روزگارمان عجیب شده است این همه دختر که با چشمهای غروب شک
روزگارمان عجیب شده است این همه دختر که با چشمهای غروب شکل و سرمههای جاری شده بروی گونه کجاست مردی تا شانه خالی نکند, بارانی اش را به دوش اش بیندازد و
بی هیچ چشم داشتی دستش را بگیرد و با انگشتِ اشاره
ماه را نشان اش دهد!
به خدا
هیچ چیز زیباتر از پاک کردنِ اشک نیست که نیست!!
و یا مردی , که هنوز بوی نان و شرافتِ دریا میدهد
کجاست زنی
که یقه ی پیراهنش را درست کند,
با انگشت ابروهایش را که از بارِ سنگینیِ درد
پایین افتاده است بالا ببرد
و
دستهای زمخت و ترک خورده اش را مهمانِ لطافتِ زنانه اش کند!
بی هیچ چشم داشتی دستش را بگیرد و با انگشتِ اشاره
ماه را نشان اش دهد!
به خدا
هیچ چیز زیباتر از پاک کردنِ اشک نیست که نیست!!
و یا مردی , که هنوز بوی نان و شرافتِ دریا میدهد
کجاست زنی
که یقه ی پیراهنش را درست کند,
با انگشت ابروهایش را که از بارِ سنگینیِ درد
پایین افتاده است بالا ببرد
و
دستهای زمخت و ترک خورده اش را مهمانِ لطافتِ زنانه اش کند!
- ۲۳۳
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط