدم دیدم داخل خیابون ..... هستم . اینجا خونه ی تهیونگ بود . میتونستم برم اونجا اما نمیدونستم خونست یا نه اصلا نمیدونستم داخل این کشوره یا رفته . حدود پنج ماه هست که ندیدمش . حتی خجالت میکشم تو چشماش نگاه کنم اما چاره ی دیگه ای نداشتم . نمیتونستم تا صبح داخل خیابون ها بدوم که . ترسیده بودم . باید شانسم رو امتحان میکردم . اون عوضی یکم ازم عقب تر افتاده بود پس اگه سریع میرسیدم به خونه و در میزدم و وارد خونه میشدم اون گمم میکرد . خونش یکم جلو تر بود . اما شک داشتم که خونه باشه . همینطور داشتم گریه میکردم چون اگه خونه نباشه نمیدونم چه بلایی سرم میاد .
رسیدم به خونه محکم به در میکوبیدم . اگه تا سی ثانیه دیگه کسی در رو باز نمیکرد بهم میرسید . دست و پاهام میلرزید . خودم رو به زور نگه داشته بودم تا اینکه ... .
تهیونگ ویو :
روی تخت دراز کشیده بودم . ساعت سه صبح بود اما خوابم نمیبرد . خیلی وقته خواب درست و حسابی ندارم . که یهو صدای در رو شنیدم که با حالت بدی داشت به صدا در میومد .
یعنی کی بود این وقت شب ؟
من که منتظر کسی نبودم
من که کسی رو ندارم
پس بیخیالش شدم .
ولی انگار اون کسی که داشت در رو میکوبید بیخیال نمیشد و بدجوری رفته بود روی مخم . پس پا شدم و رفتم سمت در و همینطوری به طرف فهش میدادم .
وقتی در رو باز کردم یهو یه نفر با شتاب اومد داخل و در رو محکم بست و بعدش هم از هوش رفت .
همه جا تاریک بود برای همین هم نفهمیدم کیه . چون همه چیز خیلی یهو اتفاق افتاد .
خم شدم سمت اون جسم بی جون .
بدنش کوچیک بود و یه بوی خیلی آشنا میداد . انگار قبلا هم این دختر رو میشناختم اما موهاش کاملا ریخته بود روی صورتش برای همین هم آروم دستم رو بردم سمت موهاش و آروم زدمشون کنار که با چهره ای که دیدم روح از تنم جدا شد ... .
- ۱.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط