{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدرقه

بدرقه
می کرد با چشمانش
هر
آمد وُ شدی

در خیابان
و
تنهایی اش
در جلدِ نامردی می دید

که
برای او شاعرانه کرده بود
پاییز را
و

کوچ ِ رهگذر بی نشان
خاطره ای در
دفتر ِ دل ش زنده می کرد
و

به یاد داشت
با تنهایی اش قدم می زد
چشمان ِ بدرقه اش را ...
دیدگاه ها (۲)

هر شب زغم عشق تو من خواب ندارمفکر دل من کن که دگر تاب ندارمب...

غریبی میکند قلبم، به چشم آشنای تو نمی آیدبه همراهم،به شهر ...

شیرین شدم امشب ، نشدی باز تو فرهاد ای کوهکنم ! نقش مرا برده ...

دلبرم رفت و نگاهم در پی اش بیمار شدعشق خود از من گرفت و همدم...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

My Vampire Mate Season 2 part : ۸۱

سادیسم دارم...😈بخونین و حرص بخورین😈*****پارت ۱۵: بیداری در س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط