دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt48
(سئول -ساعت 6:00عصر)
# کی میرسن؟
√چهار ساعت دیگه
# مطمئنی چیزیشون که نشده؟
باور کن حالشون از من و شما و حتی بقیه بهتره.
جیسونگ احتمالاً تا الان 100 باری شده بود خونه رو با قدم زدن هاش متر کرده بود و اون طرف تهیونگ و جیمین سعی داشتن با مطمئن کردن خوب بودن حال اون چند نفر آرومش کن و سون هویی که از اعصبانیت سکوت کرده بود و تهیونگ میتونست قسم بخوره که الان فریاد پدرش رو بیشتر از سکوتش میخواست،حداقل اونطوری میتونست از بلایی که قرار سر اون چهارنفره بیاد متوجه بشه ولی اون سکوت از صدتا قتل و جنایت یا حتی اعدام هم بدتر بود.
√جیمین یه زنگ به جین بزن بگو بیاد حداقل اگه بابام خواست کاری کنه چند نفری بتونیم جلوش رو بگیریم.
تو سکوت حرفش رو به جیمین زد.
~منو وارد قضیه نکن بابای توعه
√جونگکوک هم دوست توعه
جیمین نگاهی به تهیونگ کرد و بعد گوشیش رو برداشت به جین پیام داد که بیاد اونجا.
(حال-هواپیما)
خسته تر از چیزی بود که بتونه تحمل کنه شب بیداری هایی که کشیده بود میتونست دلیل مرگش بشه.چند شب بود نخوابیده بود؟ حتی خودش هم نمیدونست.
از وقتی که سوار هواپیما شدن خوابیده بود و سرش رو شونه جیهوپ بود.
اونطرف تر شوگایی که سرش تو لپتاپ و جونگکوکی که وقتش رو با نگاه کردن به کار های شوگا میگذروند بودن.
جونگکوک دست از نگاه کردن به لپتاپ شوگا برداشت و به اطرافش نگاه کرد و درآخر نگاهش روی سوهی فرود اومد.
آروم از جاش بلند شد و سمت صندلی اون دونفر رفت.
-بلند شو
آروم و یواش به جیهوپ گفت و اون هم بدون تردیدی با گرفتن سر سوهی
برای اینکه بیدار نشه بلند شد و بعد از نشستن جونگکوک سرش روی شونه جونگکوک گذاشت و رفت کنار شوگا نشست.
جونگکوک آروم چند تار مویی که روی صورت دختر بود رو کنار زد و بعد خودش هم چشماش رو بست.
(سئول -ساعت 6:00عصر)
# کی میرسن؟
√چهار ساعت دیگه
# مطمئنی چیزیشون که نشده؟
باور کن حالشون از من و شما و حتی بقیه بهتره.
جیسونگ احتمالاً تا الان 100 باری شده بود خونه رو با قدم زدن هاش متر کرده بود و اون طرف تهیونگ و جیمین سعی داشتن با مطمئن کردن خوب بودن حال اون چند نفر آرومش کن و سون هویی که از اعصبانیت سکوت کرده بود و تهیونگ میتونست قسم بخوره که الان فریاد پدرش رو بیشتر از سکوتش میخواست،حداقل اونطوری میتونست از بلایی که قرار سر اون چهارنفره بیاد متوجه بشه ولی اون سکوت از صدتا قتل و جنایت یا حتی اعدام هم بدتر بود.
√جیمین یه زنگ به جین بزن بگو بیاد حداقل اگه بابام خواست کاری کنه چند نفری بتونیم جلوش رو بگیریم.
تو سکوت حرفش رو به جیمین زد.
~منو وارد قضیه نکن بابای توعه
√جونگکوک هم دوست توعه
جیمین نگاهی به تهیونگ کرد و بعد گوشیش رو برداشت به جین پیام داد که بیاد اونجا.
(حال-هواپیما)
خسته تر از چیزی بود که بتونه تحمل کنه شب بیداری هایی که کشیده بود میتونست دلیل مرگش بشه.چند شب بود نخوابیده بود؟ حتی خودش هم نمیدونست.
از وقتی که سوار هواپیما شدن خوابیده بود و سرش رو شونه جیهوپ بود.
اونطرف تر شوگایی که سرش تو لپتاپ و جونگکوکی که وقتش رو با نگاه کردن به کار های شوگا میگذروند بودن.
جونگکوک دست از نگاه کردن به لپتاپ شوگا برداشت و به اطرافش نگاه کرد و درآخر نگاهش روی سوهی فرود اومد.
آروم از جاش بلند شد و سمت صندلی اون دونفر رفت.
-بلند شو
آروم و یواش به جیهوپ گفت و اون هم بدون تردیدی با گرفتن سر سوهی
برای اینکه بیدار نشه بلند شد و بعد از نشستن جونگکوک سرش روی شونه جونگکوک گذاشت و رفت کنار شوگا نشست.
جونگکوک آروم چند تار مویی که روی صورت دختر بود رو کنار زد و بعد خودش هم چشماش رو بست.
- ۴.۱k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط