{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق #prt_1۱*

#معجزه_عشق #prt_1۱*
نجوا :
داشتم سکته میکردم قشنگ رفته بودم تو حس ولی به خودم گفتم نباید خودمو مشتاق نشون بدم ..
برگشتم و بهش گفتم : پس دوس داری ناقص شی اره ؟
دیدم یهو مارک سرشو آورد در گوشم با صدای دلگرمش گفت وقتی این جوری میشی بیشتر مشتاق میشم کنارت بخوابم
زیر لب زمزمه کردم : ای مارک ایشالا شپش بگیری
مارک .... اشکال نداره ببین من این ور تخت میخوابم تو هم برو رو اون کاناپه بخواب
مارک پرید رو تخت دستش و گذاشت زیر سرش ی اهی کشید چشماشو بست
منم هم پریدم رو تخت و پامو انداختم رو مارک گفتم آخی چقدر راحتم
مارک بعد یه دادی که زد بلند شد و با عصبانیت گفت :من میرم رو کاناپه فقط این طرف نیا خوب!!
انگار پامو رو جای حساسی گذاشته بودم
کامیلا :
آنقدر منتظر نجوا بودم نیومد با خودم گفتم این دختره انگار واقعا تصمیمشو گرفته و تو اتاق مارک جا خوش کرده
همین جوری که تو فکر بودم در اتاقمو باز کردم ،نشستم رو تخت با خودم گفتم باید برم حموم
رفتم حموم بدون هیچ حوله همراهم،، فکر میکردم اگه صدای نیاز بزنم واسم میاره
ولی یدفعه یادم اومد که اینجا بر خلاف خونه ی قبلی سه تا اتاق داره و من با نیاز و نجوا و هستی نیستم،،پوف کلافه ای کشیدم و خواستم از حموم بیرون بیام تا خودم حوله امو بر دارم که صدای بم بم مانع از این کار شد،همینجور که صدای قدماش میومد و همزمان داشت یچیزایی رو زیر لب تکرار میکرد اونقدر از حضور ناگهانیش جا خورده بودم که نمیتونستم هیچ حرفی بزنم تا وقتی که بم بم در حمومو باز کرد و زیر لب زمزمه کرد باید برم حموم و برگشتن سرش همانا و جیغ بنفش منم همانا،نگایی بهم انداخت،گفتم یاااااا به چی نگاه میکنی برو بیرون اینجا اتاق منه بدوووو بم بم بیرون رفت و من همونجا سر خوردم یهو بم یم به در زد و گفت : حوله ات رو تختت بود گذاشتمش رو دسته ی در برش دار..
بمی:
چشمام بسته بودم که دختره زد پسه کلم گفت هی چشمات باز نمیکنی، فهمیدی؟ میخوام لباس بپوشم
خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم ی کوچولو لای انگشتامو باز کردم
موهای خیسش با گردن سفیدشو دیدم که حوله رو پرت کرد تو صورتم
بعد که کارش تموم شد اومد دستامو از جلوی چشمم برداشت ی بخند زد
لب هاشو گزید
نیاز:
این کامیلا چرا نیومد..در اتاق بمی و جین وقتی باز کردم کامیلا جلوی بمی بود دستش هم تو دستش
حس غیرتیم فعال شد اومدم دست کامیلا گرفتم بعد عین پوکر نگاه به بمی انداختم گفتم بابای
کامیلا اوردم تو اتاقم و گفتم موهات چرا خیسه؟ داشتی چی کار میکردی ؟
کامیلا خندید گفت بعد بهت میگم
هستی :
خیلی تشنه ام بود رفته بودم اب بخورم که...
پایان پارت 11
دیدگاه ها (۱)

#معجزه_عشق #prt_12هستی :دیشب واسه من اتفاقی افتاد که هیچ وق...

#معجزه_عشق #prt_1۳****کامیلا:چیزی شده ؟ چرا نمیری تو اتاق خ...

#معجزه_عشق #prt_10*********راوی :پسرا با شنیدن حرف نجوا نفس ...

#معجزه_عشق #prt_9******** مثلا اومدیم هممون مثل بچه عادم بشی...

پارت ۲۴

رمان تهیونگ

[چند پارتی]

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_60حس میکردم کثیفم ..از روی ت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط