{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ایزانا

---

پارت ۱۹ – ایزانا

شب بعد، ایزانا و ران تصمیم گرفتند خودشان دنبال فرد ناشناس بروند. کوچه‌ها تاریک و خلوت بود و تنها صدای پایشان روی آسفالت می‌پیچید.

ناگهان سایه‌ای از گوشه‌ی کوچه ظاهر شد. ایزانا یک قدم عقب رفت، اما ران دستش را گرفت و آرام گفت:
– «نترس… با هم هستیم.»

سایه نزدیک‌تر شد و نور چراغ‌قوه‌ای به صورتش افتاد. و ایزانا با تعجب فریاد زد:
– «تو…؟!»

فرد ناشناس، کسی بود که ایزانا هرگز فکر نمی‌کرد در دنیای واقعی با او مواجه شود. نگاهش پر از خشم و حسادت بود، اما انگار قصد آسیب زدن داشت.
– «فکر کردی می‌تونی همه چیزو مخفی کنی؟ این راز باید فاش بشه!»

ایزانا نفس عمیقی کشید و گفت:
– «دیگه نه! من کنترل زندگی‌م رو به کسی نمی‌دم.»

ران جلو آمد و دست ایزانا را گرفت.
– «و من اجازه نمی‌دم بهت صدمه بزنن. اینو خوب بدون.»

در همین لحظه، فرد ناشناس قدمی عقب رفت و گفت:
– «شاید امروز نه… اما روزی همه چیز روشن می‌شه!»

با این تهدید، سایه ناپدید شد و ایزانا و ران ایستادند، نفس‌هایشان تند و قلبشان پر از هیجان و ترس بود. اما ایزانا حالا فهمیده بود که حتی در برابر تهدید و رازهای تاریک، کنار ران بودن حس امنیت و قوت می‌دهد.

ران لبخندی کوتاه زد و گفت:
– «دیدی؟ ما با هم قوی‌ایم.»

ایزانا لبخندی واقعی زد، و برای اولین بار در طول این ماجرا، احساس کرد که نه تنها نمی‌ترسد، بلکه آماده‌ی مواجهه با هر چیزی است… به شرطی که ران کنارش باشد.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۲۰ – ایزانا (پایانی)روز بعد، ایزانا و دختر تصمیم گرف...

فن فیک جدید---اسم فن فیک: مایکی و ا/تشخصیت‌ها: مایکی بونتن، ...

---پارت ۱۸ – ایزاناشب شده بود و ایزانا تنها در خانه نشسته بو...

---پارت ۱۷ – ایزانابعدازظهر همان روز، ایزانا داخل کلاس نشسته...

رمان سونادو پارت۱

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

چپتر ۱۰ _ سقوط سایهسال ها از روزی که باربارا دوباره به دنیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط